۲۷ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

شب یلدای بی «صدای طهرون»... + الحاقیه

امشب شب یلدائه، آجیلم رو می‌خوام

آجیلم اگر کمه، انارم رو می‌خوام (انارم رو، با گلپرش می‌خوام)

گویند یلدا خانوم اومده، آن شب جانان اومده

شب است و تماشایش کنید، سیاه است و حالش ببرید

اومده عشق تو، معشوق تو

دل شادتو، لب خندون تو

ببیند برود...

حالا در گذریم از این حِماسه‌ای که خلق کردم و ترانه «امشب شب مهتابه» رو به خاک و خون نه یعنی... به انار و آجیل کشیدم (!) باید اولاً این مراسم دوست‌داشتنی رو به همه تبریک بگم و امیدوارم بهتون خوش بگذره و دوم به همه عزیزانی که امروز به دنیا اومدن یا عزیزی رو دارن که امروز به دنیا اومده یا قراره به دنیا بیاد، تبریک بگم و ایشالا که 120 ساله بشند اما... در هر صورت شیرینی ما یادتون نره! سوماً برای همه دوستانی که امروز جای عزیز یا عزیزانی کنارشون خالیه آرزوی صبر می‌کنم؛ چهارم هم این‌که موقعی که دارید به انارتون، گلپر اضافه می‌کنید و اون بوی فوق‌العاده‌اش مشامتون رو نوازش کرد یاد من باشید چون عاشق اون لحظه‌ام که عطر گلپر با بوی انار تازه برخورد می‌کنه؛ و اما... پارسال همچین روزی بود که استاد «مرتضی احمدی» عزیزمون با اون خاطرات جذابشون از «طهران قدیم» و صدای خاطره‌انگیزشون رو از دست دادیم، یک سال گذشت... روحشون شاد و یادشون گرامی.

(شب همگی، یلدا...)

(الحاقیه: خیلی خیلی ممنونم از محمدعلی عزیزم بابت هدیه جذابش) ^_^

مترسک
دوشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۴ ۲۵ نظر

هلپ می!

از اون‌جایی که چند تا عقل معمولاً بیش‌تر از یه دونه عقل کار می‌کنن و چون اخلاقم طوریه که اعتقاد ویژه‌ای به مشورت گرفتن دارم، حالا نیازمند یاری سبز شمام! خودتون رو بذارید جای من و فرض کنید می‌خواید برای یه خانوم با رنج سنی 28 الی 30 ساله که دی ماهیه و عین خواهرتون می‌مونه (خواهر واقعی‌تون نیست) و علاقه زیادی هم به هنر و فرهنگ داره و خودشم اتفاقاً هنرمنده تا سقف 30 هزار تومان (به عبارتی دانشجویی‌طور!) کادوی تولد تهیه کنید، چی می‌خرید؟

(هر چی به سلولای خاکستری مغزم فشار آوردم به نتیجه‌ای نرسیدم، ممنون میشم کمکم کنید، پیشاپیش مرسی)

