۳۰ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

بلاگفان؛ بلاگِ فان

این غیرقابل انکاره که گرد و غبار غم و یه رخوت عجیبی چند وقته فضای وبلاگامون رو گرفته و چون یه واقعیت محضه کسی هم حق نداره ناراحت بشه، اولی‌اش خودم؛ القصه رفیق جانمون تد خان به علاوه رفقاشون یه فضایی مختص شادی فراهم آوردن که دمشون گرم و امر هم فرمودن که معرفی‌اش کنیم اما هر چی فکر کردم دیدم هیچ معرفی‌ای بیش‌تر از عنوان خود وبلاگشون نمی‌تونه حق مطلب رو ادا کنه: بلاگفان!

پس بدانید و آگاه باشید که پیگیری کردنش از اوجب واجباته؛ پس هواشون رو داشته باشید که هوای دل ما رو دارن و پیشاپیش دمتون گرم؛ امیدوارم اتفاقات خوبی رو رقم بزنن و موفق باشن.

(بابت کامنتای خصوصی و عمومی و راهنمایی‌هایی که بابت موضوع پست قبلی بهم دادید فوق‌العاده ممنون و سپاسگزارم)

مترسک
جمعه ۳۰ مهر ۱۳۹۵ ۱۳ نظر

پستی که نیست

بعضی وقتا یه حرفی می‌خواهی بزنی اما نمیگی، نه که نخواهی، نمی‌تونی که بگی؛ از نگفتنش هم حناق می‌گیری ولی اگه بگی دومینو وار اتفاقات بدی رخ میده؛ چیزایی یا شاید هم افرادی که خیلی برات قیمتی و عزیزن رو از دست میدی؛ اینا ترسای الکی نیستن، واقعیت همینه که اگه گفته بشن خودت رو تا ابد محروم می‌کنی از حسای خوبی که یک عمر برای به دست آوردنشون جنگیدی و هزینه دادی و زخمی شدی... اگه متوجه موضوع نشدید بهتون حق میدم، اما برداشت ازش صددرصد آزاده با این توضیح که این مطلب صرفاً محض نمردن نوشته شده و ارزش دیگه‌ای نداره.

(امان از این حرفای ممنوعه، امان...)

مترسک
پنجشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۵ ۴۰ نظر

ابوت تخم مرغ

خیلی دوست دارم بدونم اونی که اولین بار فهمید تخم مرغ رو می‌شه خورد، اون لحظه دقیقاً داشته به چی فکر می‌کرده؟ :|

بالاخره یکی رو پیدا کردم تونست با قاطعیت بگه که اول مرغ بوده یا تخم مرغ؟ ایشون صاحب یه رستوران بین راهی بود که قیمت نیمروهاش از چلو مرغ رستوران بالایی گرون‌تر بود چون معتقد بود اول تخم مرغ بوده پس حقشه که گرون‌تر از مرغ باشه!

به عقیده من باید به کسی یا کسانی که ترکیبات خوشمزه املت (یا به قولی «گوجه تخم مرغ») و «سوسیس تخم مرغ» و «خاگینه» و امثالهم رو اختراع کرد، جایزه صلح نوبل بدن! ^_^

یکی از اقوام خونه‌شون مرغ داشت، یه تخم اردک انداخت زیرش و وقتی از تخم دراومد جوجه اردک طبق غریزه‌اش پرید تو آب و این مرغ بی‌چاره (بیچاره؟) هی حرص می‌خورد و تلاش می‌کرد از آب بیرونش بیاره ولی اون دوستمون «کوآک کوآک»ـگویان از کادر خارج شد!

دقیقاً چه فعل و انفعالی توی مغز رخ میده که به تخم بقیه پرندگان هم هم‌چنان میگیم «تخم مرغ»؟ مثلاً «تخم مرغ شترمرغ» یا «تخم مرغ بلدرچین»!

خوشبختانه بند بالایی درباره سایر حیوانات رخ نمیده و شاهد ترکیبات جذابی مثل «تخم مرغ کروکودیل» نیستیم!

اگه شما در این لحظه هوس تخم مرغ یا خود مرغ یا مشتقات این دو رو کردید مسئولیتش صددرصد پای خودتونه و از من توقع نداشته باشید یه ظرف بزرگ نیمرو بذارم وسط وبلاگ! D:

(همیشه که نباید راجع به مسائل انسانی نوشت، یه بار هم راجع به تخم مرغ، والا!)

