۳۸ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

دوستش داشتم پنهانی

دیشب میم جان یه داستانکی نوشتن که عجیب شبیه برشی یک سال و نیمه از زندگی خودم بود، تصمیم گرفتم بنویسمش، تیتر مطلبم هم الگو گرفته شده از همون مقاله است؛

خیلیاتون «She» رو می‌شناسین و در جریانش هستین اما هیچ‌کدوم نمی‌دونید از کجا شروع شد؛ مشتری‌مون بود، تقریباً هر هفته یا هر یک هفته در میون می‌اومد، گاهی وقتام چند روز پشت سر هم هر روز می‌اومد، جزو مشتریای خوب‌مون هم بود، راستش بعد از یکی-دو نوبت ازش خوشم اومد اما چون فکر می‌کردم از من بزرگ‌تر یا نهایتاً هم‌سنم باشه زیاد جدی نگرفتمش چون خیلی پخته و سنجیده برخورد می‌کرد و حرف می‌زد طبیعی بود همچین تصوری داشته باشم، یعنی حداقل در حد کسی که از من کوچیک‌تر باشه نبود، شخص دیگه‌ای هم جای من بود همین برداشتو می‌کرد؛

تا این‌که یه بار با یه سری از اعضای خانواده‌اش اومد و دیدم که خیلی شبیه فامیلای خودمن ولی باز به خاطر سن و سال زیاد پی‌گیر نبودم، در حقیقت همه‌چی ok بود به غیر از همون یه مورد؛ تا این‌که یه بار طبق عادت هر روزه داشتم توی فیس‌بوک می‌چرخیدم که کاملاً اتفاقی پیداش کردم، رفتم توی صفحه‌اش و تاریخ تولدشو دیدم که میزان سه سال و سه ماه ازم کوچیک‌تره! دیگه مانعی و کمبودی نبود، خواستم پا پیش بذارم که چون ارتباط مشتری و فروشندگی بین‌مون بود جرأت‌شو نداشتم حرکتی بزنم، علی‌رغم روی زیادی که دارم ولی در این یه مورد شدیداً کم‌رو که نه، بی‌رو بودم؛

قضیه گذشت و روز به روز بیش‌تر بهش علاقه‌مند می‌شدم، بدون این‌که خودم متوجه باشم رفتارم باهاش با بقیه تفاوت فاحشی پیدا کرده بود تا جایی که حتی یه بار بحث و دعوای مختصری پیش اومد و وقتی متوجه ترسش شدم گفتم بیاد این طرف پشت پیشخوان کنار من تا قضیه رفع و رجوع بشه؛ به همین منوال یک سال و نیم گذشت، توی اون مدتم دنبال کسی مثل و مانندش گشتم تا بتونم فراموشش کنم اما هر چی می‌جُستم کم‌تر پیدا می‌کردم و بیش‌تر جذبش می‌شدم؛

تا این‌که یه روز دیدم یه مسیج توی فیس‌بوک برام اومده، حالا کی بود؟ خودش! جا خوردم، یه مقدار صحبت و اینا کردیم، یه کاری داشتم باید می‌رفتم جایی و اینترنت نداشتم، شماره‌مو دادم، اونم به راحتی پذیرفتش! دو روزی همین طوری به اس‌ام‌اس بازی و چت کردن و کامنت و اینا گذشت ولی هم‌چنان نمی‌تونستم بگم، مطمئن بودم می‌دونه که چه حسی بهش دارم اما نمی‌دونستم به چه شکلی مطرحش کنم؛ بالاخره به هر شکلی که بود گفتم و اونم خب مثل همه خانوما مقدارکی ناز کرد اما در نهایت قبول کرد و بعداً هم مفصلاً برام تعریف کرد که چه جوری متوجه شد و دوستاش چه مشوراتایی بهش دادن و الی آخر.

(چنین شد که چنان شد که دیگه در جریانش هستید...)

مترسک
جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴ ۳۵ نظر

دلال بودن یا نبودن، مسأله این است

اون روزی یارو طوری ازم قیمت گوشی پرسید هیچ‌کی نمی‌دونست فکر می‌کرد من دلال موبایلم و خودم هم موقع جواب دادن طوری صدامو صاف کردم و با اعتماد به نفس/سقف جواب دادم که انگاری خودم هم باورم شده بود دلالم! بماند اون قیمتی که گفتم تقریباً 300-350 هزار تومان خطا داشت! :))

(دکتر رفتم گفته فعلاً بی‌خطرم!) :D

مترسک
پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴ ۱۲ نظر

برداشت صحیحم آرزوست...

جدی حرف می‌زنم فکر می‌کنن دارم شوخی می‌کنم، شوخی می‌کنم جدیش می‌گیرن، کلاً چیزی نمی‌گم، فکر می‌کنن خودمو دارم می‌گیرم، با «زبان بدن» منظورمو می‌رسونم باز یه جور قصه داریم، حرف کاملاً معمولی و بدون هیچ منظوری می‌زنم طرف ناراحت و دلخور می‌شه و موردشم بوده تا مدت‌ها اسممو هم نیاورده :| خسته شدم به خدا، هر چی ادبیاتم و البته لحن بیانم و نیز طرز بیانم رو می‌چلونم و می‌چرخونم و دست‌کاریش می‌کنم بازم همین آشه و همین کاسه؛ می‌دونم همین الان توی همین جمع یه سری به خودشون می‌گیرن و فکر می‌کنن با اونا بودم در حالی که نبودم و صرفاً خواستم درددلی کرده باشم... بی‌خیال پلیز :|

(از غلط و اشتباه ملولم، برداشت صحیحم آرزوست...)

مترسک
چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴ ۲۳ نظر

خیلی هم ظریف!

(خسته نباشی دلاور، خدا قوت دلاور...)

مترسک
سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴ ۱۲ نظر

اون اونه!

[زنگ زد] گفت: الووو، آقای فلانی؟

گفتم: نخیر، اشتباه گرفتید؛

گفت: اذیت می‌کنیا، به جان شما، خودشیا!

گفتم: اخوی! اون اونه، منم منم! حالا چه اصراری داری من اون باشم یا اون من باشه؟

[یه خورده مکث کرد] گفت: ها؟ چی شد الان؟ ببخشید، خداحافظ!

(خودم تا چند دقیقه‌ای متوجه منظور خودم نشدم اون بنده خدا که جای خود داشت) :D

مترسک
دوشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۴ ۱۵ نظر
مطالب اخیر