مترسک
يكشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۴ ۴۹ نظر

اوامر همایونی ویژه یلدا

همان طور که در عوالم خویش مشغول اندیشیدن به سبک زندگی اختاپوسان خلیج چین سمت آن جزیره‌اش که نزدیک جاپن می‌باشد بودیم، یکهو و ناغافل تیلیف همایونی به شدت هر چه تمام‌تر زنگ خورد و پس از آن که سه متری به هوا جهیدیم، پاسخش را دادیم؛ که بود؟ هر چند ارتباطی به اصل موضوع ندارد اما می‌گوییم: یکی از اقوام عزیزتر از جانمان؛ چه کار داشت؟ این یکی اما اصل قضیه است و می‌گوییم: گفت که مترسک الممالک لیل چله یا آن طور که باب گشته و بدان «یلدا» همی گویند، در مراسم ویژه‌ای که بزرگ خاندان تدارک دیده افتخار داده و حضور به هم می‌رسانی؟ پس از شنیدن بیانیه مثبت ما، فرمود حالا که قدم‌رنجه می‌فرمایی و می‌آیی، منت همایونی‌ات بر سر ما بگذار و آن تصاویری که آن روز فتوغرافی کردیم را برای‌مان بیاور، یک در دنیا و صد در آن دنیا به چنگ آوری ان‌شاءالله؛ چند ساعت بعد و در حالی که به سبب خواب‌آلودگی فرق موریانه و پلنگانه را تشخیص نمی‌دادیم به ناگاه تیلیف مبارکمان مجدداً زنگ خورد که یکی دیگر از فَوامیل جانمان بود که الهی قربانش گردیم که فرمود ای بزرگوار، «صفحه» یا همان DVD «اینستال» کردن پنجره‌های شماره هفت یا همان «ویندوز 7» به همراه راهنمای نصبش را داری؟ اگر داری لیل چله بیاور که خاک پایت را سُرمه چشمانم می‌گذارم؛ ما هم پس از اندکی تفکر بدین نتیجه همی رسیدندی که بلی، داریم و فرمودیم باشد برایت می‌آوریم؛ هنوز چندین و چند یوم مانده به یلدای کذایی «اُردر» دریافت می‌کنیم، یحتمل تا آن شب به حدی از حدود برسد که ناگزیر گردیم با «نیسان آبی» خدمت خویشان برسیم.

(شما عزیزان دل این حقیر هم اگر چیزی خواستید حتماً عنوانش کنید و تعارف ننمایید که ناراحت همی شوم)

مترسک
شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۴ ۳۳ نظر

تولدت مبارک، موسیقی‌دان ناشنوا

امروز 245ـمین زادروز یکی از نوابغ تاریخ موسیقی جهانه که بعضیا بهش لقب «موسیقی‌دان تاریخ» رو دادن؛ «لودویگ فان بتهوونLudwig van Beethoven» که آلمانی‌الاصل بود و سال‌ها ساکن «وین» پایتخت اتریش بود و آرامگاهش هم همون جا قرار داره؛ در مورد ایشون گفته شده که از یه سنی به بعد متأسفانه ناشنوا شد و جالبه که گل سرسبد کاراش هم همونایی هستن که توی اون دوران ساخته؛ در مورد مشکل ناشنواییش ارجاعتون میدم به مقاله «بتهوون، موسیقی‌دان ناشنوا» که دکتر علیرضا مجیدی عزیز چند سال پیش مفصل توضیح دادنش؛

و اما... ماجرای من و جناب بتهوون! بنده حقیر سال‌ها پیش (دوران راهنمایی زمان ما که الان میگن دوره اول دبیرستان) یه معلم نازنینی داشتم که خودش نوازنده بود و حتی دو-سه باری سر کلاس «تار» آورد و برامون زد؛ حالا این‌که چه طوری تونسته بود اجازه این کارو پیدا کنه، بماند! ایشون بسیار علاقه‌مند به شخصیت و آثار بتهوون بود و خیلی برامون در موردش صحبت می‌کرد و اغراق نیست اگه بگم عشق من به موسیقی ریشه در تأثیری داره که از اون بزرگوار گرفتم؛ وقتی هم که خودم موسیقی رو شروع کردم، یه مدت که گذشت و به قول معروف «از آب و گل در اومدم»، اولین قطعه معروفی که یاد گرفتم و هنوزم که هنوزه خیلی وقتا توی خلوت خودم و برای دل خودم می‌زنمش قطعه «Für Elise» بود؛ دل‌بستگی خاصی بهش دارم و یه جورایی هم برام خوش یُمن بود چون بعدش اتفاقات خیلی خوبی توی موسیقی (و البته زندگی شخصیم) افتاد؛ از همه اینا گذشته همت و پشتکاری که اون مرحوم داشته هم همیشه سرمشقم بوده و این میزان ارادتم به حدیه که اگه ملیتم به جای ایرانی، آلمانی یا اتریشی بود اسم پسرم رو حتماً «لودویگ» می‌ذاشتم.

