دوست ندارم سر کسایی که دوستشون دارم داد بزنم و دعواشون کنم اما بعضی وقتا نمی‌تونم، نمی‌شه...

دوست ندارم موقع رانندگی بوق بزنم، حتی گاهی اوقات باید قبلش فکر کنم بوقش کجاست (!) چون از بوق و صداش و هر چیزی که بهش مربوطه بدم میاد اما بعضی وقتا نمی‌تونم، نمی‌شه...

دوست ندارم جلوی هیچ کسی نقش بازی کنم و خودم نباشم و می‌خوام پیش همه صاف و روراست باشم اما بعضی وقتا نمی‌تونم، نمی‌شه...

دوست ندارم به کسی که ازم بزرگ‌تره از گل نازک‌تر بگم اما بعضی وقتا نمی‌تونم، نمی‌شه...

دوست ندارم به کسی که ازم کوچیک‌تره درشتی کنم اما بعضی وقتا نمی‌تونم، نمی‌شه...

دوست ندارم بین آدما فرق بذارم اما بعضی وقتا نمی‌تونم، نمی‌شه...

دوست ندارم حرفی و عملی رو که بهش اعتقاد ندارم مرتکبش بشم اما بعضی وقتا نمی‌تونم، نمی‌شه...

دوست ندارم به این و اون نصیحت و پند و اندرز بدم اما بعضی وقتا نمی‌تونم، نمی‌شه...

دوست ندارم نسبت به اتفاقی که برای چیزی یا فردی که می‌شناسمش پیش اومده بگم «خب، به من چه؟» و ازش بگذرم اما بعضی وقتا نمی‌تونم، نمی‌شه...

خلاصه بگم دوست ندارم کارایی رو که دوست ندارم انجامشون بدم اما بعضی وقتا نمی‌تونم، نمی‌شه...

(راستی مشکل کامنتا به همت محمدعلی دوست‌داشتی حل شد؛ بابت اون مورد پوزش‌مندم)