۱۹ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

تراژدی تهران

به تصویر بالا خوب نگاه کنید؛ این‌جا تهرانه، اوایل دهه 1340 شمسی؛ فرقش با تهران اواخر دهه 1390 شمسی چیه؟

  • آسمون آبی و هوای تمیز
  • قابل مشاهده بودن کوه‌ها
  • برف روی کوه‌ها
  • ترافیک روان
  • شهر نسبتاً آروم و کم‌هیاهو
  • دیده شدن رنگ در سطح شهر، خیابونا، ماشینا و...
  • درختای سرحال و سبز
و... پلاسکویی که بود اما امروز نیست؛ نه خودش، نه تجارتش، نه کسبه‌اش و نه آتش‌نشانانی که قربونی سیاست‌های اشتباه چندین و چند نسل از مدیران شهری شدن و در نهایت یک سال پیش، زیر آوار پلاسکو... برای همیشه خاطره شدن؛ روحشون شاد.

(این بود خلاصه‌ای از قصه دوست‌نداشتنیِ پایتختی به نام تهران)
مترسک
جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۶ ۱۶ نظر

داستان «شاه‌نامه» | همراه پدر

۲۵ شهریور ۱۳۲۰ ، مجموعه سعدآباد ، مقابل درب اصلی کاخ شهوند (سبز) ، ساعت ۹ صبح

پس از اشغال ایران توسط قوای متفقین در خلال جنگ دوم جهانی ، زمانی که مقامات بریتانیایی تنها شرط حمایت از سلطنت پهلوی در برابر بازگشت قاجاریه را استعفای رضاشاه و انتقال حکومت به ولیعهد اعلام کردند، وی ناچار شد از قدرت دست بکشد و ایران را ترک کند (تبعید) ؛

در مراسم بدرقه رسمی او، وقتی تمام مقامات کشوری و لشکری (حتی کسانی که به خاطر انحلال ارتش به ایشان لقب «خائن» داده بود) به صف ایستاده بودند، پهلویِ پسر که حال به سِمَت شاهی رسیده‌ بود، به جمع ملحق شد و احترام نظامیِ رسمی به پدر گذاشت اما مورد بی‌توجهی‌اش قرار گرفت؛ چرا که دیگر احوالی برای رعایت آداب نظامی نداشت؛ پس بدون رعایت تشریفات مرسوم، کلاه از سر برداشت، آن را به خدمتکارش داد و پس از در آغوش گرفتن پسری که هیچ وقت به او افتخار نکرده بود، برای اولین و آخرین بار او را با لحنی محبت‌آمیز خطاب کرد و گفت: محمدرضا جان! من می‌روم و ایران را در سخت‌ترین روزهای تمام دوران‌ها اول به خدا و بعد به تو، آقای فروغی، نخست‌وزیر، و تصمیمات‌تان می‌سپارم؛ مرا ببین! چه کسی فکرش را می‌کرد «رضاشاه پهلوی» روزی مجبور به استعفا شود و این چهار صباح آخر عمر را در خارج از میهن بگذراند؟ پس حواست را جمع کن؛ ضمناً به این خارجی‌ها، مخصوصاً انگلیسی‌های پدرسگ و روس‌های بی‌خدایِ از آن‌ها بدتر هم اعتماد نکن؛ هرچند خیلی وقت‌ها مجبوری! مواظب خاندان هم باش، یادت نرود که علاوه بر پادشاهی، وظیفه حراست از خانواده را هم داری؛ مادرت، همسرت، فرزندت، خواهرها، برادرها و دیگر اعضا؛

قطره‌های عرق بر پشت و پیشانی محمدرضا نشان از وحشت او داشت، وحشت از جنگی که تمام اروپای مترقی را به آتش کشیده بود و کشور خودش را هم به قحطی رساند؛ همه این‌ها در شرایطی بود که تجربه کافی هم برای کشورداری نداشت؛ 

با دست لرزان، احترام مجددی گذاشت و با بغض گفت: چشم، اعلی‌حضرت!

رضاشاه دستش را جلو آورد تا با شاه‌پسرش دست بدهد که محمدرضا خم شد و برای آخرین بار دست پدر را بوسید؛

بعد از آن که رضاشاه کلاهش را دوباره بر سر گذاشت و سوار اتومبیل مخصوص شد، علی‌رضا جلو آمد؛ بزرگ‌ترین برادر تنی محمدرضا، پسری که از کودکی هیچ وقت دلش با برادر بزرگ‌تر صاف نشده بود؛