(روحش شاد)

مترسک
پنجشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۴ ۲۵ نظر

داستان «خودزنی»

بعد از مدت‌ها رفتن کافی‌شاپ؛ چند دقیقه گذشته بود که لیلا شتاب‌زده گفت: عه! پگاهه که! سلام عزیزم، شما کجا این‌جا کجا؟ راستی معرفی می‌کنم: بردیا > پگاه ، پگاه > بردیا!

پگاه هم که حسابی غافل‌گیر شده بود گفت: سلام لیلا جون، خوبی عزیزم؟ منتظر دوستم هستم، این‌جا هم جای خالی پیدا نکردم منتظرش بشینم؛ با لحنی سنگین ادامه داد: خوش‌وقتم جناب؛

بردیا مات و مبهوت شده و رنگ از رخسارش پریده بود، به زور آب دهانشو قورت داد گفت: سلام، ممنونم، به هم‌چنین؛

لیلا گفت: خب، این‌که کاری نداره! بیاید بشینید همین جا پیش ما، غریبه که نیستید، بیش‌تر هم خوش می‌گذره؛

از لیلا اصرار و از پگاه انکار، نهایتاً پگاه نشست سر میزشون و دائم به دوستش زنگ می‌زد ببینه کجاست؟ لیلا هم که خیلی وقت بود بردیا رو ندیده بود دست بردیا رو محکم گرفته بود، ولش هم نمی‌کرد؛ اما بردیا... تمام مدت سرش پایین بود و گهگاهی یه لبخند مصنوعی تحویلِ لیلا می‌داد، دستاش هم به خاطر استرس یخ کرده بودن؛ هر چی لیلا بیش‌تر دستشو توی دستش نگه می‌داشت، دست بردیا بیش‌تر یخ می‌کرد؛ لیلا فهمیده بود یه چیزی شده اما نمی‌خواست جلوی دوستش حرفی بزنه؛ عمق فاجعه اون‌جا بود که وقتی پگاه کلمه‌ای حرف می‌زد... از درون دردش می‌گرفت انگار که دارن شکنجه‌اش میدن؛

چند دقیقه‌ای گذشت و نهایتاً دوست پگاه تماس گرفت معذرت‌خواهی کرد گفت که مشکلی پیش اومده نمی‌تونه بیاد؛ سه نفری سر یه میز موندن و سفارششون رو دادن؛ توی همین احوالات بود که موبایل لیلا زنگ خورد، رفت بیرون جوابش رو بده؛ بردیا و پگاه تنها موندن؛

پگاه سرشو چرخوند سمت بردیا، آروم صداش کرد: بردیا؟

بردیا اما جرأت نکرد سرشو بلند کنه، همون جوری که میز رو نگاه می‌کرد با صدای لرزان گفت: بله؟

پگاه یه خورده سرشو برد جلوتر گفت: چند وقته باهاشی؟

بوی عطرش دنیای خاطره رو برای بردیا زنده کرد؛ دیگه نتونست نگاهش نکنه، سرشو چرخوند سمت پگاه، چند لحظه‌ای چشماشون توی هم قفل شد، بردیا ناخودآگاه خیره شد به موهای مشکی پگاه، زبونش بند اومد، به زور گفت: یه سالی هست؛ تو چی؟ از تنهایی در اومدی؟

پگاه تا دید که لیلا داره میاد، صورتشو چرخوند سمت گوشیش، یه خورده هم موهاشو داد تو، صداشو صاف کرد و انگار نه انگار با هم حرفی زدن؛ لیلا که نشست گفت: ببخشید، خواهرم بود، می‌خواست قیمت کیفی که تازگیا خریدم رو بپرسه و یه سری سوالای این تیپی؛ سفارش‌هاشون آماده شد؛ تمام مدت بردیا ساکت نشسته بود، سرجمع 10 کلمه هم صحبت نکرد؛ موقع برگشت باز با اصرارای زیاد لیلا، پگاه راضی شد که باهاشون برگرده؛ بردیا راننده، لیلا صندلی جلو و پگاه صندلی عقب؛

