۲۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

و اینک یواش‌ترین روز سال!

اول تیر خب طولانی‌ترین روز (و کوتاه‌ترین شب) ساله و سی آذر که شب یلدا باشه طولانی‌ترین شب (و کوتاه‌ترین روز ساله) اما باور کنید روز دوم فروردین و 31 شهریور به ترتیب سریع‌ترین و یواش‌ترین روزای سالن! 2 فروردین چون ساعتا رو یک ساعت می‌کشن جلو تند و تند می‌گذره و 31 شهریور هم چون یه ساعت می‌کشن عقب خیلی آروم می‌گذره! منتها امروز یه خوبی داره که صبح یه ساعت بیش‌تر می‌خوابیم! دیشب ساعت 12 قدیم (!) خوابیدم، یه ساعت گذشت بیدار شدم دیدم عه هنوز 12 است منتها به جدید! حالت عادی صبحا تا 7:30 می‌خوابم اما امروز ساعت 6:30 دیگه سرحال بودم و هر چی تلاش کردم بیش‌تر بخوابم نشد که نشد :| آخه اینم ساعت بدنه که من دارم؟ عقلش کمه دیگه، نمی‌فهمه!

از تندی و کندی امروز که بگذریم، اولین 31 شهریور و فردا هم اولین اول مهریه که هیچ حس خاصی بهشون ندارم! درسته از دوران پیش‌دانشگاهی به بعد هیچ وقت هفته اول مهر کلاس نداشتم و برام فرق خاصی با روزای قبلش نداشتن اما خب هر ساله یه غم خاصی داشتم که امسال ندارم که البته بزرگ‌ترا میگن سرباز که بشم دلم برای همین غم و غصه هم تنگ می‌شه :))

(به یاد و احترام همه اونایی که 35 سال پیش مقابل صدام و دارودسته خون‌خوارش ایستادگی کردن و هم‌چنین خانواده‌هاشون که بودن و نبودن عزیزانشون رو صبوری می‌کنن تا من و شما در آرامش و آسایش باشیم...)

مترسک
سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۴ ۲۱ نظر

مثل خواب خوب بچگی...

امروز جاتون خالی نهار خونه یکی از اقوام دعوت بودیم، تمام مدتی که اون‌جا بودیم جای این‌که مثل اکثریت سرمو بندازم توی موبایلم و مشغول کارای تکراری بشم، رفتم توی نخ فسقلیای جمع؛ یه آه حسرت عمیق هم کشیدم که چرا آدما وقتی بزرگ میشن این‌قدر زمخت میشن و زندگی رو سخت می‌گیرن؟ چی می‌شد مثل بچگیامون فاصله قهر و آشتی‌مون فقط 1 دقیقه می‌بود؟ چی می‌شد وقتی ناراحت میشیم سروتهش رو با یه بسته پاستیل بشه جمع کرد؟ چی می‌شد بلد نبودیم دروغ بگیم و همش حرف راست می‌گفتیم؟ چی می‌شد حرفامون به قدری رُک باشن که نیازی به تفسیر و برداشت نباشه و از راه همون دچار سوء تفاهم نشیم؟ چی می‌شد خنده‌هامون کلاً از روی سادگی و زلالی باشه؟ چی می‌شد اگه با چیزای خیلی کوچیک (در حد یه دونه آدامس) خوشحال می‌شدیم؟
(به قول یه بنده خدایی: کاش هیچ وقت آرزو نمی‌کردیم که یه روزی بزرگ بشیم...)
مترسک
دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۴ ۱۳ نظر

برای احمد محمد و انسانیتی که گم شده...

