۲۶ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

تولدت مبارک مرد بارانیِ سر به هوا

مسعود جانم چندی پیش فراخوان دادن که به مناسبت سالگرد وبلاگشون یه پستی بنویسیم و اتفاقاً هم نوشتم اما همین که اومدم روی دکمه «ذخیره و انتشار» بزنم، پشیمون شدم؛ کل پست (که طولانی هم بود) رو پاک کردم چون به دلم نچسبید، دوست داشتم یه کاری بیش‌تر از تبریک تأسیس وبلاگشون انجام بدم که یادم اومد تولد خودشون 31 تیره و با یه عذرخواهی ازشون خواستم که اون قضیه رو بر من ببخشن تا امروز؛ القصه تولد مسعود خان کوثری گل گلاب یا بهتره بگم دکتر کوثری، از جمله دوستای گلم و ضمناً یکی از مردان نیک روزگار رو به خودش و خانواده محترمش تبریک میگم؛ عزیزدلِ بسیار باهوش، نکته‌بین، مودب و بامعرفت که افتخارِ دوستی باهاش یکی از خوش‌شانسی‌های زندگی‌ام بوده و امیدوارم یه روزی بتونم از نزدیک ببینمش؛ رفیق جان تولد تولد تولدت مبارک، بیا شمعا رو فوت کن تا صد سال زنده باشی و این صحبتا! ;)

(ناگفته نمونه که حق زیادی به گردن قالب این‌جا دارن و همیشه هم شرمنده شدم که وقت و بی‌وقت مزاحم شدم و ایشون هم با صبوری کمکم کردن و حتی یک بار هم نتونستم جبران کنم)

مترسک
پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۵ ۲۳ نظر

می‌تونست اما...

سه سال و پنج روز پیش بود که برای اولین بار دیدمش، یعنی 25 تیر 1392 ؛ بدون این‌که شناختی از قبل داشته باشم، حس مثبتی بهش پیدا کردم؛ ادبیاتش موقع صحبت کردن و شوخی‌هاش و... خاص بود، از اون جنسی بود که دوست داشتم و دروغ چرا؟ منو تا حد زیادی یاد اون دوستم که چند روز پیش براتون تعریف کردم، می‌انداخت؛ از همون اول صبور بودنش برام جذاب بود، سوتی‌هایی که الان خودم بهشون فکر می‌کنم باعث خنده‌ام میشن رو با حوصله برام توضیح می‌داد، انگار که چیزی در حد شکافتن اتم باشه، همون قدر دقیق؛ هنوز یک ماه نگذشته بود که بابت موضوعی اعصابم به شدت خورد بود، طوری هم اعصاب نداشتم که توی مسیر تصادف کردم؛ ماشینی که بهش زدم چیزی‌اش نشد اما چراغ جلوی من شکست؛ طبیعتاً بدون تمرکز کافی رفتم پیشش، تمرینم رو خیلی بد اجرا کردم، وسطاش بودم که گفت «مترسک خوبی؟» و منم گفتم «راستش نه اما مهم نیست» که در جواب بهم گفت «خیلی هم مهمه، این موسیقی و درس و دانشگاه و اینا همه‌اش برای وقتیه که حالت خوب باشه، چیزی هم از خودت مهم‌تر وجود نداره، اول خودت خوب باش بعدش به چیزای دیگه هم می‌رسی وگرنه فایده‌ای نداره، اگه به من اعتماد داری، می‌تونی باهام حرف بزنی و درددل کنی، اگه بتونم کمکت می‌کنم» و درسته که اون لحظه فقط گفتم «چشم» و هیچی نگفتم ولی اون روز آخرین باری بود که اون شکلی غلیظ عصبی شدم و دیگه هیچ وقت تکرار نشد؛ دلم قرص شده بود به شخصی که ظرف سه هفته بهش اعتمادم جلب شده بود، اونم کسی مثل من که از بس نامردمی دیدم که اعتماد کردن برام خیلی سخت شده، چیزی در حد کنار هم قرار گرفتن آب و روغن ولی... راستی متوجه شدید همه اینا تا الان راجع به استاد موسیقی‌ام بوده؟

