۱۷ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

عمیق حسش کردم...

موبایلم زنگ خورد، دیدم یه اسم عجیبی روی صفحه گوشی‌ام نقش بسته، باورم نمی‌شد که بعد از سال‌ها دوباره قراره صدای «دخترک» رو بشنوم... یه نفس عمیق کشیدم و با خونسردی جواب دادم، بعد از احوال‌پرسی و حرفای معمولی، گفت «مترسک دلم یه پیاده‌روی تر و تمیز بدون چتر توی این هوای بارونی می‌خواد؛ دوست دارم هم‌پام تو باشی، هستی»؟ منم جواب دادم «کجا ببینمت»؟

طبق معمول آن‌تایم بود و دقیقاً سر همون ساعت و دقیقه، هم‌دیگه رو دیدیم؛ بهم دست داد؛ باز هم طبق معمول دست دادنش مثل بقیه خانوما فقط با نوک انگشت و شُل نبود طوری که انگار ماهی خیس دستت گرفتی، بلکه محکم و دل‌چسب دست داد؛ بماند که دستم هم بوی عطری که به دستش زده بود رو گرفت...

هوا نه یخ بود و نه شرجی، یه هوای بارونی باکلاسی (!) بود، بارون ریزی هم می‌زد، صرفاً در حدی که فضا مرطوب بشه... برای اولین بار در زندگی‌ام یه نفر (جدای از جنسیتش) کنارم راه اومد و از من عقب نموند... همین طوری که مشغول حرف زدن از در و دیوار بودیم، آروم آروم خودش رو بهم نزدیک و نزدیک‌تر کرد... آرنجش که خورد بهم سریع کیفش رو انداخت روی اون یکی دستش... بعد از آرنج، آروم آروم بقیه دستش هم به دستم می‌خورد...

از یه جایی به بعد، بازوم رو گرفت... محکم هم گرفت تا یه موقع در نرم یا شاید هم بقیه بفهمن که صاحب دارم (!) و بعد از چند قدم، سرش رو گذاشت روی شونه‌ام و گفت «مترسک؟ چی می‌شد هیچ وقت این مسیر تموم نمی‌شد»؟ منم گفتم «تو اگه بخواهی، هیچ وقت هیچ راهی تموم نمی‌شه، فقط کافیه تو بخواهی، می‌خواهی»؟ که جوابش مثبت بود...

رفتیم یه گوشه نشستیم، همین جوری که سرش روی شونه‌ام بود گفت «کجا بودی این همه سال»؟ و منم یه خرده نگاهش کردم و گفتم «منتظر تو بودم، نشسته بودم پای پنجره بلکه برام دست تکون بدی»... برگشت نگاهم کرد، از همون لبخندای معروفش که چشماش کوچیک میشن و سرش بی‌اختیار پایین میره، تحویلم داد؛ همین که اومد جوابم رو بده... ساعت لعنتی زنگ خورد و از خواب بیدار شدم... هعی...

و چند نکته:

  1. ماجرای بالا، واقعاً تو خواب و همین پریشبا برام اتفاق افتاد، منتها موقعیتش نبود که بنویسمش؛
  2. در واقعیت هیچ وقت «دخترک» رو لمس نکردم، اما می‌دونم عادت داره از عطرش یه مقدار هم به دستش بزنه؛
  3. این‌جا آخرین بار دو هفته پیش بارون اومد، اونم در حد سیل بود، بارون ریز و عاشقونه رو آخرین بار تو عید بود که تجربه کردیم؛
  4. بله، درست متوجه شدید، کلاغه پر کشید و رفت؛ هیچ کدوم هم مقصر نبودیم، صرفاً اون پرنده آزاد بود و من مترسک دست و پا بسته؛
  5. اون جایی که گفتم بهترین دوستم گیتارمه، اولین دلیلش همین بود که لحظات نوازندگی تنها زمانیه که به «دخترک» فکر نمی‌کنم؛
  6. شاید به نظرتون لوس بیاد اما دست خودم نیست، یه عمره که نیاز به یه حواس‌پرت‌کن دارم برای این‌که به «دخترک» فکر نکنم، حتی وقتی می‌دونم دوستم نداره، حتی وقتی می‌دونم جواب سلامم رو هم با اکراه میده، باز نمی‌تونم؛
  7. به قول استادم، «دخترک» رفته توی ناخودآگاهم، شاید علتش اینه که هیچ وقت براش سوگواری نکردم و همین عاملی شده که زخمش همیشه برام تازه باشه... یعنی این حال من سوگ نیست؟ اگه نیست، پس چیه؟!
  8. بگذریم، از همه چی بگذریم.
(لازمه بگم این دیوونگی‌های من رو جدی نگیرید یا مشخصه؟)
مترسک
شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶ ۳۲ نظر

