۲۷۶ مطلب در سال ۱۳۹۴ ثبت شده است

به پایان آمد این دفتر

همین اول خیلی کلیشه‌ای سال نو رو پیشاپیشانه (!) تبریک میگم؛ ولی خیلی مترسکانه می‌خوام براتون از احوالم طی این یک سال اخیر بگم، به عبارتی پشت صحنه 1394 !

یک ماه اول امسال فوق‌العاده عالی بود مخصوصاً ایام نوروز که قشنگ‌ترین عیدم تا به الان بوده؛ اما از اردیبهشت تا حوالی مردادماه، به شدت سخت بود، خیلی غلیظ هم سخت بود و می‌تونم ادعا کنم هیچ وقت به زندگیم ایامی تا این حد تلخ رو تجربه نکردم، از زمین و زمان سرم می‌بارید؛ حالا شما این رو در کنار این قرار بدید که بلاگفا هم روی هوا بود و نمی‌تونستم خودم رو سبک کنم و نمک روی زخمم شده بود؛ از اواسط مرداد تا هفته اول مهر هم اوووممم... دوران آزمون و خطا و تصمیمات حساسم بود؛ اما از اون زمان تا پایان اسفند خوب بود، عالی نبود، فقط خوب بود منتها خوبی که هر روز خوب‌تر از دیروزش شد و الهی شکر؛

مجموع این دو سال اخیر (1393 و 1394) در حکم دوران کاشت و داشتم بودن و سال جدید که در راهه، زمان برداشت منه؛ سالیه که از همین الان معلومه سال سرنوشت‌سازیه؛ سالیه که اتفاقات زیادی انتظارم رو می‌کشن و البته تصمیمات مهمی هم باید بگیرم که از خدا می‌خوام مثل همیشه دستمو بگیره و کمکم کنه تا راه رو از چاه، تمییز بدم؛ اونم دستی که طی همین دو سال گذشته بیش‌تر از همیشه لمسش کردم و از خودش می‌خوام که هیچ وقت ولم نکنه تا از صراط مستقیم، منحرف نشم؛ الهی به امید تو...

(ایشالا سالی که در پیشه برای همه شما دوستای عزیزم و خانواده‌های محترمتون، سرشار از لبخند، عشق، موفقیت و سلامتی باشه و بهترین سال زندگی‌تون هم باشه)

مترسک
شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۴ ۲۷ نظر

اعتماد به خودم

کامنتی برای پست «شهروند درجه۲» از سپیده خانوم نوشتم که در جوابش از من خواستن درباره «بازیابی اعتماد به نفسم» بنویسم، که اطاعت امر کردم و به عنوان اپیزود دوم مطلب «ما»ی اقلیت، سیاهه زیر رو تقدیم می‌کنم؛


  • متفاوت با بقیه
جدای از تعارفات مرسوم و لطفی که دوست خوبمون در پاسخ نظرم مبذول داشتن، باید در کمال صداقت بگم که در یه حالت کلی و به عنوان یه انسان معمولی، اعتماد به نفس بالایی ندارم اما به عنوان یه لکنتی، می‌تونم به جرأت ادعا کنم که بالاترین اعتماد به نفس رو دارم؛ چون معمولاً هم‌دردان من انزوا و دوری از اجتماع رو انتخاب می‌کنن و یا به شکل خیلی محدودی تجربه‌اش می‌کنن؛ پس جنس اعتماد به نفسم متفاوته و طبیعتاً مفهوم متفاوتی هم داره؛ منظور این‌که هر کسی رو باید با هم‌نوع خودش سنجید و نه با شخصی بالاتر یا پایین‌تر از خودش؛ طبیعتاً من نباید با یه سخنران حرفه‌ای مقایسه بشم و هم‌چنین یه عزیزی که تازگیا به این درد مبتلا شده و هنوز باهاش کنار نیومده هم نامردیه اگه با من مقایسه بشه؛ هر چند در مجموع با مقایسه مخالفم ولی گاهی اوقات اجتناب ناپذیره؛

