۳۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

توبه از شُکر

یه آقایی چهل سال هر روز با حال خرابی مسجد می‌رفته و با چشم گریان تمام عباداتش رو به جا می‌آورده و بعد از همه اینا با ضجه و ناله از خدا طلب بخشش و توفیق توبه می‌کرده؛ روزی از همین روزا یه نفر چون می‌بینه مو و ریش سفید این آقا به خلاف‌کاری شباهت نداره، خیلی کنجکاو می‌شه تا متوجه موضوع بشه و ازش می‌پرسه: شما اصلاً به قیافه‌تون نمی‌خوره که آدم بدی باشید و کسی رو اذیت کرده باشید، پس چرا این قدر پریشونید؟

و جواب شنید که: چهل سال پیش کنار خانواده‌ام توی خونه نشسته بودم که شنیدم حجره‌ام توی بازار آتش گرفته؛ سراسیمه رفتم بازار که دیدم حجره من نیست و حجره کناری‌ام داره می‌سوزه، اون لحظه گفتم «خدایا شکرت که مال من آتش نگرفته» اما یه خورده که به حرفم فکر کردم خجالت کشیدم؛ خجالت کشیدم بابت این شُکری که از ناشکری بدتر بود؛ چرا که من خدا رو شکر کردم نه برای نسوختن وسایل خودم بلکه برای سیاه‌بخت شدن همسایه‌ام که سال‌هاست با هم آشناییم و عین برادرمه؛ از اون روز عذاب وجدان بدی گرفتم و احساس گناهش یک لحظه رهام نمی‌کنه، چهل ساله از خدا می‌خوام بهم توفیق توبه بده و منو ببخشه اما هنوز... جوان مراقب گفتارت باش، حتی اگه اون حرف، شکر کردن خدات باشه.

(همیشه ناشکری گناه نیست، گاهی شکر کردنِ بی‌جا هم گناهه)

مترسک
جمعه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۵ ۲۲ نظر

روح پشه

یه پشه کاملاً اتفاقی روی صورتم کشته شد (که حالا وارد بحث چگونگی و کیفیتش نمیشیم!) یه حس ناجوری دائماً همراهمه... یعنی روحشه؟ نکنه ورثه‌اش شب موقع خواب ازم انتقام بگیرن؟ :|

(پست ماورایی-پشه‌ای تا حالا دیده بودین؟!)

مترسک
پنجشنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۵ ۱۶ نظر

کاش

کاش می‌شد بعضی روزا رو دو بار تجربه کرد؛ مثل امروز که چهارشنبه پنج‌شنبه‌نما بود!

مترسک
چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۵ ۲۶ نظر

عنکبوت؟!

می‌خوام بدونم آخه «عنکبوت» هم شد اسم رمز عملیات دستگیر کردن مدل‌ها و نیز آرایشگاه‌ها و آتلیه‌های مرتبطشون؟ یعنی اسم بهتری وجود نداشت؟! هر چند با جناب عنکبوت میونه حسنه‌ای ندارم ولی انصافاً قبول کنید اسم ضایعیه!

(باور بفرمایید اون بنر بالای وبلاگ هم نقاشیه، به جان خودم مدل نیستن!) D:

مترسک
سه شنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۵ ۲۱ نظر

حماقت واقعی

بین تمام انواع حماقت، یه مدلش سرور و سالار بقیه است اونم وقتیه که 13-14 سالگی از یه نفر خوشت میاد، چند سالی توی کف طرف روزگار می‌گذرونی و بالاخره ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم میدن و بهش می‌رسی اما بابت اشتباهات خودت بعد چند روز اون رابطه با خاک یکسان می‌شه، دوباره چند سالی رو تنها می‌گذرونی و اون شخص حتی جواب سلام‌ات رو هم نمیده در حالی که تو هم‌چنان توی فکرشی تا یه روز که مجدداً سرت به سنگ می‌خوره و درگیر میشی، اما یه بخشی‌اش برای خودشه و بیش‌ترش در حقیقت برای فراموشی نفر قبلیه که خب هر وقت خورشید، یادش رفت دنیا رو روشن کنه، تو هم می‌تونی اون رو فراموش کنی، چند صباحی همین جوری می‌گذره تا دست تقدیر طوری این سیب بی‌صاحب رو می‌چرخونه که تو چند دفعه‌ای با آینه دق جانت هم‌کلام میشی و طی همین جریان کاملاً اتفاقی تمام دلخوری‌های قبلی مرتفع می‌شه  و انگار نه انگار گذشته‌ای باهاش داشتی و همین ایام مثل اون فیلی که خر درونش هوس هندوستان کرده برای بار دوم توی فکرش میری، همه عکساش که توی اجتماعی‌جات گذاشته رو شخم می‌زنی، سعی می‌کنی هر طوری که شده ارتباطت رو باهاش حفظ کنی اما...

اما یه جایی خدا بدجوری می‌زنه پس کله‌ات که «حماقت تا به کجا؟ تا به کِی؟ چند وقت دیگه قراره بخوابی و نفهمی که دیگه دلش باهات نیست؟ اولی کم بود، می‌خوای دل دومی رو هم بشکنی، اونم بابت هیچی؟ پسر تو کِی می‌خوای سر به راه بشی؟ می‌خوای تموم کنی خب تموم کن ولی حق نداری بابت همچین چیزی که خودت هم می‌دونی سرانجامی نداره، تمومش کنی، نفهم بفهم» و این‌جاست که به خودت میای، یاد یکی از آهنگای داریوش اقبالی میفتی که میگه «اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد» و آه کش‌داری از عمق نهادت بلند می‌شه و اشکی به پهنای صورت از چشمات چیکه می‌کنه و همون خدایی که حسابی دعوات کرده بهت میگه «گریه نکن بنده خل و چل من، آخه قول اون رو به یکی دیگه دادم و قول توی بی‌شعور رو هم به این دادم» و آروم میشی، با خودت میگی کار خدا که به آدمیزاد نمی‌مونه پس حتماً حکمتی داشته که مهره‌های شطرنجش رو این شکلی چیده پس کرکره حماقتت رو بکش پایین و سرت به امورات خودت باشه و توی کار خدا هم فضولی نکن، نکبت!

(هر گونه برداشتی از این پست آزاد بوده و از شیر مادر حلال‌تر می‌باشد)

مترسک
دوشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۵ ۲۸ نظر
مطالب اخیر