امروز جاتون خالی نهار خونه یکی از اقوام دعوت بودیم، تمام مدتی که اون‌جا بودیم جای این‌که مثل اکثریت سرمو بندازم توی موبایلم و مشغول کارای تکراری بشم، رفتم توی نخ فسقلیای جمع؛ یه آه حسرت عمیق هم کشیدم که چرا آدما وقتی بزرگ میشن این‌قدر زمخت میشن و زندگی رو سخت می‌گیرن؟ چی می‌شد مثل بچگیامون فاصله قهر و آشتی‌مون فقط 1 دقیقه می‌بود؟ چی می‌شد وقتی ناراحت میشیم سروتهش رو با یه بسته پاستیل بشه جمع کرد؟ چی می‌شد بلد نبودیم دروغ بگیم و همش حرف راست می‌گفتیم؟ چی می‌شد حرفامون به قدری رُک باشن که نیازی به تفسیر و برداشت نباشه و از راه همون دچار سوء تفاهم نشیم؟ چی می‌شد خنده‌هامون کلاً از روی سادگی و زلالی باشه؟ چی می‌شد اگه با چیزای خیلی کوچیک (در حد یه دونه آدامس) خوشحال می‌شدیم؟
(به قول یه بنده خدایی: کاش هیچ وقت آرزو نمی‌کردیم که یه روزی بزرگ بشیم...)