۳۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

صدای محسن، یاد تو

گفتم: خب چه خبر؟ کنسرت خوش گذشت؟ اجرای محسن یگانه رو تا حالا ندیدم، چطور بود؟

گفت: آره خیلی خوب بود، اجراشم دوست داشتم؛ جات خیلی خالی بود، با چندتا از آهنگاش یاد تو افتادم؛

گفتم: دوستای جای ما، جدی یاد من افتادی؟ حالا با کدوم آهنگاش یاد من افتادی؟

گفت: آره، با آهنگای غمگینش، مثل «سکوت» و «باور کنم» و اینا؛

گفتم: حالا یاد من افتادی، دمت گرم! ولی دیگه چرا با آهنگ غمگین؟!

گفت: نمی‌دونم! دست زیر کار نبر دیگه مترسک! دست خودم نبود یهو با این فضاها یاد تو افتادم!

گفتم: دستت درد نکنه به هر حال!

(تا حالا خیلیا با خیلی از آهنگای خیلیا (!) یادم افتاده بودن اما این یه دونه محسن یگانه رو توی رزومه‌ام نداشتم که اونم دیگه تکمیل شد!) :D

مترسک
شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴ ۲۵ نظر

منم و استرس رسیدن به یه طبیب

اگه خاطرتون باشه چندی پیش سرکار علیه نیکولای آبی در مورد «مرض آهنگ توی دهان افتادگی» نوشته بودن که خب خیلیا هم باهاشون هم‌ذات‌پنداری کردن و منم از این قاعده مستثنی نیستم اما فرقم با بقیه اینه که امروز از کله سحری آهنگی توی ذهنم هی می‌چرخه که تا به امروز سرجمع دو یا نهایتاً سه بار گوش کردمش و حتی شعرشم کامل حفظ نیستم که اونم ترانه «پل نیومن» از آلبوم «سلول شخصی» رضا یزدانیه! و از اون‌جایی که من مجرم نیستم بلکه بیمارم (!) پس بهتون پیشنهاد می‌کنم اگه از سبک ایشون خوشتون میاد یا خوشتونم نمیاد اما اهل ریسک/ریکس هستید اینو گوش کنید:

دانلود قانونی آهنگ «پل نیومن» از رضا یزدانی

[قیمت: 399 تومان پول بی‌زبان!]

مترسک
جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۹۴ ۱۸ نظر

ازت متشکرم ماهی قرمز

این تصویر رو ماهی قرمز عزیز لطف کرده بود برام توی کامنتش گذاشته بود، این‌قدر باهاش حال کردم دلم نیومد کم‌تر از یه پست بهش اختصاص بدم؛ اون مترسکه که هیچی، معلومه که خودمم! اون کلاغا هم که رفقان! اون دختره هم گویا «She»ـه! :))

(مرسی از این همه لطف و البته خلاقیت؛ خیلی باحاله) :D

مترسک
پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴ ۳۹ نظر

بفرمایید شام!

خب! پریروز که خونه آدن اینا مهمون بودیم، دیروزم که میم جان زحمتشو کشیدن، نوبتی هم باشه نوبت خودمونه! اینو بگم که ماشالا هزار ماشالا چون زیادین و همه‌تونم تک به تک دعوت کردم، دیگه اسمی نمیارم تا یه موقعی عزیزی از قلم نیفته و سوء تفاوتی (!) پیش نیاد؛

