۲۰ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

ایران زخمی

طوری تنِ نحیفِ ایرانمون زخمی شده که دیگه عضو سالمی براش نمونده، هر زخم جدیدی که بر می‌داریم در حقیقت روی زخمای کهنه قبلی افتاده... هنوز جای سانچی درد می‌کنه که امروز شنیدیم هواپیمای تهران-یاسوج با 66 سرنشین برای همیشه از باند ایران، پرید.

(بهتره این دو سال 1395 و 1396 رو سال‌های «تسلیت ایران» نام‌گذاری کنیم...)

مترسک
يكشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶ ۱۹ نظر

تق توق

عنوان مطلب، صدای شبیه‌سازی شده کفشای پاشنه بلند خانوماست، مثلاً! به این‌که این صدا برای خود پوشنده‌اش (!) جذابیت داره یا کلاس داره و خفنه و دلبره و اینا کار ندارما، که اصولاً جزو اون لیست «به من چه»ـهام طبقه‌بندی می‌شه! فقط خواستم بگم این صدا رو هر وقت می‌شنوم در درجه اول یاد ایام امتحانات پایان ترم دانشگاه میفتم که نمی‌دونم چرا اکثر مواقع مراقب اون کلاسی که من توش امتحان می‌دادم، یه خانمی بود که اونم کفشش پاشنه داشت این هوا (!) و تق توق می‎‌رفت روی اعصابِ امتحان‌زده این‌جانب (بر وزن «سیل‌زده»!) و استرسی که اون وارد می‌کرد و دوست داشتم هر چی زودتر از شر اون برگه کوفتی جلوم خلاص شم، حتی از استرس افتادن و دوباره برداشتن با همون استاد، بیش‌تر بود! الان همه اینا درجه اول بود! در درجه دوم به این فکر می‌کنم که من پس‌فردا روزی ازدواج کنم، یا باید خودم رو تغییر بدم یا خودم رو تغییر بدم! چون علی‌القاعده نمی‌شه خانما رو از دوست‌داشتنی‌هاشون، کَند!

(راستی ماجرا چیه که آقایون میگن «پاشنه بلند» و خود خانوما میگن «پاشنه‌دار»؟)

مترسک
شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۶ ۲۸ نظر

داستان «شاه‌نامه» | خرم‌دره

(آن‌چه گذشت: همراه پدر - بیوه لهستانی - کاسب کودتا - سکوت)

تابستان ۱۳۵۴ ، کاخ نیاوران ، ساعت ۱۱ صبح

خدمتکار پس از در زدن، یک قدم داخل اتاق کار محمدرضا شد و گفت: تیمسار نصیری اجازه شرفیابی می‌خواهند.

شاه عینکش را جابه‌جا کرد و با عصبانیت گفت: این دربار، در و پیکر ندارد که رییس ساواک سرش رِ عین گاو می‌اندازد پایین و بدون وقت قبلی مزاحم ما می‌شود؟

خدمتکار مِن و مِنی کرد و گفت: جسارتاً ایشان فرمودند که در رابطه با مسأله والاگهر علی‌پاتریک که خودتان احضارشان فرمودید، تشریف آورده‌اند.

خودکار محمدرضا از دستش افتاد و سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت: لعنتی! فراموش کرده بودم. سرش را بالا گرفت، نگاهی به خدمتکار انداخت و گفت: بگو بیاید داخل.

نعمت‌الله نصیری وارد اتاق شد و پس از ادای احترام نظامی و دست‌بوسی بر روی مبل نشست. محمدرضا با تکبر روی مبل خودش تکیه زد و گفت: چه خبر تیمسار؟

ارتشبد نصیری سینه‌ای صاف کرد و گفت: خبر، خبر سلامتی شاهنشاه، شهبانو و ولایتعهد، به کوری چشم مخالفین دودمان جلیله پهلوی؛

شاه نگاه عاقل اندر سفیه‌ای به او کرد و گفت: هه! ما رِ باش امنیت مملکت رِ دست چه کسانی دادیم! این‌ها رِ که خواجه حافظ شیرازی هم می‌داند. پاتریک رِ می‌گویم، احمق! از او چه خبری برایمان داری؟

نصیری قدری خجالت کشید و گفت: خبر که... حقیقتِ امر، والاگهر...

شاه میان کلامش پرید: والاگهر؟ از کِی تا حالا پسر دیوانه علی‌رضا، «والاگهر» شده؟

رییس ساواک شوکه شد و گفت: به موی اعلی‌حضرت قسم، فدایی‌ صرفاً طبق پروتکل رفتار کردم...

محمدرضا دوباره وسط حرفش پرید و با صدای بلند گفت: پروتکل منم! من می‌گویم که کی «والاگهر» است و کی نیست. فهمیدی تیمسار یا طور دیگر حالی‌ات کنم؟

نصیری ایستاد و با لحن نظامی گفت: بله قربان!