داستان «شاه‌نامه» | خیابان ریولی

(آن‌چه گذشت: ظهور ثریا)

اواخر شهریور ۱۳۲۹ ، لندن ، ساعت ۱۱ صبح

نامه‌ای از طرف خلیل اسفندیاری با این مضمون به دست ثریا رسید: «همان طور که حتماً یادت هست، قول داده بودم پاییز امسال تو را به تهران بفرستم؛ حالا خوشبختانه این امکان پیش آمده که زودتر از موعد مقرر با هم به تهران برویم؛ دیروز خواهرزاده‌ام رستم به این‌جا آمد و خواهش کرد به درخواست دربار تو را هر چه زودتر به حضور شاه معرفی کنم؛ از این نظر که این دعوت ما را موظف به هیچ چیز نمی‌کند، قبول کردم»۱؛

ثریا خیلی زود فهمید عکس‌های اسکی و عکس‌هایی که دفعه دوم پسرعمویش گودرز برای عمه‌شان، فروغ ظفر (ندیمه تاج‌الملوک) فرستاده بود، جدی جدی باعث متمایل شدن محمدرضا به او شده اما... ثریای ۱۸ ساله هم‌چنان در عوالم دیگری (هر جا غیر از ملکه شدن) سیر می‌کرد تا این‌که چند روز بعد پسرعموی دیگرش (ملکشاه) ناقل چنین پیامی شد: شمس، خواهر شاه به من تلفن زد و تو را به سفارت ایران دعوت کرد؛

ثریا در حالتی مابین شوخی و جدی، گفت: باز این چه شوخی تازه‌ایه ملک؟

ملکشاه آرام به شانه ثریا زد و گفت: مثل این‌که یادت رفته من و شمس از قبل آشنایی داریم؟

ثریا ماتش برد، رنگ از رخسار پریده و مِن و مِن کنان گفت: یَ یَ یَعـ...نی شَ شَ شمـ...س، شمسِ معروف، خواهر شاه می‌خواهد من را ببیند؟

ملکشاه با خونسردی و قدری هم جدی‌تر، چشم نازک کرد و با بی‌حوصلگی گفت: البته در سفارت ایران!

مهر ۱۳۲۹ ، لندن، سفارت ایران ، ساعت ۱۰ شب

بعد از معارفه و باز شدن باب صحبت میان شمس و ثریا، دختر رضاشاه که توانسته بود محبت و اعتماد بختیاریِ جوان را جلب کند، موقع صرف شام در فضایی غیر رسمی گفت: خانم اسفندیاری، اگر تمایل داشته باشید چند روزی با هم به پاریس برویم و بعد به تهران برویم؛

ثریا مانند هر دختری به سن و سال خودش نتوانست خرسندی‌اش بابت تماشای پاریس رویایی را پنهان کند و با برقی در نگاه و لبخندی بر لب و اندک شیطنتی گفت: کدام دختری را سراغ دارید که این پیشنهاد را رد کند؟!

