۱۷ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

آلبوم «درهم» از رضا یزدانی

دانلود قانونی آلبوم «درهم» از رضا یزدانی + مصاحبه

[قیمت: 4000 تومان]

مترسک
دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶ ۶ نظر

ایهام یک پس‌لرزه

هر زلزله‌ای که میاد یه پس‌لرزه‌ای به نام امدادرسانی داره که زمین‌لرزه اخیر کرمانشاه هم از این قاعده مستثنی نیست اما یه فرقی این حادثه با انواع مشابه قبلی‌اش داشت، اونم پرچم‌دار شدن سلبریتی‌ها بود؛ بله، در سال‌های گذشته هم موردش رو داشتیم که مثلاً در زلزله بوئین‌زهرا مرحوم تختی آستین بالا زده بود و کمک‌های مردمی رو جمع‌آوری کرده بود ولی در مورد کرمانشاه، تفاوت در حجم زیاد مشاهیر بود که از ورزشکاران ملی مثل علی دایی و هنرمندان سرشناس مثل نیکی کریمی داشتیم تا افرادی که به این زودی‌ها فعالیتی خارج از حیطه کاریشون انجام نمیدن مثل جواد خیابانی؛

همه اینا رو گفتم که بگم این ماجرا رو از نظر من می‌شه از دو زاویه بهش نگاه کرد؛ اولی که خیلی هم خوبه، وجدان بیدار جامعه است که به درد اومده و سلبریتی‌ها به عنوان سرآمدان جامعه هم از لاک شیک و لوکس‌شون خارج شدن و هر کسی یه گوشه کار رو گرفت تا هم‌وطنانمون زودتر سرپا بشن اما یه جنبه منفی هم این وسط وجود داره اونم کاهش اعتماد به نهادهای عمومی و متولیان امر امدادرسانیه؛ چرا به چنین نقطه‌ای رسیدیم که ویدئوی اعلام شماره حساب علی دایی پربیننده‌تر از ویدئوی مشابهِ دولتی‌اش می‌شه؟ یا چی شده امروز در جایی قرار گرفتیم که مردم بیش‌تر از صداوسیما به شبکه‌های اجتماعی اعتماد می‌کنن و خبرا رو از اون‌جا پیگیری می‌کنن؟ کما این‌که سر تراژدی پلاسکو یا حوادث تروریستی تهران دیدیم که عملاً قبل از اعلام شبکه خبر، اکثر افراد از موضوع مطلع شده بودن و حتی بعد از اون هم باز اخبار تکمیلی رو ترجیح می‌دادن از اینترنت کسب کنن به جای رادیو و تلویزیون؛

حقیقتش رو بگم، می‌ترسم؛ می‌ترسم از این حجم کم‌اعتمادی (هنوز زوده از لفظ «بی‌اعتمادی» استفاده کنیم) به ارگان‌هایی که در همه کشورها متولی مستقیم این امور هستن؛ نهادهایی مثل هلال احمر، سازمان مدیریت بحران و حتی کمیته امداد و صداوسیما؛ از این فاصله‌ای که ایجاد شده و سر هر سانحه نسبت به قبلی شاهد فاصله بیش‌تری هستیم، می‌ترسم؛ می‌ترسم چون این فاصله از یه مقطعی به بعد دیگه تبدیل به گسل می‌شه و اون موقع است که حتی گسل‌های ژاپن و شیلی هم در برابر لرزش این یکی، سوء تفاهمی بیش نخواهند بود؛ کاش تا دیر نشده یه فکری بشه.

(شاید صداقت قطعه گم شده این پازله... مطمئن نیستم)

مترسک
يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶ ۱۰ نظر

یه پاییز، یه قمیشی

فقط می‌تونم بگم اگه توی این روزای پاییزی، هر چیزی به غیر از آلبوم «سرگذشت» استاد سیاوش قمیشی رو پلی کنید، در حق گوش‌تون ظلم کردید، والسلام!