شاه نفس عمیقی کشید و پس از تکان دادن سرش گفت: خوب است! بنشین و به حرف‌هایت ادامه بده.

ارتشبد نعمت‌الله پس از نشستن و پاک کردن عرق پیشانی‌اش گفت: عرض می‌کردم که والاگُـ... نه یعنی... آقای پاتریک پهلوی چندان سر سازگاری ندارند. همین چند روز پیش هم با تیمسار اویسی درگیر شدند.

محمدرضا خنده شیطنت‌آمیزی کرد و گفت: درگیر شده؟ یعنی دقیقاً چه کرده؟

رییس ساواک پس از مکث کوتاهی گفت: به ایشان سیلی زده‌اند!

شاه بلند بلند خندید و گفت: آفرین! چه غلط‌ها یاد گرفته! ببین تیمسار، می‌خواهم پاتریک بدون قید آزاد و به املاک پدرش، در شمال تبعید شود. محدودیتی هم برایش در نظر گرفته نشود اما تحت نظر باشد.

نصیری چشمانش از تعجب درشت شدند و گفت: آزاد شوند؟! قربان ایشان علیه سلطنت قیام کردند، در غائله خرم‌دره اتومبیل در اختیار آن بهمن حجت‌کاشانی ملعون قرار دادند، هم‌دست کتی عدل بودند، نهایتاً هم که زبانم لال قصد ترور اعلی‌حضرت و نخست‌وزیر را داشتند، حال چگونه مورد عفو شما قرار گرفتند؟

محمدرضا لبخندی زد و گفت: تیمسار! اولاً که فضولی‌اش به تو نیامده و چیزی که گفتم رِ انجام بده، در ثانی به من باشد که می‌خواهم توله علی‌رضا این قدر در زندان بماند تا بپوسد ولی حیف که... حیف که مادرمان، خاطرش رِ می‌خواهد. ایشان وساطت کردند که آزاد شود.

تیمسار نصیری همان طوری که به چشمان شاه زل زده بود گفت: بله، چشم!


علی‌پاتریک پهلوی پس از آزادی، نام‌خانوادگی‌اش را به «اسلامی» تغییر داد. با وقوع انقلاب به دلیل انتساب به خاندان پهلوی زیر نظر آیت‌الله صادق خلخالی مدتی زندانی و بعد محکوم به اعدام شد ولی با وساطت آیات اعظام پسندیده و گیلانی که او را از نزدیک می‌شناختند و به دستور امام خمینی، علی‌پاتریک اسلامی از تحمل احکام انقلابی رهایی یافت. وی تا سال ۱۳۶۱ در ایران ماند اما به علت مزاحمت‌هایی که متوجهش بود از ایران مهاجرت کرد. او هم‌اکنون ۷۰ ساله و ساکن سوییس است، سه پسر به نام‌های داوود، هود و محمدیونس دارد و اختلافات عمده‌ای هم با زن‌عمو و پسرعمویش، فرح و رضا پهلوی دارد.


(پایان فصل «علی‌رضا»)

(هفته بعد با فصلی تازه در خدمتیم)


+ ویراستار: حریر بانو

کانال تلگرام: Shahname1M@


مترسک
پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۶ ۱۳ نظر

جز لحظه‌ای که دست تکون دادی از چهارشنبه چیزی یادم نیست...

ولنتاین یعنی:

خرسای گنده،

قلبای قرمز،

«دوستت دارم»ـهایی به تعداد موهای یار،

گرفتن دستی که همه دنیاته،

تیپ زدن به عشقش،

آرایش کردن به ذوقش،

عطر زدن به یادش،

طوری از دیدنش قلبت بتپه که وسط زمستون گرمت بشه...

همگی اینا معنی ولنتاین برای عاشقای به‌هم رسیده بود چون ولنتاین برای من یعنی: 6 سال پیش چنین روزی بود که برای همیشه از دستش دادم... ولنتاین برای من یعنی: زهرمارترین روز سال؛ ولنتاین یعنی: روزی که با یه مَن عسل هم نمی‌شه تلخیِ امروزم رو تحمل کرد؛ ولنتاین یعنی: هدفون توی گوش، خیره به یه جای نامعلوم و ساعت‌ها غرق شدن توی دنیایی از فکر که هیچ کرانه‌ای نداره.

(تیتر از ترانه «هفته دلتنگی» مهدی ایوبی با صدای رضا یزدانی)

مترسک
چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۶ ۱۰ نظر

ارتش تک نفره

من اگه جای مرحوم دهخدا بودم، لغت‌نامه‌ام رو به این صورت تغییر می‌دادم:

شجاع: علی کریمی، هر کسی مثل علی کریمی، چه فوتبالی و چه غیر فوتبالی.

مترسک
سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶ ۱۱ نظر
مطالب اخیر