پگاه تا اومد بشینه گفت: ای بابا، این در عقب که هنوز... نه یعنی، چیزه... اوم، منظورم اینه که در عقب چرا بسته نمی‌شه؟

لیلا خندید گفت: از بس این بردیا فراموش‌کاره، خیلی وقته در عقب مشکل داره اما هنوز به یه تعمیرکار خوب نشون نداده، باید یه خورده محکم ببندی؛

بردیا یه نفس عمیق کشید، گفت: چشم، همین فردا نشون میدم؛

قرار شد یه خورده بچرخن و بعدش بردیا خانوما رو برسونه خونه‌هاشون؛ بعد از خداحافظی با لیلا، رفتن سمت خونه پگاه؛ چند لحظه‌ای سکوت عجیبی کل فضای ماشین رو گرفته بود، روی پیشونی بردیا قطره‌های عرق نشسته بود؛

چند دقیقه بعد پگاه گفت: چیه بردیا؟ می‌ترسی به لیلا بگم یه مدت باهم بودیم؟ نترس حرفی نمی‌زنم؛ جواب سوالتم الان میدم: نه هنوز تنهام، با کسی نیستم؛

بردیا یه جای خلوت زد کنار، گفت: پگاه بیا جلو؛

پگاه نشست جلو گفت: چی شده؟

بردیا خودشو چرخوند سمت راست و گفت: تو از کجا لیلا رو می‌شناسی؟

پگاه گفت: کلاس زبان باهم می‌رفتیم؛ بردیا طفره نرو، چی می‌خوای بگی؟

بردیا هول شد گفت: نه... چیزه... نه هیچی نمی‌خوام بگم، همین جوری یه سوال بود فقط؛

پگاه گردنشو کج کرد، طوری که گوشواره بزرگش معلوم شد، گفت: دوستش داری؟

بردیا تا نگاهش به گوشواره پگاه افتاد از تعجب شاخ درآورد و گفت: راستش... روز اولی که دیدمش یاد تو افتادم، حتی اون اوایل چند باری کم مونده بود اشتباهی صداش کنم «پگاه»! می‌گفتم «پِـ... نه یعنی لیلا»! راستی این همون گوشواره‌ایه که من برات گرفتم؟

پگاه گفت: مگه شک داری؟ کلاً چند تا آدم خل و چل مثل تو توی دنیا پیدا می‌شه که موقع اولین قرار گوشواره به این گرونی بخره؟!

بردیا گفت: خب... تو که گفتی دیگه حسی بهم نداری، پس چرا...

پگاه پرید توی حرفش و محکم گفت: دیگه فضولیش به تو نیومده! هنوزم سر حرفم هستم، حسی بهت ندارم... گوشی پگاه زنگ خورد، خونه کارش داشتن باید زودتر برمی‌گشت، بعد از تلفن ادامه داد: حالام بیش‌تر از این حرف نزن، کسی ما رو ببینه... منظورم دوست و آشناهای تو و لیلاست، برات گرون تموم می‌شه، همه که مثل من دهانشون قرص نیست، الانم میرم عقب تو هم منو زود برسون؛

بردیا هم که مونده بود چی بگه، فقط گفت: باشه؛

وقتی از هم جدا شدن بردیا تا مقصد دائم آهنگای غمگین پلی کرد و پگاه هم رفت توی اتاقش در رو بست؛ یه مدت طولانی فقط گوشواره‌اش رو نگاه کرد، یه آه عمیق کشید و توی دلش گفت: تقصیر خودت بود بردیا، دوستت داشتم اما با ندونم کاریات، خرابش کردی؛ حالا من تنهام و خودتم... عملاً تنهایی، به یاد من با یکی دیگه‌ای، داری خودزنی می‌کنی؛ امروزم تو نگاهت خوندم که...

(عشق اول چون نهد معمار کج، تا ثریا می‌رود احساس کج)

مترسک
پنجشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۴ ۱۷ نظر
مطالب اخیر