۳۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

کجا با این عجله؟ + الحاقیه

در عربی بهش میگن «ملک الموت» که فارسی‌اش هم می‌شه «فرشته مرگ» و به زبان عبرانی که بین خودمون هم مرسومه، بهش «عزرائیل» گفته می‌شه؛ پس سرراست میگم: جناب عزرائیل این چه حکایتیه که چند وقته زوم کردی روی دسته گل‌های جوان این مرزوبوم؟ مرتضی پاشایی و بیت‌الله عباسپور و هادی نوروزی و... کم بودن؟ مهرداد اولادی رو هم بُردی؟ کجا؟ چرا با این همه عجله؟ مگه اینا جای کیا رو تنگ می‌کردن؟! روح همگی‌شون شاد...

(خدا جون می‌شه آینده‌دارای این کشور رو دیرتر احضارشون کنی؟ من و امثال من رو ببر اما این خوبا رو نبر)

(الحاقیه: کلی‌تر از یه نفر)

مترسک
سه شنبه ۳۱ فروردين ۱۳۹۵ ۱۵ نظر

امری نمودیم به خیر

الیوم جاری که بسان جناب مستطاب ببری خان بر روی تخت‌گاه خویشتن لمیده و مشغول نوشیدن آب انگور بدون الکل بودندی (ای بر ذهن منحرف برخی لعنت) و سرگرم استماع موزیکی بس نیکو از گرامافون همایونی‌مان بودیم و از دور نظاره‌گر اعمال علیامخدره در خلوت خویش بودیم، به ناگاه جرقه‌ای بس عجیب الخلقه در ذهن مبارکمان شروع به «آلارم» دادن نمود و از خوف فراموشی در دم به تمامی درباریان فراخوان حضور دادیم که یا الساعه و عینهو یک موجود زبان بفهم به محضر ما وارد می‌گردید یا با پس‌گردنی حاضرتان می‌گردانیم و به جارچی الممالک که کلاغی‌ست بس خوش آواز و خوش تیپ، فرمان دادیم گوشش به دهان ما باشد که تا دستور دادیم جارش بزند؛ القصه به تمامی بزرگان دولت فخیمه مزرعه امر نمودیم از این پس هر کسی نیمه خالی لیوان را بنگرد و منفی‌نگری پیشه‌اش گردد و ترجیع‌بند کلامش، غُر زدن باشد به مدت هفت شبانه روز «non stop» از انگشت کوچک پایش آویزان می‌گردانیم و تا چهل و یک شبانه روز هم باید غذای درباریان را پخته و ظرف‌هایشان را شسته و پاپوش‌ها را واکسیده و زمین‌ها را هم دستمال بزند و این‌که چرا فرمودیم 41 و نفرمودیم چهل، به خودمان مربوط است و هر آن از خدا بی‌خبری پس از تحمل این شکنجه سنگین، هم‌چنان بر ناله‌ها کردنش ادامه طریق دهد، تبعیدش می‌کنیم به مثلث برمودا که دیگر اثری از آثار نکبت‌بارش یافت می‌نگردد و در ادامه ترویج تفکر مثبت، تصمیم‌مان بر این شد که ملیجک به جای هفته‌ای یک مرتبه، روزی سه بار و همراه با هر وعده طعامی، برای ما و اهل و عیال و سایر چاکران و مخلصان و درباریان و ارادتمندان‌مان، به اجرای فکاهی‌جات پرداخته تا طوری بخندیم و بخندند که گوش و چشم حسودان و تنگ‌نظران و بخیلان حضرتمان کر و کور همی گردد؛ باشد که موجب تقویت روحیه و مثبت‌نگری عزیزان‌مان که الهی قربان‌شان گردیم، گردد.

(امید است چنین فرمانی موجبات خیر و شادی بستگان و وابستگان‌مان را فراهم آورد چرا که خنده بر هر درد بی‌درمانی دوا است)

مترسک
دوشنبه ۳۰ فروردين ۱۳۹۵ ۱۴ نظر

خوشبخت؟ دلنشین؟

اولین باری که مورد سنجش مخاطبین قرار گرفتم، تقریباً 7 سال پیش بود که مسابقه‌ای رو بلاگفا ترتیب دیده بود و از بین جمعیت چند میلیونی کاربرانش، بنده با 2 رأی (عنایت داشته باشید: دو تا دونه!) از آخر، اول شدم! اونا هم یکی‌اش رأی خودم به خودم بود (!) و اون دومی رو هم هیچ وقت متوجه نشدم که کی بود؟! بگذریم؛