  • گل بی‌عیب...
اولاً یه توضیحی بدم که انتهای اون پستم نوشتم تا چند وقت دیگه خوب میشم اما یادم رفت بگم این خوب شدنه به اون معنی متداولش نیست چون آسیبی که به کلام من و امثال من وارد شده فقط یه مسأله روحی و روانی صِرف نیست و ضمناً آسیب فیزیکی هم به ما وارد شده و طبیعتاً اون قسمتش درمان بشو نیست و منظور من هم اصلاً اون نبود بلکه کامل شدن جسارت حرف زدنم بود که با وجود تمام مشکلاتی که هست ترسی ازش نداشته باشم و با جسارت کامل صحبت کنم که باید بگم تقریباً دو ماهی هست که درمانم کامل شده؛ نهایتاً عنایت داشته باشید که «گل بی‌عیب خداست» و هر کسی ضعفی داره و ضعف منم همینه، تقصیر خودم هم که نبوده پس دلیلی هم نداره اعتماد به نفسم زیر سوال بره، ارزششو نداره؛ و این در مورد همه افراد صادقه، چون هر آدمی مشکلات خاص خودشو داره و خوشش بیاد یا نیاد بالاخره باید باهاش کنار بیاد، نمی‌شه با تقدیر و صلاحی که خدا بهتر از هر کسی برای بنده‌اش می‌دونه، جنگید، پس در همه حال الهی شکر؛

  • و اما اطرافیان
شاید بتونم بگم مهم‌ترین نقش رو دارن؛ کسی که به هر دلیلی از ضعف اعتماد به نفس رنج می‌بره، مهم‌ترین عاملی که می‌تونه موتور محرک درمانش (به عنوان یه بیماری) بشه اطرافیان‌شه، حداقل برای من که این طور بود؛ این‌که درک بشی و همه جوره حمایتت کنن و آرامش ناب بهت تزریق بشه، واقعاً مهمه؛ غیرقابل انکاره که توی این مسیر ناراحتی و غصه هم حتماً پیش میاد و این نعمت خیلی بزرگیه که شونه‌ات بشن برای این‌که سر روی‌اش بذاری و درددل کنی و اگه لازم بود گریه هم بکنی تا سبک بشی؛ اونا متوجه این درد باشن ولی طبیعی رفتار کردن‌شون به این صورت که انگار نه انگار چیزی هست همراه با حواس جمع که در مواقع خاص کمکت کنن، بزرگ‌ترین کاریه که می‌تونن بکنن؛ نمی‌خوام بحثم رمانتیک بشه اما واقعیت اینه که تا عمر دارم به «She» (در درجه اول به عنوان یه انسان و در درجه دوم خانومم و رفیقم) به خاطر تمام حمایتا و دل‌گرمی‌هاش طی این یک سال و اندی مدیونم که اگه نبود شاید من حالاحالاها به این مرحله نمی‌رسیدم؛

  • اصل طلایی «به درک»!
تا جایی که خودم در جریانم (!) شخص بی‌ادبی نیستم، این اصل هم علی‌رغم اسم غلط‌اندازش به هیچ وجه معنی توهین به بقیه نمیده بلکه شاه‌بیت مکالمات درونی خودم با خودمه؛ هیچ کسی نمی‌تونه منکر این موضوع بشه که در طول روز خودش با خودش حرف می‌زنه و باز هم کسی نمی‌تونه مدعی بشه که از مسخره شدن و نگاهای معنی‌دار افراد در مواقع به خصوصی، ناراحت نمی‌شه اما فقط کافیه به این اصل طلایی باور پیدا کنی که هر عاملی باعث ناراحتی شد رو در همون لحظه «به درک» حواله کنی؛ بعضی چیزا و متأسفانه برخی افراد جایی بهتر از «دَرَک» براشون وجود نداره، پس باید توی قلب و روحت به منطقه «دَرَک» تبعیدشون کنی چون حضورشون آفت زندگی آرومته، پس هر عامل ناراحت‌کننده‌ای جاش همون منطقه بد آب‌وهواییه که گفتم!

  • ز رحمت گشاید در دیگری
با نیم نگاهی به بند دوم (گل بی‌عیب...) باید بگم که هر انسانی یه موجود منحصر به فردی در نظام آفرینشه؛ یه مثال بخوام بزنم جناب داود جعفری نوازنده آکاردئون و پیانوی گروه مازیار فلاحی که از جامعه روشن‌دلان عزیزمون هستن اما استعداد فوق‌العاده‌ای دارن طوری که گوش ایشون تک تک نُت‌ها رو تشخیص میده و مدارک و مدارج خیلی رفیع و سطح بالایی در این عرصه دارن و جزو نوابغ جوان این عرصه هم محسوب میشن طوری که به قول مازیار تمام قله‌های موسیقی رو فتح کردن ضمناً تحصیل‌کرده اتریش یعنی پایتخت موسیقی جهان هم هستن؛ داود جعفری می‌تونه الگوی خیلی خوب و دم دستی برای هر عزیزی باشه، برای من که هست؛ قرار نیست که همه مثل مجریای تلویزیونی خوش‌صحبت باشن یا همه مثل فلان بازیگر زیبا باشن و... چون در این صورت دنیا جای حوصله سر بری می‌شد؛ همین تفاوت‌ها و خاص بودن افراده که به زندگی روح میده؛ هر انسانی هم استعدادای اختصاصی خودشو داره که لازمه کشفش کنه؛ پس «خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری».