به خاطر کثرت جمعیت و چون خونه ما اون قدر بزرگ نیست که همگی با خانواده‌هاتون بتونید راحت کنار هم بشینید، میز و صندلیا رو توی حیاط چیدیم؛ تابستونم که هست بعد غروب هوا خوشمزه می‌شه، بیش‌تر حال میده؛ توی این هوا هم تنها چیزی که خیلی مزه میده آبمیوه تگری و خنکه؛ با انواع و اقسام خنکی‌جات (!) پذیرایی‌تون کردیم و چون جفتمون خیلی اهل شوخی و خنده‌ایم کسی که خونه ما میاد یا باید بخنده یا باید بخنده! دیکتاتوری محض! راه دومی هم وجود نداره؛ البته یه راه دوم مزین به «قر کمر» هم وجود داره که چون خونواده این‌جا نشسته (!) و آقاپلیسه چند قدم اون طرف‌تر داره کشیک میده، ازش صرف نظر می‌کنیم! شام رو به صورت سلف‌سرویس آماده کردیم، بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید! بفرمایید شام! نوش جان؛ قبل از شام یه کل‌کل مختصری بین خانومای مجلس و «She» شکل گرفت که «راستشو بگو چقدر مترسک بابت این غذاها به رستوران پول داده»؟ و ایضاً آقایون هم به تبعیت از خانوماشون به من گفتن که «ای بابا، خب چه کاری بود؟ توی همون رستوران برگزارش می‌کردی دیگه»! ما هم در جواب گفتیم محصول مشترک خودمونه! نوش جان کنید خودتون متوجه میشید؛ با هر تفاسیری که بود شام تموم شد و حالا بفرمایید دسر! از چای و قهوه تا ژله و بستنی و معجونیات (!) رو براتون مهیا کردیم؛ توی همین فاصله که مشغول میل کردن دسراتون بودید منم بی‌سروصدا گیتارمو آوردم و براتون آهنگ زدم؛ آهنگای معروف رو هم انتخاب کردم که به گوش همه آشنا باشه و جمع بتونه زمزمه کنه؛ آخرین کاری هم که زدم «شهزاده رویا» بود که فضا رو خیلی رمانتیک کرد و بعضیا (حالا ازشون اسم نمی‌برم!) احساساتی شدن؛ کلی هم عکس یادگاری گرفتیم و دوباره گرم حرف زدن و بگو بخند شدیم، فسقلیای جمع که دیگه از ساعت خوابشون گذشته و شروع کردن به شیطنتای عجیب غریب! یه دفعه به خودمون اومدیم دیدیم ساعت 1:30 شبه و ذره‌ای خسته نیستیم اما دیگه کم‌کم بلند شدید و فقط همین مراسم باستانی-آیینی (!) خداحافظی خودش به تنهایی یک ساعت طول کشید! ساعت 2:30 نصف شبه و ما دو تا جوانک کم‌تجربه موندیم و کلی ظرف و صندلی که باید از حیاط به داخل منتقل بشن؛ وقتی همه کارامون تموم شد نشستیم به فکر کردن دیدیم چقدر زود تموم شد، کاش بیش‌تر می‌موندید و بیش‌تر خوش می‌گذروندیم و بیش‌تر حس و حال خوب از همه‌تون می‌گرفتیم.

(امیدوارم تونسته باشیم میزبانی خوبی ازتون کرده باشیم، اولین بار بود توی زندگی مشترکمون که مهمونی به این وسعت داشتیم، کم و کسریش رو به بزرگی خودتون ببخشید)

مترسک
سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۴ ۲۷ نظر

فردا به حسرت امروزیم...

قدر امروزمون رو باید بدونیم، امروز دیگه تکرار نمی‌شه، امروز هر کاری کردیم که کردیم وگرنه فرصت مجددی وجود نداره، زندگی Ctrl+Z نداره که اگه بد شد با یه حرکت برگردی به قبل، اگه امروز سالم و سلامتیم باید قدرشو بدونیم چون تضمینی نیست فردا هم خوب باشیم، اگه خانوادمون و دوستامون امروز کنار ما هستن ممکنه فردا نباشن، اگه امروز توانایی مسافرت رفتن و خوش گذروندن رو داریم باید لذتشو ببریم چون ممکنه اون سفر و اون هم‌سفری دیگه تکرار نشه، اگه امروز حالمون خوبه یا حتی اگه حالمونم خوب نیست اما همین که بد هم نیستیم باید خدا رو شکر کنیم تا فردا روزی که ناخوش شدیم حسرت نخوریم چرا امروز از خدا تشکر نکردیم؛ گذشته دیگه گذشته و فردا هم هنوز نیومده، از امروزمون باید نهایت استفاده رو ببریم؛ پس امروزتون بخیر!
(به قول سیروان خسروی: امروز رو زندگی کن، فردا دیگه دیره...)
مترسک
دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۴ ۱۹ نظر
مطالب اخیر