استیون پاول جابز، یا همون استیو جابز؛ فرزند خونده آقای جابز بزرگ؛ مردی که طبیعتاً نباید دوستش داشت، چون مردی بود که رفیق گرمابه و گلستانش (استیو وازنیاک) رو به خاطر خودخواهی از دست داد، زنش رو به خاطر یه موضوع حاشیه‌ای ترک کرد، سرپرستی بچه خودش رو تا مدت‌ها بر عهده نگرفت، به قدری گستاخ و بددهن بود که اگر کسی خلاف حرفش حرفی می‌زد با بدترین کلمات ممکن ازش پذیرایی می‌کرد، مدیری بود که اگر کارمندی رو توی آسانسور گیر می‌آورد و از طرحی که داشت راضی نبود، هنوز به مقصد نرسیده اخراجش می‌کرد، انسانی بود که فقط بابت کله‌شقیش به کام مرگ رفت چون دیر به فکر درمانش افتاد و کلی نکته منفی دیگه اما مردیه که یک دلیل برای دوست داشتن و محترم دونستن و الگو شدنش کافیه و اونم این‌که عاشق کارش بود؛ کارش اما چی بود؟ ساخت وسایل کامپیوتری؟ نخیر! کارش تغییر دنیا بود و اونم به بهترین نحو و جذاب‌ترین صورت ممکن انجامش داد، باید به یادش کلاه از سر برداشت چون از هیچی به «استیو جابز» تبدیل شد و یه شرکتی که هیچی نبود رو به باارزش‌ترین شرکت جهان تبدیل کرد و نهایتاً چون این تفکر متفاوت و دیوانه بودن رو به دوست‌داشتنی‌ترین حالتش ارائه کرد...

5 اکتبر 2011 برابر با 13 مهر 1390 ، رفت، زود رفت، بد رفت، جاش بعد از 4-5 سال بدجوری خالیه، کاش نرفته بود و هنوز بود، مردی که مثل و مانندش نبود و نیست و نخواهد آمد... روحش شاد و یادش گرامی؛

پیشنهاد می‌کنم کتاب زندگی‌نامه «استیو جابز» که نوشته والتر آیزاکسن و ترجمه ناصر (نیما) دادگستر هستش و وب‌سایت مرحوم «نارنجی» قبلاً منتشرش کرده بود رو بخونید، جالبه:

دانلود کتاب «استیو جابز» از والتر آیزاکسن | لینک کمکی