۳۱ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

استادی که خواستگار نبود

یه استادی داشتیم که البته استاد من نبود اما جزو اساتید معروف بود، تعریفش رو زیاد شنیده بودم، ولی نه به خوبی، حتی تعریفش رو به بدی هم نشنیده بودم، بلکه تعریفش رو به خنثی بودن شنیده بودم؛ هر چند درسی که ارائه می‌کرد تخصصی بود اما زیاد مهم نبود، سال‌ها تدریس کرده بود و چند سالی بود که یه سری مشکلات روحی پیدا کرده بود و گاهی کلاً می‌رفت یه عوالم دیگه؛ معتاد و اینا نبود، مسائل شخصی باعث این موضوع شده بود، بابت همین موضوع مجرد هم بود؛ تقریباً 40 و خورده‌ای، نزدیکِ 50 سالش بود اما خب؛

عموماً هم با ترمای اول و دوم سر و کار داشت که خب ماهیت اون درس همین بود، باید ترم اول یا نهایتاً دوم پاس می‌شد (بماند که خودم ترم 5 پاسش کردم، فقط چون می‌خواستم با این استاد بر ندارم) و همه هم توجیه بودن که بعضی حرفا و حرکات ایشون رو نباید جدی گرفت، چون حال خودش دست خودش نبود؛ ترم آخر که بودم (یک سال و اندی پیش) شنیدیم که باز دسته گل آب داده و از یکی از خانومای ترم یک خواستگاری کرده، همون جلسه اول و اونم وسط کلاس و دقیقاً زمان حضور و غیاب! به این صورت که اسمش رو خونده و تا چهره‌اش رو دیده خیلی رُک گفته زن من میشی؟ اون خانوم هم چون نمی‌دونسته ماجرا چیه فوری رفته بود حراست و بعدش هم می‌خواست بره ازش شکایت کنه به جرم مزاحمت! که خب با وساطت ما پیشکسوتا (!) بی‌خیال شد؛

امروز صبح کاملاً ناخودآگاه یاد این ماجرا افتادم، الان که حسابی از اون روزا فاصله گرفتم و راحت‌تر می‌تونم جریانات رو بررسی کنم، می‌بینم حالا اون بنده خدا که بیمار بود اما حتی افراد سالم هم گاهی توی چنان وضعیت خاصی قرار می‌گیرن که حرفی که می‌زنن و کاری که انجام میدن، دست خودشون نیست وگرنه هرگز مرتکب اون رفتار نمی‌شدن، درسته که قطعاً ناراحت کننده است اما لازم نیست همه رو به یه چشم ببینیم و فوری واکنش سخت نشون بدیم، شاید اگه ما هم جاش بودیم به مراتب بدتر عمل می‌کردیم.

(شاید خود من هم روزی همچین حرکتی زدم و الان یادم نمیاد...)

مترسک
يكشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۵ ۳۵ نظر

حسن جان چه کردی با ما؟

خدایی حق بدید چیزی برای گفتن نداشته باشم! همگی طوری از این حجم قدرت و غیرت متحیریم، که منِ مترسک که هیچ، از من بزرگ‌ترهاش هم موندن به این حسن خان یزدانیِ عزیز چی بگن؟ به قول بابک سعیدی: حسن جان چه کردی با من؟ اصلاً یه حالی شدم! خدا قوت یزدانی جان، مردونه جنگیدی و طلا هم حق کسی جز خودت نبود، خسته نباشی دلاور.

(از بس تمام رقباش رو هم با سرعت می‌بازوند (!) تا می‌اومدیم ببینیمش می‌رفت بیرون تشک، تازه تو فینال چشممون به جمالش روشن شد و درست و حسابی دیدیمش!)

مترسک
شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۵ ۲۸ نظر

آدم تو محدودیت‌ها ستاره می‌شه!

با تمام کمبودها و بی‌مهری‌هایی که در حق تو و تمام هم‌جنسانت شده، با وجود سن کم‌ات، علی‌رغم بی‌تجربگی‌ات در صحنه المپیک اما... چنان غیرت و اراده‌ای از خودت نشون دادی که تاریخ‌ساز شدی، اولین بانویی شدی که تو المپیک اسم ایران رو روی سکو بردی... کیمیاگری کردی و مدال برنزت رو برای ما تبدیل به طلا کردی؛ دمت گرم ماده شیر ایرانی، دمت گرم!

(امیدوارم مسئولین از خانم علیزاده عزیزمون تجلیل متفاوتی به عمل بیارن و کیمیا و امثال کیمیا رو بیش‌تر حمایت کنن تا باز هم شاهد همچین لبخندهایی باشیم)

مترسک
جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۹۵ ۳۳ نظر

یکی تو فکر مصدق، غم ۲۸ مرداد...

(عکس: فرارو)

یکی از آشنایان ما از اون مصدقیا بوده، از اونا که شعار می‌دادن «یا مرگ یا مصدق»؛ هم قیام 30 تیر رو دیده و هم کودتای 28 مرداد رو؛ وقتی شاه از کشور متواری شد و دکتر فاطمی سقوط سلطنت رو اعلام کرد و محمد مصدق رو همه کاره کشور معرفی کرد، بین اون جمعیتی بود که تشویقش کردن و جشن آزادی گرفتن اما... وقتی کودتا به سرانجام رسید با خودش گفت «ایران دیگه ایران نمی‌شه» و رفت آلمان غربی؛ برای این آلمان غربی رو انتخاب کرد که به وطن نزدیک باشه و اگه روزی جای زندگی شد، سریع برگرده؛

25 سالی گذشت تا بهمن 1357 ؛ از اون تاریخ هم 38 سالی گذشت، در سال یکی-دو ماهی هم میاد ایران اما جاهایی نمیره که یاد اون روزا براش زنده بشه، میره شیراز پیش حضرت حافظ، میره شمال کنار دریا قدم می‌زنه، میره کوه و از هوای تازه استفاده می‌کنه ولی زیاد توی شهر (مخصوصاً شهر تهران) نمی‌مونه، میگه «هر چند ایران پاره تن منه و یک عمری حسرت وطن به جونم مونده اما... سختمه توی خیابونایی نفس بکشم که شاهد ذبح شدن احساسات من و هم‌نسلانم بودن؛ همون جا توی آلمانِ متحد بمونم راحت‌ترم تا خاطرات تلخی برام زنده بشن که ترجیع بندشون اعدام حسین فاطمی و غریبانه مُردن دکتر مصدق هستن»؛ این عزیز ما خودش یه پا تاریخ ناطقه، سن و سال قابل توجهی هم داره اما طوری زخم اون روزا براش تازه است که انگار همین دیروز کودتا شده؛ همیشه هم میگه «اگه برگردم به قدیم، هر طوری که شده مصدق و آیت الله کاشانی رو هوشیار می‌کنم ولی حیف که...».

(تیتر مطلب هم از ترانه «کافه رویا» از علی کمارجی‌نژاد با صدای رضا یزدانی الهام گرفته شده)

مترسک
پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۵ ۳۰ نظر

خدا لعنتشون کنه... لعنت

مترسک
چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۵ ۴۵ نظر
مطالب اخیر