اون روزی فسقلی کلاس اولی‌مون رو بعد از مدت‌ها دیدم، گفتم این چند روز مدرسه چطور بود؟ اونم گفت «روز شکوفه‌ها عالی بود، همش بازی کردیم و خندیدیم»! حالا در گذریم که از هفته اول مدرسه فقط جشن شکوفه‌هاش رو یادش مونده بود و جا داره به خانوادش بابت همچین نابغه‌ای تبریک بگیم (!) اما یه لحظه فکر کردم دیدم خودم از کل 12 سال دوران دانش‌آموزیم به جز همین یک روز، دیگه خاطره خوب دیگه‌ای که قابل اعتنا باشه ندارم (علی‌رغم این‌که همیشه بهترین مدارس درس خوندم) و بهش گفتم «فقط همون روز اولش خوش می‌گذره، بعدش یه روز خوش نمی‌بینی»! بماند مامانش (که پزشکه و فوق‌العاده سخت‌گیره) چپ چپ نگام کرد اما خب واقعاً همینه، حداقل برای کسی مثل من (که همین فسقلی هم از خیلی جهات مثل خودمه) مدرسه به هیچ عنوان محل خوش گذرونی نبود؛ کمااین‌که روایت داشتیم از مدرسه که میاد تند و تند نهار نخورده می‌شینه کاراشو انجام میده تا بعدش تمرین موسیقی‌شو بکنه و کارتون ببینه! برنامه هفتگی‌شون خیلی جالب بود، شنبه زنگ سوم Lego داشتن! به قول یکی از بچه‌ها زمان ما توی دوران مدرسه، Lego (که ما بهش می‌گفتیم «خونه‌سازی»!) تفریح ناسالم به حساب می‌اومد و اگه درسامونو خوب می‌خوندیم اجازه می‌دادن تهش یه ساعت باهاش بازی کنیم، حالا الان شده جزو عناوین درسی! پنج‌شنبه‌هاشونم که تعطیله، که اونم زمان ما تنها فرقش با روزای عادی یک ساعت زود تعطیل شدن بود، هر چند معمولاً درسای سبک مثل خوشنویسی و ورزش داشتیم اما خب مثل اینا نمی‌تونستیم راحت بگیریم تا لنگ ظهر بخوابیم!

(طی تمام این سالا تنها معلمم رو که هیچ وقت دیگه ندیدمش معلم کلاس اولم بود، عجیب هم دلم براش تنگ شده، امیدوارم هر جا که هست حال و روزش خوب باشه)