دوستانی که ساز دست گرفته باشن تأیید می‌کنن که تقریباً یک سال اولش خیلی سخته، چون الفباش با الفبای تمام زبان‌ها متفاوته و نمی‌شه درکش کرد که چرا فلان نُت این‌جوری گرفته می‌شه و اون یکی نُت اون جوری؟ طوری خوشمزه و با مثالای واقعی (مثل زندگی شهری و مشاغل مختلف و...) این مسائل واقعاً خشک تئوری موسیقی رو آب کرد ریخت ته حلقم که دیگه برام غیرقابل فراموش کردن شده؛ اما این همه ماجرا نیست، اصل قضیه اینه که تمام این مدت علاوه بر درس موزیک، درس آرامش هم بهم داد، منِ مترسکی که فوق‌العاده بی‌حوصله و عصبی (یه چی در حد نقشایی که حامد بهداد بازی می‌کنه) و کم صبر بودم، رو به حالت معکوسش تغییر داد، هر چند هنوزم خیلی کار دارم تا به اون سطح مطلوبش برسم ولی وقتی به اون دوران گذشته فکر می‌کنم، با خودم میگم چقدر تحمل کردنم برای اطرافیان سخت بوده؛

تمام این سه سال و پنج روز خیلی مواقع پیش اومده که نیاز به یه سنگ صبوری داشتم که در درجه اول خوب بشنوه و در درجه دوم منو خوب بشناسه تا بتونه راهنمایی‌ام کنه و ضمناً باهاش «خودم» باشم، در کنارم بوده؛ شماره‌اش رو بهم داد که حرفی این‌جام نمونه و نموند؛ می‌تونست کمکم نکنه و مثل یه غریبه‌ای که اتفاقی هنرجوش هم هست از کنارم بگذره و بگه «خب، به من چه؟» ولی در عوض حتی یک بار هم از سر بازم نکرد و گاهی که حرفا طولانی می‌شد بعد کلاس هم از زمان استراحتش برام می‌زد و بهم مشاوره می‌داد؛ باز هم میگم می‌تونست اهمیتی نده اما هوامو داشت؛ هر دفعه‌ای هم که حرفامون تموم می‌شد و می‌گفتم «خیلی ممنونم استاد، ایشالا جبران کنم» جواب می‌داد «همین که حالت خوب باشه برای من کافیه» و طی این مدت هم فقط یه بار ازم چیزی خواست اونم شارژر بود که کاملاً تصادفی اون روز پیشم بود چون عادت ندارم با خودم شارژر حمل کنم و یه بارم دنبال موردی برای پر کردن این فُرمای پایان نامه ارشدش بود که خودم پیشنهاد دادم توی جامعه آماری‌اش باشم و کلی هم استقبال کرد؛ همون یک باری هم که براش کادوی تولد بردم حتی انتظار نداشت یادم باشه و با همون حرکت کوچیک ذوق کرد.

(خیلی وقت بود می‌خواستم راجع بهش بنویسم تا این‌که این پست میم جان و کامنتی که برای این مطلب آبان دختمون خواستم بنویسم بهونه نوشتن دستم داد؛ چون طولانیه اگه حس خوندن ندارید فدای سرتون و اگه هم که خوندید دمتون گرم)

مترسک
چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۵ ۳۲ نظر

وسط یه مشت نُت بودیم

امروز یه مَستر کلاس رفته بودم محض ارتقای کیفیت نوازندگیم؛ یه سری دوستان می‌رفتن روی استیج می‌نواختن و استادی که اون‌جا بودن (و جزو بهترینای کشوری هم هستن) اشکالاتشون رو می‌گرفتن و ما هم استفاده می‌کردیم؛ سرجمع یک ساعت و نیم نشستم و چون کاری پیش اومده بود مجبور شدم توی تایم آنتراک برم و نشد تا پایان جلسه بمونم و بیش‌تر بهره ببرم و طبیعتاً الان هم قصد ندارم ریز به ریز اتفاقات کلاس رو براتون تعریف کنم اما چند مورد حاشیه‌ای پیش اومد که حیفم میاد در جریانش نباشید؛

موقع ثبت نام به ما گفتن که تی‌شرت نپوشید وگرنه از ورودتون جلوگیری می‌شه و فلان؛ ما هم همگی با پیراهن و اینا رفتیم، بعد دیدیم خود حضرت استاد با تی‌شرت و خیلی هم ریلکس نشستن! زورم گرفته بابت این‌که پیراهن مناسب فصل نداشتم و رسماً پختم و الان شما با مترسک پخته مواجهید، دیگه از خامی دراومدم!