محمدرضا به محض دیدن علی‌رضا برای اولین بار در دوره سلطنتش اخم کرد، آن هم نه به اغیار که به برادر خونی؛ دستی داد و برای حفظ ظاهر مقابل مقامات و پدر (که از آینه اتومبیل نظاره‌گر آن‌ها بود) با وی روبوسی کرد؛ بعد از سومین بوسه، علی‌رضا صورتش را از صورت شاه جدا نکرد و زیر گوشش آرام گفت: رضاشاه که رفت، من هم با او می‌روم، در این مدت خوب بتاز که وقتی برگردم دیگر مجال ترک‌تازی نداری، یادت باشد من بیش‌تر از هر کسی شبیه رضاشاهم؛ رضاشاه! و فقط من می‌توانم سلطنت پهلوی را حفظ کنم؛

محمدرضا تلخندی کرد و گفت: هه! فعلاً که رضاشاهِ شاهان حتی اجازه ندارد در یک وجب از خاک ایران بخوابد، مراقب باش تا همین بلا گریبان تو رِ هم نگیرد!

بعد صورتش را عقب برد و با دست راست به بازوی علی‌رضا زد و قدری بلندتر (طوری که رضاشاه بشنود) گفت: مراقب خودت، شمس و پدرمان باش؛ جان تو و جان ایشان!


رضاشاه، شمس و علی‌رضا راهی بندرعباس شدند، از آن‌جا سوار کشتی شده و به سوی بمبئی حرکت کردند که در نزدیکی ساحل، دولت هندوستان (که آن زمان الماس تاج مستعمرات بریتانیا بود) به آن‌ها اعلام کرد اجازه اقامت و حتی پهلوگیری ندارند؛ 

بعد از چند روز بلاتکلیفی وسط دریا، رهسپار جزیره «سن‌موریس» شدند که به علت شرایط بد آب‌وهوایی پس از مدتی اجازه پیدا کردند به «ژوهانسبورگ» (آفریقای جنوبی) نقل مکان کنند؛

نهایتاً رضاشاه در ۴ مرداد ۱۳۲۳ در تبعیدگاهش درگذشت؛ پیکرش در اردیبهشت ماه ۱۳۲۹ به ایران منتقل و در آرامگاه اختصاصی‌اش (در جوار مرقد حضرت عبدالعظیم حسنی(ع)) دفن شد.


(ادامه دارد...)


+ ویراستار: حریر بانو

کانال تلگرام: Shahname1M@


مترسک
پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۶ ۱۹ نظر

«شاه‌نامه» بعد از سه ماه

همین اول وظیفه خودم می‌دونم بابت استقبال دلگرم‌کننده‌تون از تک تک شما رفقام تشکر کنم و جا داره اشاره کنم که از همه نظراتتون برای «شاه‌نامه» (چه عمومی و چه خصوصی) تا به امروز هم لذت بردم و هم استفاده کردم و امیدوارم قسمت به قسمت و فصل به فصل، بیش‌تر بتونم رضایتتون رو جلب کنم؛

بعد این‌که همون طوری که متوجه شدید دو قسمت گذشته، زحمت ویراستاری «شاه‌نامه» رو حریر بانو متقبل شدن که اولاً دمش گرم! ثانیاً امیدوارم این همکاری تا آخرین قسمت از آخرین فصل «شاه‌نامه» و حتی داستانای دیگه ادامه داشته باشه؛ ثالثاً جنس ویراستاری «شاه‌نامه» یه مقدار متفاوته، چون به خاطر سبک خاص این داستان، عملاً اون ویراستاری‌ای که مرسوم هست و همه باهاش آشنا هستید انجام نمی‌شه بلکه در اصل متنا پیرایش میشن و در عین حال با حفظ سِمَت، مشاور «پروژه» (!) هم هست و تمام تصمیمات بعد از مشورت با حریر بانو عملی می‌شه؛

جونم براتون بگه که بالاخره از خر شیطون پیاده شدم و یه مقدار با شبکه‌های اجتماعی مهربون‌تر شدم و در همین راستا در آستانه فصل سوم، برای «شاه‌نامه» در تلگرام یه کانال حفر کردم! که ابتدای متن + لینک هر قسمت + عکس یا فیلمش رو شامل می‌شه؛ هر فصل هم با یه #هشتگ جدا می‌شه تا فصل‌بندی‌ها مشابه وبلاگ، رعایت بشه؛ در رابطه با کانال هم باید از آقاگلِ گلمون و حریر بانوی آبانی‌مون تشکر ویژه داشته باشم که حسابی با ایده‌هاشون و نقطه‌نظراتشون بهم کمک کردن، انگار که کانال خودشونه (که هست) ، دقیقاً همون قدر دلسوزانه؛

این اعتراضات اخیر دامن ما رو هم گرفت؛ حالا چه جوری؟ این جوری که دوستان آپارتچی (!) لطف کردن هر محتوایی که مربوط به دوران پهلوی بوده رو از سامانه آپارات (به خاطر محتوای مجرمانه!) حذف کردن که موجش ویدئوی عروسی شاه و ثریا رو هم شُست و برد! بدون این‌که متوجه باشن تاریخ قابل حذف نیست و هدف من هم از نوشتن این داستان، کاملاً غیر سیاسیه؛ البته لینک دانلودش داخل وبلاگ و کانال تلگرام موجود و قابل استفاده است؛

راجع به فصل سوم «شاه‌نامه» که همین پنج‌شنبه ساعت 6 عصر استارتش زده می‌شه هم بگم که یه سیزن متفاوتی با دوتای قبلیه؛ بهله!