(سایز بزرگ‌تر و واضح‌ترش رو این‌جا ببینید)

احتمالاً در جریان داستان «احمد محمد» دانش‌آموز نابغه و مسلمون عرب‌تبار آمریکایی هستید اما برای عزیزانی که اطلاع ندارن باید بگم خلاصه موضوع از این قراره که این دوست 14 ساله ما یه ساعت دست‌ساز خودش رو برد مدرسه تا بلکه معلمش (البته اگه بشه اسمش رو گذاشت «معلم»!) تحت تأثیر قرار بگیره و واقعاً موثر هم واقع شد منتها از اون طرف بوم افتاد! معلمه فکر کرد این یه بمب دست‌سازه و مسلمون و عرب بودن احمد هم مزید بر علت شد تا دستبند پلیس، مچ دستای خلاقش رو فشرده کنه؛ ولی وقتی متوجه اشتباهشون شدن که دیگه خبرش عین «بمب» (!) منفجر شده بود و حالا نوبت معذرت‌خواهیا شده!

باراک «حسین» اوباما رییس جمهور آمریکا که ازش دعوت کرد بره کاخ سفید، مارک زاکربرگ بنیان‌گذار فیس‌بوک هم بهش گفت هر موقع دوست داشت بره دفتر کارش تا باهم گفتگو داشته باشن، هیلاری کلینتون وزیر خارجه سابق و کاندیدای احتمالی انتخابات ریاست جهوری بعدی هم ازش عذرخواهی تمام قد کرد، گوگل هم یه خورده جلوتر رفت و علاوه بر این‌که دعوتش کرد به Google Science Fair بره، بهش گفت که ساعتشم با خودش ببره! اما جایزه جالب‌ترین واکنش رو باید به مایکروسافت بدیم که فقط به یه معذرت‌خواهی رسمی و قرار ملاقات اکتفا نکرد و یه سری هدایای خفن‌ناک‌انگیز (!) هم بهش داد؛ سرفیس پرو 3 ، مایکروسافت بند، بسته آفیس 365 ، پرینتر سه‌بعدی و کلی نرم‌افزار جورواجور بهش کادو دادن که عکسش رو بالای متن براتون گذاشتم.

(کاش یاد بگیریم که دیوانگی یه سری «انسان‌نما» رو به پای همه افرادی که اون شکلی‌ان نذاریم؛ رنگ پوست و نژاد و مذهب و... فقط باید سبب تنوع باشه و نه باعث تبعیض)

مترسک
يكشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۴ ۲۶ نظر

مترسک بختک گشا!