یکی از مسئولان برگزار کننده مَستر کلاس هم از دوستان خانوادگی‌مون هستن اما از اون مدل آشنایان هستن که در صورت رویت کردن هم‌دیگه یه سلام و احوال‌پرسی مختصری داریم و در مجموع کاری به کار هم نداریم (!) و امروز که با هم روبه‌رو شدیم بین اون جمعیت با تنها کسی که خیلی گرم خوش و بش کردن من بودم و چند دقیقه‌ای هم کنارم نشستن و صحبت کردیم؛ همه سالن متعجب نگام می‌کردن من کی‌ام که استاد الف این قدر باهاش گرم گرفته؟! یوهاهاها :|

یکی از دوستان، قطعه‌اش رو از حفظ می‌زد و به نُت خونی وابسته نبود، فقط گهگاهی نمی‌دونم چرا مکث می‌کرد و توی همین فاصله سرشو سمت جمعیت می‌چرخوند و فقط هم به من نگاه می‌کرد و یهو اوج می‌گرفت و می‌زد! نمی‌دونم چه تأثیری روش داشتم ولی احتمالاً منو شبیه نُت می‌دیده! دلیل دیگه‌ای به نظرم نمیاد؛ دوست خوبم اگه خواننده این‌جایی باید به عرضت برسونم اونی که می‌دیدیش و یهو اوج می‌گرفتی بنده بودم!

اون یکی نوازنده خوبمون همین تا رفت اون بالا و چشمش به من افتاد از همون جا چنان احوال‌پرسی گرمی باهام کرد که نگم براتون! هر چی هم فکر می‌کنم یادم نمیاد این دوستمون رو قبلاً دیده باشمش؛ این‌جا الان سه حالت بیش‌تر نداره: یا ایشون من رو می‌شناسن و بنده حافظه‌ام داغون شده یا اشتباه گرفته بودن یا این‌که در بدترین حالت ممکن سر کارم گذاشته بودن :| آیا این کار درستی‌ست؟ آیا؟ :|

نهایتاً هم جا داره یادی کنیم از ری‌اکشن استاد موقع نوازندگی بچه‌ها که طوری با دست روی زانو ریتم می‌گرفتن که ما همگی نگران کبود شدن پاشون شدیم؛ آخه خیلی محکم می‌زدن، ما دردمون گرفت، خودشون که جای خود دارن!

(افسوس هم خوردم چرا به عنوان نوازنده فعال روی صحنه نرفتم، همچین چیز ترسناکی هم نبود، حیف شد)

مترسک
سه شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۵ ۳۲ نظر

و همیشه سبز...

به نظر من یه خونه هر جایی می‌تونه باشه؛ می‌تونه بالای یه ساختمون بلند باشه، می‌تونه توی یه کوچه قدیمی که زیر یه بازارچه است باشه، می‌تونه بزرگ یا می‌تونه کوچیک باشه، می‌تونه برای هر کس مفهومی داشته باشه یا هر رنگی داشته باشه، می‌تونه به رنگ آجر یا به رنگ شیشه و سنگ باشه، می‌تونه رنگ قرمز یا به رنگ... ولی من یعنی بهتره بگم ما، معتقدیم خونه هرچی که باشه، باید سبز باشه؛ بله، سبز و همیشه سبز... (دیالوگی از سریال «خانه سبز»)

(امروز سالگرد پر کشیدن عمو خسروی سینمای ایرانه؛ روحش شاد)

مترسک
دوشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۵ ۲۶ نظر

خیلی جالبه، نه؟

طرح «رجیستری» رو برای جلوگیری از ورود موبایل قاچاق می‌خوان اجرا کنن که طبق این طرح، برندهایی که نمایندگی ندارن و عملاً راهی جز ورود غیررسمی (قاچاق) ندارن، محصولاتشون بلااستفاده می‌شه و چون بین تمام کمپانی‌های مذکور، بیش‌ترین فروش متعلق به اپله، دوستان در همین راستا لطف کردن ابلاغیه دادن مبنی بر جمع‌آوری آی‌فون از سطح بازار و در همین راستاتر (!) واکنش‌هایی هم نشون دادن که یکی از واکنش‌گران فرمودن شرکت اپل باید نمایندگی رسمی افتتاح کنه (بماند که با توجه به آمریکایی بودنش راه ناهمواری در پیش داره) و اون یکی واکنش‌گر هم فرمودن که بی‌خبرن (!) و در ادامه هم اضافه کردن که مخالفن؛ خیلی جالبه، نه؟

(هر دم از این باغ بری می‌رسد و این صحبتا) :|

مترسک
يكشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۵ ۱۹ نظر
مطالب اخیر