از اون روز و روزگار گذشت تا نامزد این «خوشبخت دلنشین» (ابتکار مهندس جان) شدم ولی به خاطر تجربه قبلی‌ام، با نیت برگزیده نشدن (!) به کل جریان نگاه کردم و حتی برعکس سری قبلی، به خودم هم رأی ندادم اما از همون روز انتخابات که دیدم دوستان به طرق مختلف مورد لطف قرارم دادن تا جایی که حتی «بیست و دو» جان روی دیوار وبلاگشون شعار نوشتن که «رأی ما مترسک» و این رو در کنار محبت قبلی دوستان موقع نمره دادن گذاشتم، اعتراف می‌کنم ته دلم شاد شدم که بالاخره تونستم نظر مثبتی رو جلب کنم اما حتی فکرش رو هم نمی‌کردم که صفحه «اعلام نتایج» رو باز کنم و ببینم به عنوان «خوشبخت دلنشین» انتخاب شدم! قبلاً گفتم و هنوز هم میگم که برای من هیچ پاداشی بالاتر از محک خوردنم توسط نظرات شما عزیزانم نبوده و نیست اما نمی‌تونم انکار کنم (یعنی اگه انکار کنم، دروغ گفتم) بابت این اعتماد و نظر مساعدی که به من هدیه شده، خوشحالم؛ خیلی هم خوشحالم؛ کیه که مثل من با کمال ناامیدی وارد عرصه‌ای بشه و وقتی انتخاب می‌شه، خوشحال نشه؟ اونم کسی که در کل عمرش در هیچ زمینه‌ای «اول» نبوده و در بهترین حالت نفر چهارم بوده، یعنی جایگاهی که زیر دست و پای سه نفر قبل خودش، گم می‌شه؛ القصه بی‌نهایت سپاسگزارم بابت منتی که سر این حقیر گذاشتید؛ کاش این مسابقه به غیر از اون سه عنوان، بخش‌های دیگه‌ای هم داشت تا تعداد بیش‌تری از دوستان «دلنشین» به «خوشبخت»ـی برسن... در آخر هم جا داشت چیزی مثل کاپ اخلاق یا هر اسم دیگه‌ای در این زمینه بود؛ ایشالا سال بعد!

از همه این حسای خوب که بگذریم، حقیقتش مضظرب و کمی هم نگرانم؛ به خاطر مسئولیتی که روی دوشم سوار شده و باید پیرو همون موضوع، بیش‌تر حواسم رو جمع کنم و مراقب باشم آفت غرور به جون این مزرعه حمله نکنه؛ ممکنه به نظر بعضی از دوستان، این حرفا اونم برای یه وبلاگ شخصی‌نویسی، زیاد باشه اما بارها گفتم و بارها هم تکرارش خواهم کرد که این‌جا آینه روز به روز زندگی منه، پس این «حجم سبز» حداقل برای نگارنده‌اش، مهم‌تر از این حرفاست... همین الان رُک و پوست‌کنده میگم که کمافی‌السابق (و حتی بیش‌تر) پذیرای انتقادات و پیشنهادهای شما هستم و مثل همیشه «نیازمند یاری سبزتان» هستم!

درباره اون مسأله اتاق فکر وبلاگ‌نویسان هم من مدت‌ها قبل به خود جناب قدیری طی یه تماس تلفنی و همین امروز هم در یه کامنت خصوصی به مهندس جان گفتم که با کمال میل هر کمکی از دستم بر بیاد برای وبلاگستان فارسی (کلمه‌ای که هیچ وقت باهاش میونه خوبی نداشتم اما ناگزیر از استفاده‌اش هم هستم!) دریغ نمی‌کنم؛ مایه افتخارمه.

(و در آخر باید بگم که «با عشق می‌نویسم، با عشق بخونید»!)

مترسک
يكشنبه ۲۹ فروردين ۱۳۹۵ ۴۶ نظر

به احترام ارتش...

روز ارتش رو به همه حافظان غیور و عزیز دل مردم تبریک میگم... ارتشی که برکت حضورش، امنیت استثنایی امروز ما رو به ارمغان آورده.

مترسک
يكشنبه ۲۹ فروردين ۱۳۹۵ ۱۰ نظر

چرا منقرض نمیشی؟

و هنوز هستن دایناسورایی که فکر می‌کنن اگه صدای پخش ماشین‌شون طوری زیاد باشه که تا طبقه دوم خونه یخی اسکیموهای قطب شمال هم شنیده بشه، خیلی حرکت خفن و باکلاس و مد روز و فلان و بهمانیه!

(کاش جای ببر مازندران، اینا منقرض شده بودن) :|

مترسک
شنبه ۲۸ فروردين ۱۳۹۵ ۲۷ نظر
مطالب اخیر