چند روز بعد ، پاریس

یک هفته از اقامت ثریا و شمس در پاریس می‌گذشت، در آن مدت گویی که این دو، دوستان دوران مدرسه خود بودند، گذشت؛ با هم راجع به هر چیزی صحبت کردند، هر جایی رفتند و همه این‌ها در حالی بود که شاهدختِ پهلوی کاملاً غیر رسمی و صمیمی برخورد می‌کرد، انگار نه انگار که در ایران «والاحضرت شمس» است؛

سرانجام شمس بعد از هفت روز مقدمه‌چینی، زمانی که بر روی نیمکتی در خیابان ریولی نشسته بودند، رفت سر اصل مطلب و گفت: ثریا خانم، می‌خواستم راجع به موضوع مهمی با هم صحبت کنیم؛

ثریا عادی برخورد کرد و با آرامش گفت: بفرمایید والاحضرت؛

شمس اندکی خودش را روی نیمکت جابه‌جا کرد، قدری سرش را بالا و ‌پایین کرد تا برق گردنبند مرواریدش بیش‌تر به چشم بیاید، صدایش را صاف کرد و گفت: همان طور که می‌دانی، برادر من ۷ سالی می‌شود که تنهاست و از این بابت و به خاطر این‌که چند سال دیگر ۴۰ ساله می‌شود ولی هنوز ولیعهدی ندارد، هم خودش غصه می‌خورد و هم ما خواهرها و مادرمان را نگران کرده و من برای این منظور شما را مناسب می‌بینم؛

ثریا سرش را انداخت پایین و چند لحظه‌ای سنگفرش زیر پایش را نگاه کرد، قدری خود را جمع کرد و گفت: بانو، جسارتاً چرا بین این همه دختری که آرزویشان ملکه شدن است، بنده انتخاب شما شدم؟

شمس لبخندی زد، دست ثریا را گرفت و قدری صمیمی‌تر گفت: ببین ثریا، زن قبلی برادرم، خواهر ملک فاروق بود، اولاً که به هیچ عنوان ما را به حساب نمی‌آورد چون معتقد بود دربار ایران پایین‌تر از مصر است، در ثانی خواهرمان اشرف خیلی با او خوب بود و عملاً من فقط عنوان «والاحضرت» داشتم و با کُلفَت و نوکرهایمان تفاوتی نداشتم به خاطر همین می‌خواهم تو که دوست خیلی خوبم هستی را به اعلی‌حضرت معرفی کنم؛

ثریا در دلش گفت آهان! پس چندان هم مجذوب زیبایی و عادی بودنم نشدی، می‌خواهی به لج اشرف و به طمع قدرت، جای پایت را در دربار محکم کنی... در همین افکار بود که لبخندی تصنعی زد و قدری یقه پالتویش را بالا کشید و گفت: از لطف شما متشکرم، بی‌صبرانه منتظر ملاقات شاهنشاه هستم تا بتوانم در این خصوص تصمیم درست را بگیرم؛

همان شب در هتل، شمس پس از نشان دادن عکس خواهرها و برادرها و دامادها و عروس‌ها و ارائه توضیحاتی راجع به سایر درباریان و مناسبات مابین‌شان (همکاری‌ها و توطئه‌ها و امثالهم) مقرر شد سفر کوتاهی به رُم داشته باشند تا خلیل اسفندیاری هم به آ‌ن‌ها بپیوندد که در هواپیما روزنامه‌های ایتالیایی به دستشان رسید که تیتر یک‌شان ثریا بود و آن‌جا بود که نوه سردار اسعد متوجه شد خیلی زودتر از آن چه که تصور می‌کرده سوژه رسانه‌ها شده و چه ملکه بشود و چه نشود به هر حال از این به بعد خبری از زندگی معمولی و بدون حاشیه نخواهد بود، آن هم در اول جوانی.


۱. از کتاب «حالا خودم حرف می‌زنم» نوشته ثریا اسفندیاری بختیاری، صفحه ۱۸

(ادامه دارد...)


مترسک
پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶ ۱۱ نظر

خالق عاشقانه‌های ساده تولدت مبارک

(اسم عکاس این عکس رو پیدا نکردم)

آقای گیسو بلند جو گندمی، بابای بارون، عالی‌جناب احساس، مهندس مازیار فلاحی دوست‌داشتنی، سلام!

امروز تولدته و بابت همین ازت ممنونم که به دنیا اومدی!