مترسک
چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۵ ۴۱ نظر

اون زمانا طلاق زشت بود

خیلی سن کمی داشتم که ازدواج کردن، شاید 4 ساله، نهایتاً 4 سال و چند ماهه؛ خانمی بود فوق‌العاده زیبا، البته به زعم بزرگ‌ترای فامیل، من که بچه بودم چیزی متوجه نبودم؛ از خانواده‌ای اصیل و قدیمی، از اونا بود که یه محله‌ای به اسمشون بود؛ حتی خودم هم موقع عروسی کمرش رو بستم (آخ که چقدر از این رسم بدم می‌اومد و هنوز هم درک نمی‌کنم فلسفه‌اش چیه) ؛ زمان زیادی از ازدواجشون نگذشته بود، شاید 5 سال، شاید هم 6 سال، خلاصه به هفتمین سالگرد نرسیده بودن که شنیدیم در حال شمردن پله‌های دادگاهن، چرا؟ می‌خوان طلاق بگیرن؛ خب چرا؟! و این دقیقاً همون سوالیه که هنوز بی‌جواب مونده...؛

چون سن کمی داشتم فقط یه سری خاطرات خیلی کم‌رنگ با حافظه تصویری محدودی توی ذهنم مونده که آخرینش مربوط به دیدار خداحافظیه؛ اومده بود جهیزیه‌اش رو ببره که گفته بود «مترسک رو بیارید می‌خوام این دم آخری ببینمش»، به خاطر همین موضوع تنها بچه خانواده بودم که تونستم بین اون جماعت بزرگ‌سال قرار بگیرم و اتمسفر تلخی که وجود داشت رو بچشم، موقع رفتن زیر گوشم گفت «آقا کوچولو دلم برات تنگ می‌شه» و چند لحظه‌ای بغلم کرد و رفت؛ بعد از جدایی هم دیگه ندیدمش، بعداً شنیدیم دوباره ازدواج کرده، فامیلمون هم چند وقت بعدش ازدواج کرد؛

از اون ماجراها گذشت تا همین امروز؛ تو خیابون بودم که نگاهم به خانمی افتاد با چهره به شدت آشنا، قد متوسط رو به بالا و چشمای درشت، به جا نیاوردمش، به کنارش که رسیدم و صدای مکالمه‌اش با مخاطبش رو شنیدم، فهمیدم که همونه (درسته حافظه تصویری داغونی دارم ولی حافظه صدایی‌ام خوبه) ظرف چند ثانیه تمام خاطرات نصفه و نیمه و محوی که داشتم برام یادآوری شدن، به این فکر کردم اون زمانا که زیاد هم دور نیست طلاق طوری ناپسند بود که حتی چند سال بعدش هم راجع بهش حرف نمی‌زنن و نمیگن که علتش چی بوده ولی حالا «جشن طلاق» می‌گیرن و همه جا جار می‌زنن که به خاطر فلان موضوع و بهمان ماجرا جدا شدیم... از کِی این قدر سقوط کردیم؟ اصلاً چرا سقوط کردیم؟ از همه اینا بالاتر چرا این قدر راحت تصمیمات اشتباه می‌گیریم که دیگه طلاق برامون عادی شده؟ مگه اپلیکیشنه که نصب کنی ببینی خوب نبود بعداً پاکش کنی؟!

(کاش هنوز هم طلاق زشت‌ترینِ حلال‌ها بود، کاش...)

مترسک
سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۵ ۳۵ نظر

هسته زغال اخته سوخته

توصیه ایمنی روز: وقتی می‌خواهید کتری رو بذارید روی گاز که آب جوش بهتون تحویل بده حتماً مراقب باشید زیرش هسته زغال اخته نچسبیده باشه چون وقتی بسوزه بویی که ایجاد می‌شه طوری بده که ناچار میشید در و پنجره خونه رو باز کنید تا بوش بره و در عوض خودتون به خاطر سرما بندری بزنید؛ این بلایی بود که همین امروز صبح سر مترسک اومد، شما سعی کنید مثل مترسک نباشید!

(نخند، برو از خدا بترس!)

مترسک
سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۵ ۲۹ نظر
مطالب اخیر