[یه خانومی اومد تو] گفت: سلام، خوبی؟ خسته نباشی؛

[یه خورده این صمیمیتش برام عجیب بود] گفتم: سلام، ممنونم، بفرمایید در خدمتم؛

گفت: منو شناختی؟

[یه مقدار مِن‌مِن کردم] گفتم: حقیقتش صدا و ته‌چهره‌تون خیلی برام آشناست اما به جا نیاوردمتون؛

گفت: تو مگه ابتدایی مدرسه فلان نبودی؟

[یه لبخند پهنی روی صورتم نشست] گفتم: آره همون جا بودم؛

گفت: خب دانش‌آموز من بودی دیگه؛

[نیشم تا پس کله‌ام باز شد] گفتم: ای وای، شرمندم خانوم حـ... ، خیلی خوشحال شدم دیدمتون، خوب هستین؟

گفت: تو که همونی فقط مردتر شدی، من پیر شدم نتونستی بشناسی حق داری؛

گفتم: بزرگوارید شما، سلامت باشید؛

گفت: مترسک بودی دیگه؟

گفتم: بله استاد، مترسکم؛

گفت: یادمه انشاهات خیلی خوب بود، خانوادت می‌گفتن اولین باره که خیلی با شوق و ذوق می‌شینی انشا می‌نویسی؛ راستی درسا رو چی کردی؟ تموم شد؟

گفتم: آره، همین ترم بهار امسال تموم شد؛

[بعد از این‌که کل خاطرات اون دوران منو با کیفیت 4K مرور کرد و توی کف موندم که چه خوب یادش مونده و کاراشو که انجام دادم خداحافظی کردیم و رفت؛ چند باری اومدم بهش میگم که بابت تأثیرش روی ادبیات و نگارشم یک عمر مدیونشم و هنوز حرفاش و درساش رو کاملاً شفاف یادمه اما نمی‌دونم چرا نگفتم؛ پشیمونم که نگفتم...]

(از خدا بهترینا رو براش آرزو می‌کنم)

(پیشنهادانه: معلم قدیم و تاج سر فعلی... اپیزود دوم)