گفت: داری میری یا میای؟

گفتم: میام؛

گفت: خب خوبه، برو خونه؛

من :|

گفت: کجا میری؟

[با خباثت کامل] گفتم: بیرون!

گفت: نه یعنی منظورم اینه که میری کلاس؟

گفتم: بله میرم کلاس؛

گفت: کلاس چی میری؟ زبان؟

گفتم: نه، میرم یه کلاس دیگه؛

[دید حرفی از من در نمیاد] گفت: پس زودتر برو به کلاست برسی؛

و هم‌چنان من :|

گفت: کنکور ارشد ندادی؟

گفتم: نخیر هنوز شرکت نکردم؛

گفت: چه تاریخیه؟ گویا تغییر کرده؛

گفتم: دو-سه ماهی جابه‌جا شده دیگه، تاریخ دقیق‌شو نگفتن؛

گفت: چی می‌خوای بخونی حالا؟

گفتم: هنوز تصمیم نگرفتم؛

و من :|

[چند سال پیش فردای کنسرت مازیار فلاحی منو دید] گفت: خب، آقا مترسک دیشب کنسرت خوش گذشت؟

[هرچند سه عدد شاخ (!) روی سرم سبز شده بود اما با کمال خونسردی] گفتم: بله، جای شما خالی؛

گفت: با خانواده بودین؟

گفتم: نخیر، با دوستامون بودیم؛

گفت: آره، دم در سالن دیدمت، حدس می‌زدم فامیلاتون نباشن!

کماکان من :|

[حوالی 11 شب زنگ خونه رو زد] گفت: در ماشین‌تو قفل نکردیا، برو قفلش کن؛

[انگار که یه سطل آب یخ روم ریخته باشن چند لحظه سکوت کردم بعدش] گفتم: بـــلـــه! دست شما درد نکنه، الان میرم قفلش می‌کنم، چشم؛

گفت: تا یادت نرفته الان برو پایین قفلش کن؛

گفتم: باشه، حتماً... :|

(امیدوارم همچین همسایه‌ای نصیبتون نشه؛ راستی فضول رو بردن جهنم گفت هیزمش تره!)