قصه کنسرت اون شب داستان هفتاد من کاغذه که فقط حواشیش رو براتون میگم وگرنه اگه بخوام کلش رو بگم یه پستی می‌شه سه برابر «سعدآبادنامه»!

همون اول مسیر یه تصادف خیلی سنگین که فقط به شمارش ما 5 تا ماشین از «قارقارک» به وسایل بازیافتی تبدیل شده بودن، دیدیم و اعصاب همه‌مونو تحت تأثیر قرار داد و از همین جا آرزو می‌کنم که فقط خسارت مادی دیده باشن و کسی طوریش نشده باشه، از چند دقیقه بعدش بود که تماسامون با مگهان عزیز شروع شد که آره ما با این گروهیم و ترکیب رنگی لباسمون چنین است و چنان است و فلان، نزدیکای برج که شدیم از برکت قدوم مبارک ما، یَک ترافیک عجیب غریبی شد، به قول مهران مدیری «وای‌وِی‌لا»! قرار اولیه این بود که قبل کنسرت همو ببینیم اما ترافیک، نابخردی کرد (!) و اجازه نداد؛ خلاصه تا بریم توی پارکینگ و ماشینو جابه‌جا کنیم و برسیم دم سالن همایش‌ها ساعت 6 و اندی شد که دیگه باید تشریفات کنترل بلیت و کیف و اینا رو از سر می‌گذروندیم و وقتی برای پیدا کردن دوست نادیده نبود؛

حالا رفتیم توی سالن جامونو پیدا کردیم، دو فروند کرکس (!) نه ببخشید کبوتر عاشق زرتی نشستن کنار ما؛ ما هم که جمعیتی رفته بودیم، فقط پروسه سلفی گرفتن‌مون داستانی بود، طوری که دوستان ردیف عقب و اون دو موجود عاشق که ذکر خیرشون رفت هم‌پای ما ژست گرفتن و توی تمام عکسا حضور فعالی داشتن! و طی همین اوصاف بود که یه لحظه مگهانـمون رو دیدم اما بعدش گمش کردم و هر چی گشتم دیگه پیداش نکردم، چند دقیقه بعدش پیام داد که گویا منو از دور و به سختی دیده، به قول خودش خیلی «جالب‌ناک» بود!

دیگه نور رو کم کردن و گروه هم اومده بود روی استیج اما استارت برنامه‌شونو نزده بود که یکی از دوستان پشت سری که صحبتشون رفت، زد به شونه من گفت «آقا؟ قدت بلنده، می‌شه یه خورده بری پایین‌تر»؟ منم کلاً عادتمه توی سینما و کنسرت و اینا قشنگ میرم پایین (به حالت ولو!) این‌جوری هم خودم راحت‌ترم و هم پشت سریام، اینو هم که گفت مصمم‌تر عملیات ولوینگ (!) رو انجام دادم؛ همون اوایل کنسرت «ببر» رو اجرا کرد که ما این چند وقتی بین خودمون تیکه کردیمش و هی میگیم «من ببر صبرم» و تا این قسمتشو خوند همگی نیشامون تا بناگوش باز شد! اواسط کنسرت بود که آرمان گرشاسبی (خواننده گروه) یه خاطره گفت که خودش به تنهایی 2 تا خاطره و نصفی بود! تشنه‌اش شد آب خورد و یاد سانس نمی‌دونم چندم همین سری برنامه‌هاشون افتاد که همین جوری تشنه‌اش شده، آب که خورده پریده گلوش و ظاهراً اون موقع یاد خاطره کنسرت بندرعباس‌شون افتاده بود که موقع حبس نفس قبل از اجرای آهنگ، پشه میره توی گلوش و وقتی آهنگ اوج می‌گیره، ویزویز کنان در میاد و میره! هیچی دیگه تا آخر کنسرت سوژه ما شده بود! تا می‌خواست آب بخوره ما می‌گفتیم آبش پشه داره، حواست باشه! توی اوج کنسرت بودیم، به نظرم سر آهنگ «مرا به خاطرت نگه‌دار» بود که قشنگ توی حس فرو رفته بودم، همون هم‌وطن پشت سری دوباره زد به شونه‌ام گفت «گفتم برو پایین اما نه دیگه این‌قدر! راحت باش»! گفتم «دوست خوبم، تنظیمات کارخونه‌ام این مدلیه، من راحتم، شما به خودت نگیرش»! آخر کنسرت هم که دوباره «آشوبم» رو اجرا کرد که خیلی دیگه احساساتی شدم و از بس پامو کوبیدم، تا چند دقیقه‌ای بعد کنسرت تا زانو بی‌حس بودم!

حالا در گذریم که موقع خروج از سالن با نگهبان اون‌جا یه بحث مختصری داشتم و صدامو مقدارکی روی سرش بلند کردم، داشتیم به سمت خود برج می‌رفتیم یه خورده توش بچرخیم که هم‌چنان در به در دنبال مگهان بودم و هر جا که بودیم و به هم آدرس می‌دادیم یا من پیداش نمی‌کردم یا ایشون منو نمی‌دید! نیست خیلی کوچولوییم؟ هی همو نمی‌تونستیم ببینیم! بالاخره یه جای عجیب اندر عجیب (!) همو دیدیم، چه جوری؟ توی همین کش و قوسا بودیم و مدام پیام پشت پیام که «کجایی»؟ آخرش دم در «دکتر ماهی» همو دیدیم! برگشتم دیدم سرکار علیه مگهان بانو، پشت سرمه و در نهایت طلسم شکست و برای اولین بار در تاریخ بشر من تونستم یکی از دوستان وبلاگ‌نویسمو از نزدیک ببینم! جدی میگم لحظه باشکوهی بود! اصلاً «اولین»ـها همیشه توی ذهن موندگارن و حک میشن، اون لحظه هم موند، تا ابد؛ حتی می‌تونم ادعا کنم اندازه کل کنسرت بهم چسبید؛ فقط حیف و حیف و حیف که خیلی کوتاه بود و به جز سلام‌علیک، حرفی نشد بزنیم و طبیعتاً امکانشم پیش نیومد اون خاطره رو توی کادر یه عکس ضبطش کنیم...

(خیلی تلاش کردم «قجری» بنویسمش اما خوب در نیومد، اینم یادگاری من از اون شب دوست‌داشتنی...) ^_^

(الحاقیه: اینم روایت مگهان‌ـمون از: کنسرت چارتار!)