تا قبل از ورود افتخارآفرین «She» به زندگیم، با دو نفر بودم و بعدش توی این فاصله 4 ساله‌ای که بین اونا و «She» هواخور داشتم (!) با چند نفر از نسوان جامعه دوست معمولی بودم که همگی «اونان» (!) اعم از پارتنر سابق و دوستانی که بودن (به جز یکی‌شون که اونم قضیه داره و براتون میگم) از صدقه‌سر حضور سایه همایونی ما روی زندگی‌شون، به خونه بخت رفتن!
  • اولین شخصی که باهاش بودم همین اواخر با آقاشون (!) رفتن توی فاز نامزدی و فراهم کردن مقدمات ازدواج که در گذریم اون آقا رو به خوبی می‌شناسم و خیلی هم دوسش دارم ولی هنوز برام مبهمه که چه جوری این دو نفر که 180 درجه با هم فرق دارن، الان قراره مزدوج‌آلود بشن؟!
  • دومین پارتنر بنده تنها کسیه که توی این جماعت هنوز بختش باز نشده و اونم جریانش اینه که به شدت سخت‌گیر و مشکل‌پسنده و تا حالا پسری نتونسته نظرشو جلب کنه؛ درسته که دیگه هیچی بینمون نیست ولی احترام فوق‌العاده زیادی براش قائلم و همیشه بعد از خودمون برای خوشبختی ایشون دعا می‌کنم، بگذریم؛
  • یکی از هم‌کلاسیای دانشگامون بود به سبب یه سری اتفاقات توفیق اجباری شد و در ارتباط بودیم، همیشه هم هوای هم‌دیگه رو بدجوری داشتیم، فرم کلی چهره‌هامون هم تا حدودی شبیه بود سر همین خیلیا فکر می‌کردن ما با هم برادر و خواهریم، ایشون هم دو-سه ماهی هست که ازدواج کردن؛
  • یه دوستی هم ما داشتیم اوایلی که باهم آشنا شده بودیم هی از تنهایی و بی‌کسی می‌نالید اما فقط 3 ماه بعد نامزد کرد و یه مدت بعدشم به خطه متأهلین پیوست و همین چند روز پیش هم اولین سالگرد ازدواجشون بود!
  • یه بنده خدایی هم بود یه مدت قابل توجهی که از دوستی‌مون گذشت تعدادی دروغ و دَوَنگ ازش شنیدم و از چشمم افتاد، جون به جونم کنی با آدم دروغگو نمی‌تونم خوب باشم و از اون به بعد کاری به کارش نداشتم تا همین چند روز پیش که فهمیدم عقد کرده!
  • و اما جالب‌ترین کِیس! تنها شخصی که توی این مدت بهش پیشنهاد دادم و خب اونم طبق پیش‌بینی خودم جواب منفی داد؛ موقعی که خواست «نه» بگه جمله‌ای گفت که هنوز توی گوشمه: «من اهل این فازا و توی این فضاها نیستم و از دوستی خوشم نمیاد و قصد ازدواجم ندارم»! اصراری نکردم و از اون ماجرا 6 ماهی گذشت و کاملاً اتفاقی متوجه شدم که حلقه‌ای بر انگشت دوم دست چپش نشسته و انگشت کوچیک دست راستش که به عسل آغشته شده، کام مرد آرزوهایش را شیرین کرده، مردی که چونان شاهزادگان عهد عتیق سوار بر اسب تک‌شاخ و «پیتیکو پیتیکو»کنان، علیامخدره رو از کره‌خر شیطون پیاده کرده و توی همون فازا و فضاهایی که دوسش نداشته بُرده و اتفاقاً قصد ازدواجم پیدا کرده! به حق همین سوی چراغ وای‌فای، ایشالا که خوشبخت بشن!
(تیتر در حقیقت «مترسک بخت گشا» بود که به جهت حفظ آهنگ جمله به شکل «مترسک بختک گشا» تغییر کرد)
(ایشالا که شاهزاده رویاهاتون پاشنه در رو از جا در بیاره و به خانوادتون بگه که «یا میدینش یا می‌برمش! حق انتخاب با خودتونه»! درضمن «She» همه اینا رو می‌دونه، فکر کردی کم الکیه؟ اعتماد 100 درصدی بینمون موج مکزیکی می‌زنه ها!)
مترسک
شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۴ ۳۱ نظر

این‌جا وبلاگستان، موج آی‌آر

اولاً اینو بگم که شخصاً با این کلمه «وبلاگستان» مشکل دارم، نمی‌دونم چرا اما به دلم نمی‌شینه ولی خب چون باب شده منم میگم «وبلاگستان» منتها با اکراه، بگذریم؛