ازت ممنونم چون یادم دادی می‌شه به همه چیز به ساده‌ترین شکل ممکن نگاه کرد، می‌شه به ساده‌ترین چیزها دل سپرد و عاشق سادگی شد، بهم یاد دادی «عشق» لزوماً قرمز نیست بلکه می‌تونه به سادگی رنگ سفید باشه...

ازت ممنونم چون سال‌هاست همین ساده بودن خودت و کارات عامل آرامشم شده، وقتی آهنگات رو می‌شنوم، وقتی موزیک ویدئوهات رو می‌بینم، وقتی پای مصاحبه‌هات می‌شینم، وقتی میام کنسرتت و... یه جور متفاوتی با بقیه هنرمندای مورد علاقه‌ام، کِیف می‌کنم...

ازت ممنونم چون یادم دادی که می‌شه سال‌ها سایه پدر رو بالای سرت ندیده باشی و حتی نداشتنش رو باور نکرده باشی نشون به اون نشون که توی قطعه دروغه بگی همه هر چی که میگن دروغه اما چنان پدری‌ای در حق دخترت (باران) بکنی که حتی اونایی که طرفدار نیستن هم تحسینت کنن...

ازت ممنونم چون منی که سال‌ها بود پیگیری موسیقی رو به آینده نامعلومی حواله می‌دادم، موتور محرکه‌ام شدی برای این‌که برم دنبالش و حالا هر روز ساعت‌ها با بهترین دوستم «عشق» می‌کنم، عشقی که هیچ کدوم از این لیلی و مجنونا حتی توی خواب هم نمی‌بینن...

ازت ممنونم برای این‌ها و خیلی بیش‌تر از این‌ها که واقعاً زورم نمی‌رسه بنویسم یا حتی بخوام زیر گوشِت بگم، فقط باید بغلت کنم و وقتی بغضم ترکید و اشکام چکید روی شونه‌ات، اون موقع خودت متوجه بشی...

ساده بگم... تولدت مبارک آقای عاشقانه‌های همیشه بارونی... در آخر هم این‌که: عاشقانه‌ها را پایانی نیست چون خالق آن‌ها تویی.

(فردا ساعت 6 عصر با قسمت دیگه‌ای از «شاه‌نامه» در خدمتم)

مترسک
چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶ ۷ نظر

تولدت مبارک ترانه‌خونِ آوانگارد!

(عکس: پدرام نظری)

مترسک
دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۶ ۸ نظر

سوزوندیمش!

ما دو تا مسئول داریم، یکی‌شون مسئول معاونته و یکی هم معاونشه (ایشون همون صاحب حماسه «اخطلافات»ـه!) امروز از اون روزاش بود که زبون آدمیزاد نمی‌فهمید و هی از سر صبح پیله کرده بود به یه موضوعی و هر چی مسئولمون و اون یکی سرباز و من می‌گفتیم، مقاومت عجیبی در برابر فهمیدن می‌کرد!

القصه... با دوستامون نشسته بودیم املت می‌خوردیم (جای همگی خالی) به سرمون زد یه لقمه رو هم تند کنیم بدیم به این بخوره تا تلافی بشه! یه تیکه نون برداشتیم، یه خرده املت + فلفل تند خورد شده + پودر فلفل سیاه رو لقمه کردیم بردیم براش... اولش که دید به سان اون زیبارویی که بهش تی‌تاپ داده باشی (!) ذوق‌مرگ شد ولی همین که خورد... تا یک ساعت و نیم بعدش، هر پنج دقیقه یه بار می‌گفت «خدا لعنتتون کنه، چی ریخته بودید توی این؟ سوختم»! هی هم آب یخ می‌خورد ولی فایده‌ای نداشت!

ما هم در ظاهر هی خودمون رو می‌زدیم به اون راه که «مگه تند بود؟ عجیبه! شانس شما بوده!» اما تو دلمون از بس بی‌صدا و زیرپوستی خندیده بودیم، تمام عضلات شکم‌مون درد گرفت! تا اون باشه روی مغز ما رژه نره! :))

(از قدیم الایام گفتن هر که با مترسک و رفقاش درافتاد، ورافتاد و این صحبتا!) D:

مترسک
يكشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ ۲۱ نظر
مطالب اخیر