(هم‌چنان از  تمام نظراتتون با آغوش باز استقبال می‌کنم و امیدوارم که از پیگیری «شاه‌نامه» لذت ببرید و تا آخرش همراهم بمونید)

مترسک
سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۶ ۱۳ نظر

سانچی

تو روزایی که داریم نزدیک میشیم به سالگرد تراژدی پلاسکو، تو روزایی که دوباره یادمون میاد یه ساختمونی با تقریباً نیم‌قرن قدمت چه جوری بابت یه سوء مدیریت سوخت و ریخت و آتش‌نشانان قهرمانی رو در خودش بلعید، تو روزایی که میتونست حاوی خبرای خوبی برای کسبه پلاسکو باشه اما هنوز جای خالی‌اش زخمی روی پیکره تهران خاکستریه... توی این روزا، نفتکش «سانچی» می‌شه پلاسکوی2 ، زحمتکشانی که داخلش بودن تبدیل میشن به آتش‌نشانان2 ، امدادرسانی‌ای که هنوز درست و حسابی انجام نشده می‌شه فروریختن مجدد یه پلاسکوی دیگه... و صداوسیمایی که هم‌چنان بین این جماعت بزرگ‌ترین مردوده که با تک‌ماده هم قبول نمی‌شه...

صداوسیمایی که از اول تنها دغدغه‌اش این بود که «خبر خوب! کشتی‌مون بیمه داره!» (خب، خوش به حال دلت، هنر کردی!) و اصلاً براش مهم نبود 32 تا انسان، 32 تا عزیز خانواده‌هاشون، 32 تا سرمایه‌ای که هر کدومشون هزاران برابر اون چند میلیون بشکه‌ای که الان داره می‌سوزه، قیمت داشتن... قیمت «داشتن»؟ هعی... وقتی رسانه مثلاً ملی بعد از یه هفته تازه یادش افتاده بره سراغ قسمت «انسانی» ماجرا، تنها معنی‌اش اینه که اون چهار تا بشکه براش قیمتی‌ترن تا جون آدما.

(حسرت به این دلم موند بیام این‌جا و راجع به یه خبر خوب بنویسم)

مترسک
يكشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶ ۳۴ نظر

داستان «شاه‌نامه» | هاجر

(آن‌چه گذشت: شاهدخت دورگه - میدان شهناز - شاید دیگری - عروس تاج‌دار - مادرخوانده - نالایق - خسرو)

تابستان ۱۳۵۷ ، ژنو ، منزل جهانبانی ، ساعت ۷ عصر

خسرو مشغول کوک کردن سازش بود که متوجه سکوت عجیب شهناز شد؛ کنارش روی مبل نشسته بود و حالتی داشت که انگار چیزی شده و نمی‌خواهد بروز بدهد؛ 

طی حرکتی ناگهانی با کف دست محکم به کاسه گیتارش زد و با صدای بلند گفت: شهناز!

شهناز تکان محکمی خورد و با ترس گفت: وای! چه شده دیوانه؟ ترسیدم؛

خسرو نیشخندی زد: دیدم زیادی در فکری، گفتم بیرون بیایی ببینم چه شده؟

شهناز ضربه‌ای آرام به سر خسرو زد و گفت: زهره‌ام ترکید سبیل قشنگ! آرام‌تر هم می‌توانستی بپرسی؛ راستش چند روزی است ذهنم درگیر اخلاق و مذهب شده؛ از سیاست هم بیزار شده‌ام؛

خسرو مکثی کرد و با طعنه گفت: شاه‌بابایت خبر دارد؟

شهناز گفت: جدی می‌گویم خسرو! چندتایی کتاب و مقاله خواندم؛ از همین‌هایی که پدرم اسم «خراب‌کار» رویشان گذاشته؛ مثل شریعتی که همین سال پیش مُرد؛ می‌بینم حرف‌های بدی نمی‌زنند، منطقی هستند؛

خسرو که چشمانش چهارتا شده بود گفت: اعلی‌حضرت همین طوری هم سایه ما را با تیر می‌زنند، حالا تصور کن بفهمند که دخترشان تحت تأثیر مخالفان‌شان قرار گرفته، واویلا!

