گفتم: داداش چند دقیقه دیگه می‌رسم میدون فاطمی، می‌تونی بیای ببینمت؟

گفت: همین یکی-دو ساعت پیش اون‌جا بودم، الان خونه‌مونم، کرجم؛ زودتر می‌گفتی می‌موندم تا برسی ببینمت؛

گفتم: ای بابا! حیف شد که...

[یعنی حکایت دیدار من و این دوستمون مثل قصه جسم و سایه است، هی نمی‌شه همو ببینیم، بعداً مفصل تعریفشو براتون میگم]

گفت: ولی مـ... دختر خوبیه ها، برای ازدواج مناسبه؛

گفتم: ها؟! اون دو سال از من بزرگ‌تره، ولمون کن؛

گفت: سن مهم نیست، مهم تفاهمه! تازه هم‌دیگه رو هم خوب می‌فهمید؛

گفتم: جانم؟! حالا از کجا به این نتیجه رسیدی که همو می‌فهمیم؟ ما حتی یک کلمه با هم حرف نزدیم؛

گفت: دیگه فضولیش به تو نیومده!

[شانس آوردم «She» اون‌جا نبود وگرنه حتماً غیرتی می‌شد و جوش می‌آورد! البته این دوستمونم اطلاعی از حضور «She» نداشت]

گفت: هادی نوروزی کاپیتان پرسپولیس فوت کرد؛

گفتم: هان؟! هادی نوروزی؟ مرگ؟ چرا؟؟

گفت: گویا ناراحتی قلبی براش پیش اومده و از دنیا رفته؛

گفتم: یعنی بدترین خبر امروز بود...

(فوتبالی نبودم و فقط در حد اسم می‌شناختمش اما مرگ تلخ و بدی داشت، به خانواده و دوست‌دارانش تسلیت میگم)