۱۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

تن آدمی شریف است؟

مهران رجبی رو از سریال «روزگار قریب» می‌شناسم، از اولشم مثل همه، ابعاد بینی‌اش جلب توجه‌مو کرد اما هم‌چنان مثل بقیه به دیده شوخی نگاش می‌کردم تا برنامه اخیر «ماه عسل» که اومده بود و چیزی گفت که خیلی برام جالب بود، این‌که اون تیپ با اون شمایل و ترکیب چهره، «برند» اون فرده؛ حالا میگیم این حرفو یه «بازیگر» یا کلی‌تر بگم «سلبریتی» زده و داره از اون مختصات قیافه‌اش نون می‌خوره اما این حرف حتی در مورد ما که مشهور نیستیم هم کاربرد داره؛ یه مثال می‌خوام بزنم از «She» که همیشه می‌گفت می‌خوام دماغمو عمل کنم اما بابام نمی‌ذاره و میگه هر وقت شوهر کردی هر کاری دوست داشتی بکن؛ مشکلشم فقط یه برآمدگی مختصر وسط موضوع (!) بود که همه ما ایرانیا داریمش؛ منم همیشه خدا می‌گفتم تو رو همین جوری دیدم و پسندیدم و الانم همین مدلی برام عزیزی، اون موقع دیگه «تو» نیستی و یکی دیگه است و راستشو بگم اون زمان طول می‌کشه تا «بشناسمت» و شایدم همیشه تصویر فعلیت توی ذهنم بمونه و نتونم با تصویر جدیدت جایگزینش کنم و برام غریبه بشی، همون طوری که تو منو کمپلت پذیرفتی و با داشته‌ها و نداشته‌هام کنار اومدی؛ هر وقت هم اینا رو می‌گفتم ته حرفام دنبال یه دونه کلمه به عنوان حُسن ختام بودم اما پیداش نمی‌کردم تا دیشب که دیدم عه! برند و مارک و اینا بهترین واژه واس این مواقعه؛ همه اینا رو گفتم که اینو بگم درسته میل به زیبایی و زیباتر شدن و زیباتر دیده شدن توی ذات ما انسان‌هاست و ما هم همیشه دنبال آخرت کمالاتیم اما از اون بالاتر طرز فکر و اندیشه و نحوه عمل افراده، اونه که باعث می‌شه چه بسا یه فرد بسیار جذاب صرفاً به خاطر رفتارش از همه دور بیفته اما کسی که ظاهر چندانی هم نداره بسیار بیش‌تر مقبولیت داشته باشه؛ زیبایی درونی خیلی مهم‌تر از زیبایی بیرونیه، اونه که موندگاره و اونه که باعث می‌شه توی ذهن افراد جاودانه بمونیم (جاودانگی هم جزو کمالاته، مگه نه؟)، اونه که سبب می‌شه بعد مرگ همه یه خدابیامرزی و فاتحه و مقدارکی خیرات نثار روحمون کنن و هیچ وقت کسی نمیگه «بنده خدا چقد خوشگل بود، خدا رحمتش کنه» بلکه همه میگن «انسان درست‌کاری بود، روحش شاد» و الی آخر.
(تن آدمی شریف است به جان آدمیت، نه همین لباس زیباست نشان آدمیت...)
مترسک
يكشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۴ ۸ نظر

چ مثل چمران

(طرح: عباس گودرزی)

(چ مثل چمران، غین مثل غیرت، شین مثل شهادت... روحش شاد)

مترسک
يكشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۴ ۸ نظر

خُرد داری؟

گفتم: خُرد داری؟

گفت: چقد؟

گفتم: 50 تومان؛

گفت: 50 چی؟ هزار تومان؟

گفتم: نخیر! میلیون تومان! اصن کل زندگی من روی هم 50 میلیون می‌ارزه که حالا بخوام خُردش کنم؟

گفت: به هر حال خُرد ندارم!

گفتم: خسته نباشی :|

(همچین نوابغی اطرافم دارم!) :D

مترسک
شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۴ ۸ نظر

شیربچه‌ها، مچکریم!

(عکس: فرشاد عباسی)

مترسک
شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۴ ۷ نظر

من از پایان شروع کردم...

نمی‌دونم چرا ولی از اون موقعی که یادمه روز تولدم غمگینانه‌ترین وقت ساله‌ام بوده؛ دلیلش هرچی که هست امروز رو ترجیح میدم با خودم خلوت کنم و به هیچی و هیچ‌کس فکر نکنم اما تا الان موقعیتش پیش نیومده و امسال این قضیه تشدید هم شد؛ اولاً که بنا به دلایلی خودخواسته مجبور شدم از «She» جدا بشم اونم در حالی که از سه ماه مونده به امروز در تدارک تهیه کادوی تولد «خاص» برام بود اما خب نشد که بشه، از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون که عجیب دلم هواشو کرده اما خب توانشو ندارم و نمی‌تونم کسی رو الکی به خودم امیدوار کنم و بماند که با چشم گریون هم ازش دل کَندم؛ دوم این‌که امروز آخرین روز دانشگام بود و تموم شد رفت؛ اونم توی فضایی که دو تا امتحان داشتم با دو گروه مختلف از دوستان عزیزم، یه تیم قدیمی و یه تیم جدید که هرچند عمر دوستیم با این دومی سرجمعش یه ترم بود (اونم ترم بهار که نصفش تعطیلیه) اما خیلی خوب بودن و علاقه داشتم بیش‌تر باهاشون بُر بخورم، فارغ از جنسیت و سن و سال همه‌شون عزیز بودن برام، چه اون آقایی که دو-سه برابر من سن داشت و چه اون خانومی که مثل خودم مشکل تکلم (منتها یه مدل دیگه‌اش رو) داشت و... از طرف دیگه این چهار سال دانشجوییم بهترین روزای زندگیم بود و از تک‌تک روزا و لحظاتش خاطرات خوب و درسای مهمی دارم که حاضر نیستم یک ثانیه از این تجربه دوست‌داشتنیم رو با تمام دوران قبل و بعدش عوض کنم؛ همه اینا دست به دست هم دادن تا امروز غم‌انگیز‌ترین روز تولد کل عمرم بشه...

(تیتر مطلب رو از آهنگ «مارتیک» عزیزمون برداشتم که میگه: من از پایان شروع کردم، من از مغرب طلوع کردم و الی آخر)

(در مورد جداییم از «She» دوست ندارم توضیح بدم، خواهشمندم نپرسید، با تشکر)

مترسک
جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۹۴ ۸ نظر
مطالب اخیر