شهناز کمی جابه‌جا شد و گفت: ببین خسرو، چیزی در مذهب دیدم که تا الان گمشده زندگی‌ام بود، حس می‌کنم سال‌ها در مسیری اشتباه بودم و حالا راه درست را پیدا کردم؛ از گذشته خودم، از کارهایی که کردم و افرادی که اطرافم بودند، پشیمانم؛ می‌خواهم از نو شروع کنم؛

خسرو که دید بحث طولانی شده گیتارش را کناری گذاشت و پرسید: حالا از کجا می‌خواهی شروع کنی؟

شهناز گفت: اول از همه اسمم را عوض می‌کنم؛ می‌گذارم هاجر! خیلی بیش‌تر از شهناز دوستش دارم.

خسرو لبخند ریزی زد و گفت: هاجر؟! چه شود! خب، بعدش؟

شهناز پاسخ داد: بعدش دیگر تمایل ندارم شباهتی به خانواده‌ام داشته باشم؛ همه خاندان ما اسامی شاهنشاهی دارند، همه هم بی‌حجابند و مغایر با اکثریت جامعه! اما من نمی‌خواهم شبیه آن‌ها باشم؛ اسمم را به هاجر تغییر می‌دهم و فامیلی‌ام هم که چون در اروپا هستیم، مثل تو می‌شود (جهانبانی) ، از این به بعد هم روسری سر می‌کنم؛

خسرو که از شنیدن این حرف‌ها کمی ترسیده بود گفت: احیاناً فکر نمی‌کنی این کارها باعث ناراحتی پدرت و بقیه درباریان شود؟

شهناز پوزخندی زد و گفت: روزی که به هر دری زدند تا ما به هم نرسیم و در نهایت تبعیدمان کردند به این‌جا، روزی که مثل دشمنان‌شان با ما رفتار کردند، آیا آن روز ناراحتی‌ام برایشان مهم بود که حالا ناراحتی‌ آن‌ها برای من مهم باشد؟

خسرو دست شهناز را گرفت و گفت: عزیزم! می‌فهمم که در حق‌ات خیلی بد کردند اما به‌ نظرت بهتر نیست این‌قدر تند نروی؟ هرچه باشد، پدرت شاه مملکت است!

شهناز میان صحبت خسرو دوید و با عصبانیت گفت: شاه هست که هست؛ خدا که نیست! گذشت آن زمانی که شاه سایه خدا بود؛ این‌جا هم سوییس است نه ایران! مجرد هم نیستم که بتواند به کاری مجبورم کند؛ حالا شوهر دارم، بچه دارم، خانواده دارم؛

در چشمان خسرو زُل زد و پرسید: بد می‌گویم؟

خسرو به چشمان شهناز خیره شد و یاد اولین باری افتاد که دقیقاً همین نگاه یک دل نه صد دل عاشقش کرده بود؛ لبخندی زد، دست شهناز را که در دستش بود به آرامی فشرد و با لحنی عاشقانه گفت: تو هیچ وقت بد نمی‌گویی هاجرم؛ اصلاً دل من اسیر همین افکارت شده؛

شهناز که از حرف‌های خسرو و مخصوصاً شنیدن اسم «هاجر» انرژی گرفته بود سرش را روی شانه خسرو گذاشت و گفت: ممنونم که هیچ وقت تنهایم نمی‌گذاری؛ با گیتارت یک چیزی بزن کِیف کنیم؛ دلم گرفت؛


پس از این ماجرا شاه که از تحولاتِ متمایلِ به مذهبیِ شهناز که دیگر «هاجر» شده بود، دل خوشی نداشت، نارضایتی‌اش را چند روز قبل از مرگش (۵ مرداد ۱۳۵۹) و موقع تقسیم اموال بروز داد؛ به این صورت که ارثیه‌ای بسیار کم‌تر از دیگران برای بزرگ‌ترین فرزند و نوه‌اش در نظر گرفت (۸ درصد شهناز + ۲ درصد زهرا مهناز زاهدی، برای دو نوه دیگرش، فوزیه و کیخسرو جهانبانی هم ارثیه‌ای تعیین نکرد) این مسئله هرچند شکایت هاجر را در پی داشت اما نتیجه‌ای حاصل نشد؛

شهناز (هاجر) پهلوی که ‌هم‌اکنون ۷۷-۷۸ ساله و ساکن سوییس است، از آذر ماه ۱۳۹۲ طی فرمانی دولتی از سوی وزارت کشور مصر، تابعیت این کشور را نیز دارد.


(پایان فصل «شهناز»)

(هفته بعد با فصلی تازه در خدمتم)


+ ویراستار: حریر بانو

کانال تلگرام: Shahname1M@


مترسک
پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۶ ۲۳ نظر
مطالب اخیر