(جداً حیف که ایران نیست وگرنه مثل بقیه هنرمندان‌مون لینک دانلود قانونی‌اش رو می‌ذاشتم، حیف و حیف و حیف)

مترسک
شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶ ۱۸ نظر

داستان «شاه‌نامه» | جدایی قرن

(آن‌چه گذشت: ظهور ثریا - خیابان ریولی - ملکه چشم زمردی - بانوی کودتا - حسرت)

اوایل اسفند ۱۳۳۶ ، آلمان ، منزل پدر ثریا

بعد از سه سال انتظار، سرانجام ثریا در ۲۴ بهمن ۱۳۳۶ تصمیم گرفت دست به تبعید خودخواسته بزند، بدون کم‌ترین مخالفتی از جانب محمدرضا؛ ابتدا به ژنو و سرانجام به آلمان، نزد پدرش؛ در همین ایام اسد اسفندیاری بختیاری، مرتضی یزدان‌پناه (آجودان شاه) و عبدالکریم ایادی از طرف شاه به دیدنش رفتند؛ اسد با لبخندی تصنعی و مهربان نشان دادن خود گفت: ثریا جان، ما و برخی از اعضای سنا و حتی امام جمعه تهران که خطبه عقدتان را خواند، با اعلی‌حضرت جلسات طولانی و پرتنشی داشتیم که متأسفانه هیچ کدام از پیشنهادهای مطرح شده، به تصویب نرسید؛

ثریا اخم کرد و با بی‌حوصلگی گفت: پس عموجان، شاهنشاه برای چه شما را نزد من فرستادند؟

دکتر ایادی میان گفت‌وگوی عمو و برادرزاده پرید و گفت: علیاحضرت! فقط یک پیشنهاد در این میان رد نشد که آن را هم اعلی‌حضرت منوط به موافقت شما کردند؛

ثریا با ناامیدی گفت: چه؟

عبدالکریم با ترس لبخندی زد و گفت: این‌که شما رضایت به ازدواج مجدد شاهنشاه بدهید و با ضمانت شخص شخیص ایشان هم‌چنان هم بانوی اول دربار خواهید ماند؛

ثریا خنده‌ای از سر استهزا زد و گفت: هرگز! هرگز! هرگز!

ایادی با لحن خاص خود ادامه داد: اما بانوی من! ملکه مادر هم رضایت دادند که بعد از خودشان، رضاشاه مجدداً عیال اختیار کنند و هم‌چنان هم مقامشان حفظ شد...

ثریا با عصبانیت میان کلامش پرید و با صدای بلند گفت: آقای دکتر! شما که پزشک مخصوص دربار هستید و از زیر و بم این خاندان مطلعید چرا این حرف را می‌زنید؟ اولاً ایشان تاج‌الملوک هستند و من ثریا، در ثانی ایشان اگر هم‌چنان جایگاهشان حفظ شده بابت ضمانت رضاشاه نبوده بلکه بابت پسر تاج‌دارش است که هم‌چنان ملکه مادر است، خودتان هم خوب می‌دانید که اگر همسر اعلی‌حضرت برایش پسر بیاورد، او خود به خود ملکه دربار می‌شود و از من فقط اسمی می‌ماند و بس!

سرانجام پس از اعلام اسد بختیاری به دربار مبنی بر عدم موفقیت در کسب رضایت برادرزاده‌اش، در روز ۲۴ اسفند ۱۳۳۶ ، طلاق سلطنتی پس از تصویب در مجلس شورای ملی، از طریق نطق رادیویی اعلام عمومی شد؛ در هنگام پخش این خبر بود که محمدرضا پشت پنجره اتاق کارش رفت و سیگاری روشن کرد و به نقطه نامعلومی خیره شد...

و بالاخره در حالی که چند بار به بهانه‌های مختلف امضای سند جدایی را عقب انداخته بود نهایتاً در روز ۱۶ فروردین ۱۳۳۷ پس از چند دقیقه تماشای قاب عکس ثریا که بر روی میز کارش در کاخ گلستان بود، راضی به امضا شد؛ همین جا بود که به علت بغض قادر به تکلم صحیح نبود و صرفاً با حرکات دست و سر، منظورش را منتقل می‌کرد، طلاق‌نامه را با دستی لرزان امضا کرد و از آن پس تا قبل از ازدواج با فرح دیبا، هر صبح قبل از انجام هر کاری، ابتدا آلبوم عروسی‌شان را نگاه می‌کرد و بعد روز کاری را آغاز می‌کرد...

