۲۹ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

نگم براتون از برق چشماش...

حدود یک ماه پیش بود، دقیق‌تر بگم یه ماه و یه روز پیش بود که از شما کمک خواستم برای تهیه کادو بهم مشورت بدید و لطف هم کردین و برام کلی گزینه روی میز گذاشتید!

از لحاظ آماری بیش‌ترین حجم پیشنهادات برای کتاب بود و در درجه بعدی ماگ و امثال ماگ بود؛ رفتم کتاب بخرم، هر چی به مغز مبارکم فشار آوردم که چه کتابی ممکنه دوست داشته باشن و در عین دوست داشتن مطالعه نکرده باشن و اگه بهشون کادو داده بشه حس خوندنش رو داشته باشن، به نتیجه‌ای نرسیدم؛

توی گزینه‌های بعدی هم به ماگ و قاب موبایل و چیزای این تیپی فکر کردم اما دیدم باز با روحیه «خاص‌طلبی» من سازگاری ندارن، چون احتمال دادم خیلیا ممکنه همچین هدایایی رو بدن، پس اونم مثل گزینه قبلی «فعلاً» رفت روی نیمکت ذخیره‌ها، تا بعد!

به هر مدل عملیات ژانگولری (!) که فکرشو بکنید فکر کردم اما بی‌فایده بود تا این‌که توجهم به عکس جلب شد؛ چند تا از عزیزان هم ایده‌اش رو داده بودن اما عکس درست و حسابی‌ای ازشون نداشتم که جای مانور داشته باشم ولی یه دفعه عین «ایکیوسان» جفت انگشتای اشارم رو بردم بالای سرم و کنسرت تلق-تولوق (!) راه انداختم و یه دونه لامپ اون انتهای ذهنم، «دینگ‌دینگ»کنان روشن شد که خب چرا خودم یه چیزی نسازم؟

القصه از اون‌جایی که ایشون استاد گیتارم هستن، یه طرح انتزاعی به سرم زد که ترکیبی از شمایل گیتار و یه نوشته‌ای باشه؛ چند تا ایده داشتم که همه‌شون از دست خودم بر می‌اومد جز یکی‌شون که اون رو از دوست عزیزی خواهش کردم انجامش بده که منت سر بنده گذاشت و قبول کرد ولی به خاطر مشغله‌های زندگی تحویلش به تأخیر افتاد و منم از بین طرحای موجودی که داشتم یکی رو انتخاب کردم و یه هفته‌ای هم روی متنش زمان گذاشتم و نهایتاً کار نهایی رو چاپ کردم و زدم توی تخته شاسی (که بعضیا بهش میگن بوم) و کادوپیچ شده، آماده روز موعود شد!

روز تولدشون هم امروز بود، خوشبختانه کلاس خودم هم امروز بود؛ طبیعتاً مثل همیشه اول کلاس گفتن که «مترسک، بزن ببینیم چی آوردی برامون» اما من همون لحظه دست کردم توی کیفم و کادوشون رو بهشون تقدیم کردم؛ می‌تونم ادعا کنم هیچ وقت به عمرم ندیده بودم کسی از روی ذوق‌زدگی چشمش این مدلی و به این درخشندگی، برق بزنه! چند ثانیه که خب خوشحال بودن و طبیعتاً گفتن که «مرسی به یادم بودی» و اینا ولی وقتی یه خورده احساسات‌شون فروکش کرد پرسیدن «از کجا یادت بود؟» که منم گفتم: «استاد، مگه می‌شه یادم نمونه»؟!

(کم‌ترین کاری بود که می‌تونستم انجام بدم، جواب خوبی رو باید با خوبی داد... از همه‌تونم ممنونم بابت پیشنهادای خوبی که دادین، دمتون گرم)

مترسک
چهارشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۴ ۳۱ نظر

همین ما مونده! + الحاقیه

این آگهی رو دیدم، خُل و چِلیم گل کرد، عکسشو برای «She» فرستادم گفتم: بریم؟ :D

خندید گفت: آره حتماً بریم، همین ما مونده بریم توی موزیک ویدئو بازی کنیم!

با خنده گفتم: آره والا!

یه سوالی ذهنمو مشغول کرده؛ طبیعتاً اینا که توی تلویزیون خودمون امکان پخش پیدا نمی‌کنن، پس فقط ماهواره و سایتای «ورود ممنوع» (!) می‌تونن منتشرش کنن که در اون صورت هم اگه هنرمند مجاز باشه حسابی اذیتش می‌کنن (شبیه ماجرایی که چند ماه پیش برای خواننده‌های پاپ مثل فرزاد فرزین و... اتفاق افتاد) و هم‌چنین برای بازیگراش هم گرون تموم می‌شه (مثل ماجرای کلیپ «هپی» فارل ویلیامز) اون وقت این دوست عزیزمون چه جوری جرأت کرده روی دیوار یکی از شلوغ‌ترین خیابونای شهر، تبلیغ همچین کاری رو بکنه؟ کاریش ندارن؟ :|

(جا داره از کسی که معادل فارسی «موزیک ویدئو» رو «نماهنگ» گذاشت تقدیر کنیم؛ جزو معدود جایگزینای قابل قبوله)

(الحاقیه: گندم بانو لطف کردن و این پست رو کار کردن: رونمایی از مترسک و «She»!)

مترسک
سه شنبه ۲۹ دی ۱۳۹۴ ۲۸ نظر

شهاب جان کجایی؟ دقیقاً کجایی؟

«شهرزاد» این هفته خوب بود، مثل همیشه جذاب و مهیج بود اما چون شهاب حسینی نداشت، انگار یه چیزی گم کرده بودیم، بهمون نچسبید؛ انصافاً این بشر نونی که سر سفره می‌بره حلال‌تر از حلاله! طوری توی نقشش عمیق می‌شه که فکر می‌کنی واقعاً اسمش «قباد»ـه! حتی اگه نقش اول هم نباشه باز کل کار رو تحت تأثیر خودش قرار میده؛ دمش گرم!

(دوست عزیزمون لئوناردو دی‌کاپریو (!) هر چقدر هم خفن باشه، باز شهاب ما یه چی دیگه است؛ لئو جان برو از خدا بترس!)

مترسک
دوشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۴ ۳۰ نظر

کنتور که نداره

به یارو گفتن: طنابت رو قرض میدی؟

گفت: نه؛

گفتن: چرا؟

گفت: آخه روش گندم ریختم!

گفتن: مگه روی طناب هم گندم می‌ریزن؟

گفت: اگه قرار به بهونه آوردن و طناب ندادن باشه، بله که می‌ریزن!

قصه‌ای که خوندید، حکایت این روزای بعضی رفقای خوشگلمونه؛ اسم کارشونم در حقیقت «دروغ» گفتنه اما یه دستی به سر و گوشش کشیدن و به اسم «بهونه» تحویل خلق خدا میدن و مدام هم ازش استفاده می‌کنن.

(کنتور که نمی‌اندازه، همین جوری پشت سر هم بگو، خرجی که برات نداره! خودتی) :|

مترسک
يكشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۴ ۲۷ نظر

آب در کوزه و این حرفا

گاهی اوقات جواب سوال یا مشکل رو از شدت راحتی و دم دست بودن، نمی‌بینیم؛ چرا که به پیچیدگی و دشواری (دوشواری؟!) عادت کردیم؛ این موضوع توی رنکینگ جهانی به عنوان مسخره‌ترین عادت تاریخ بشر انتخاب شده!

(آب در کوزه و ما تشنه لبان می‌گردیم)

مترسک
شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۴ ۲۵ نظر
مطالب اخیر