ثانیاً از جمله افتخارات زندگیم اینه که از اولین سالی که وبلاگ و وبلاگ‌نویسی وارد ایران شد (سال 1381 با تأسیس پرشین‌بلاگ) در جریانش بودم و از سال 1386 و هم‌زمان با روز تولدم اولین مطلبم رو نوشتم و تا به امروز اشکال و ژانرای مختلفش و در سرویسای متنوع (!) رو تجربه کردم؛ اوایلش که «خیلیا» نمی‌دونستن وبلاگ چی هست اصلاً؟ توجیه کردن‌شون که «وبلاگ اینه» و فرقش با سایت و ای‌میل و «یاهو 360» و... چیه عذابی بود در حد کشتی گرفتن با رستم دستان! یه مدت که گذشت همون «خیلیا»ی قبلی پیشرفت کردن و به وبلاگ می‌گفتن «بلاگفا»! مثلاً می‌گفتن فلانی آدرس بلاگفات چیه؟! این دوران همون دورانیه که کشورمون درگیر تلخ‌ترین روزای تاریخ معاصرش بود و همین «بلاگفانویس» بودن مذموم و مساوی با جرم بود، هیچ وقت یادم نمیره که همین «خیلیا» بدون این‌که بدونن محتوای مطالبم چیه منو متهم به خیلی چیزا کردن و بعضیاشون حتی حاضر هم نبودن فقط تیتر پستام رو بخونن تا قضاوت نابه‌جا نکنن؛ یه مدت گذشت و بازم همون «خیلیا»ی مزبور پیشرفت کردن و این بار لفظ «بلاگفا» به «سایت» تغییر کرد (که جا داره بابت مقاومت‌شون در برابر به کار نبردن کلمه «وبلاگ» بهشون خداقوت بگیم!) و خودشون هم سایت داشتن! منتها سایتایی که کل محتوا و قالب و حواشی‌شون رو جمع می‌کردی دو هزارم نمی‌ارزیدن چون همه‌شون کپی یه سری مطلب پوچ بود یا در بهترین حالت گدایی «نظر» بود! به تمام 124000 پیغمبر و 12 امام و چندین هزار امام‌زاده قسم می‌داد تا براش نظر بذاری! این‌جا بود که سطح محتوا و قابلیت اعتنای مطالب «وبلاگستان» به زیر خط فقر رسید و هنوزم که هنوزه علی‌رغم ارتقایی که داشته هم‌چنان رفرنس ضعیفی به حساب میاد؛ از اون زمان گذشت و به لطف شبکه‌های اجتماعی افراد زیادی به اون‌جا مهاجرت کردن و کورسوی امیدی پیش اومد که شاید غنای مطالب «وبلاگستان» بهبود پیدا کنه و واقعاً هم بهتر شد ولی همین تا اومد جون بگیره و از اون «منجلاب» قبلی نجات پیدا کنه، تبلیغات عجیب-غریب و طمع ثروت‌اندوزی کاری کرد که به دوره‌ای سیاه‌تر از دوره پیشین برگردیم ولی باز جای امیدواری بود که حداقل «یه چیزی» می‌شه لابه‌لای اون همه بنر و لینک و پاپ‌آپ به دست بیاری اما امان از اون روزی که همون «خیلیا»ی قصه ما که دیگه برای خودشون صاحب نظر عرصه مجازی (!) شده بودن (ناسلامتی بیش‌تر از یک دهه گذشته ها، الکی که نیست!) دوباره رو آوردن به وبلاگ‌نویسی اما با حال و هوایی متفاوت؛ قالبای جذاب و زیبا، مطالب قوی و بدون تبلیغ یا با تبلیغات محدود و حتی هوشمند جایگزین سبک قدیم شدن و مخاطبان و طرفدارای زیادی هم پیدا کردن و هر کدومشونم برند و مارک شدن ولی فقط یه نکته‌ای وجود داره اونم این‌که اصل کاری یعنی نوشته‌هاشون از خودشون نیست و کپی از دیگرانه و منصف‌تریناشون فقط لطف می‌کنن و جزییاتش رو تغییر میدن و در بدترین حالت حتی به ریزترین قسمتای اون وبلاگ (مثل عنوان تگ‌ها و عکس پروفایل و...) هم رحم نمی‌کنن؛ توی هم‌چین شرایطی که جو «وبلاگستان» حسابی مسموم شد تعداد قابل توجهی از عزیزان ما دیگه خسته شدن و کشیدن کنار و همون «خیلیا» با وبلاگاشون که مفت هم گرونن کاری کردن که هیچ حیوانی با هم‌نوع خودش نمی‌کنه چه رسد انسان (اشرف مخلوقات) با هم‌نوع خودش...

ثالثاً باید بگم همه اونایی که از این فضا رفتن رو درک می‌کنم و بهشون حق میدم اما کاش نمی‌رفتن چون همین حضورشون در طولانی‌مدت می‌تونست خیلی معادلات رو تغییر بده.

(به امید یه «وبلاگستان»ـی که در حد اسم زیبای «ایران»ـمون باشه؛ اصیلِ اصیلِ اصیل)

مترسک
جمعه ۲۷ شهریور ۱۳۹۴ ۲۳ نظر
مطالب اخیر