ثریا که حال دیگر «پهلوی» نبود و مجدداً «اسفندیاری بختیاری» شده بود، به دنبال علاقه قدیمی‌اش یعنی بازیگری رفت و در هالیوود مشغول به کار شد؛ در همان زمان بود که با کارگردانی ایتالیایی به نام فرانکو ایندووینا ازدواج کرد ولی چندان عمری از این زندگی نگذشته بود که در سال ۱۳۵۱ فرانکو در اثر سانحه هوایی درگذشت...

نهایتاً ثریا در سوم آبان ۱۳۸۰ در ۶۹ سالگی در پاریس درگذشت و تمام اموالِ ۴۰ الی ۵۰ میلیون یورویی‌اش صرف امور خیریه شد.


(پایان فصل ثریا)

(هفته بعد با فصلی تازه در خدمتم)


مترسک
پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶ ۱۲ نظر

عشق برای کرمانشاه

همون طوری که در جریانید من دوره آموزشی سربازی‌ام رو کرمانشاه بودم؛ در وصف کرمانشاه می‌تونم بگم شهریه که جزو 10 کلانشهر ایرانه، از جمله شهرای مرزی‌مونه که سرحدات زیادی با کشور همسایه داره، بسیار هم آب و هوا، طبیعت و آثار تاریخی جذابی داره و اتفاقاً تا قبل از جنگ هم چهارمین شهر ایران بود اما حالا بعدِ سی سال از اتمام جنگ، هنوز می‌شه روح اون دوران ضدبشری رو در سانت به سانت این شهر دید...

شهری که هرچند هنوز بوی خون و جنگ میده، شهری که نیروهای امنیتی به دلایل مختلف مجبورن به روشای متفاوتی امنیتش رو تأمین کنن (یه روز احزاب استقلال‌طلب، یه روز جنگ، یه روز پژاک و یه روز هم داعش و...) و هرچند شهریه که بافت غالب جمعیتی‌اش کُرد (یا به قولی: کورد) و اهل سنت هستن ولی ما طی اون دو ماه، جز خوبی، جز محبت، جز خوش‌رویی، جز مهمون‌نوازی و جز «عشق» چیزی ندیدیم؛ همین که می‌فهمیدن ما فارس و شیعه‌ایم، پس نتیجه می‌گرفتن که مهمونیم، پس هوامون رو داشتن اما وای به وقتی که می‌فهمیدن ما علاوه بر اینا، سرباز هم هستیم... چنان عزت و احتراممون می‌کردن، چنان تحویلمون می‌گرفتن که غربت و دوری از خانواده رو راحت‌تر بتونیم تحمل کنیم...

یه هم‌خدمتی داشتم، بچه کرمانشاه بود، متأسفانه شماره‌اش رو گم کردم وگرنه حتماً پیگیر احوالاتش می‌شدم، خانواده اون هر یکی-دو روزی می‌اومدن ملاقاتش، وقتی اسمش رو پای بلندگو اعلام می‌کردن، پشت‌بندش اسم من رو هم می‌خوندن، همون چیزایی که برای پسرشون آورده بودن رو با همون حجم برای منم می‌آوردن و حسابی شرمنده‌ام می‌کردن... بدون این‌که براشون مهم باشه من کی‌ام و چی‌ام، صرفاً به خاطر مهمون بودنم، هوام رو اندازه فرزند خودشون داشتن... و چند تا دیگه از بچه‌های کرمانشاه که به وقتش تا تونستن من رو شرمنده محبتشون کردن...

درسته بعد از انقلاب به علت کج‌فهمی چند تا نادان تا مدت‌ها «کرمانشاه» رو «باختران» صدا می‌کردن اما واقعیت همینه که مردم نازنین کرمانشاه این قدر بزرگن، این قدر مهربونن، این قدر باصفان، این قدر عشقن، که واقعاً هم شاهن، شاه بزرگی، شاه مهربونی، شاه صفا و شاه عشق... قطعاً هم اسم شهرشون برازنده‌اشونه... خدایا به خاطر دل پاکشون هم که شده، مراقبشون باش؛ الهی آمین.

(امیدوارم هر چی زودتر کرمانشاه عزیزم، دوباره سرپا بشه و فرهاد از نو تیشه برداره و بیستون رو به عشق شیرین بتراشه)

مترسک
سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۶ ۱۶ نظر
مطالب اخیر