(این عدم اعتماد به نفس در کنار سرطان و ایدز و امثالهم، یکی از مهلک‌ترین بیماری‌های بشریته، امیدوارم روزی برسه که ریشه‌کن بشه)
مترسک
جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴ ۲۳ نظر

عروسی خوبه ولی آزار نح!

عروسی و مراسمای مربوط بهش خیلی هم خوبه، اصلاً کاش همه دم بختا ازدواج کنن و هر روز بله‌برون/نامزدی/عقد/پاتختی و اینای یکی از عزیزان باشه و هی لباسای قشنگ قشنگ بپوشید و شیک کنید عطرای خفن به خودتون بزنید و توی خیابون دنبال ماشین عروس «بوق بوق بوبوق بوق»ـکنان کاروان تشکیل بدید و ایشالا که همه زوجای خوبمون هم خوشبخت باشن و به پای هم پیر بشن ولی... روی صحبتم با «بعضیا»ست؛

جان هر کی که دوستش دارید، به همون خدایی که وقتی لقمه آخر شام عروسی رو می‌خورید میگید «الهی شکرت» و اصلاً به تاروپود کراوات و پاشنه N سانتی کفشاتون، قسم میدمتون توی خیابون و کوچه‌های اطراف محل جشن درگیر این تصور نشید که جزو سلبریتی‌های هالیوود هستید و بقیه هم حق اعتراض ندارن! همه که مثل شما عروسی دعوت نیستن، یکی خونه‌اش اون‌جاست، یکی کار واجب داره، اصلاً یکی تازه از سر کار اومده و رسماً از شدت خستگی جنازه محسوب می‌شه، حتی کسی ممکنه مریض بدحال داشته باشه؛ لطف کنید خیلی متمدنانه و عین یک شهروند معمولی باعث راه‌بندان نشید یا وقتی بهتون اشاره می‌شه دیگه حداقل طلبکار نشید!

ساعت 10:30 دیشب (که دو ساعت و نیم به خاطر شب عید اضافه‌کاری مونده بودم) خسته و کوفته داشتم می‌رفتم خونه که فقط نزدیک یه دونه تالار تقریباً نیم‌ساعتی معطل شدم و آخرشم تک تک مهمونای عزیزشون چنان چپ چپی نگاهم کردن که انگار ارث پدرشون رو خوردم و حق ندارم بعد از یک روز کامل سر پا بودن، برم خونه خودم استراحت کنم؛ حالا در گذریم از اون خانومای خوشحالی که موقع عبور از خیابون تازه یادشون افتاد سلفی بگیرن و وقتی نهیب بوقم رو نوش جان کردن، چیزایی به من گفتن که هر چند چون توی ماشین بودم، نشنیدم اما حدس می‌زنم چی گفتن، بی‌ادبا :|

(عنوان رو از ترانه «افسار» محسن چاووشی الگو گرفتم)

(خودزنی: تازگیا تیترای مطالبم چقدر طولانی شدن!)

(در راستای پرانتز بالایی: با تشکر از عارفه بانو که زحمت ویرایش عنوان رو کشیدن)

مترسک
پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۴ ۲۳ نظر

چارشنبه‌سوری یا چهارشنبه‌سوری

عارضم به خدمتتون از ده سال پیش که از محله قدیم در اومدیم یه دونه چهارشنبه‌سوری درست و حسابی نداشتم و سالایی که کار نمی‌کردم این روز رو خونه بودم و این چند سال اخیر هم دنبال یه لقمه نون حلال بودم ولی امسال که موقعیت یه مراسم سالم و بی‌خطر و البته خانوادگی هم پیش اومد خودم سرما خوردم و نمی‌تونم «زردی من از تو و سرخی تو از من»ـگویان از بالای آتیش بپرم و بعدش هم مختصری قِر به کمر مبارک بدم! اینم از شانس من!

واقعاً باید یه «شیر مادرت، حلالت» به اون عزیزی که ایده تحریم چهارشنبه‌کوری رو داد بگیم و خدا رو هم شکر کنیم که وسط این همه کمپینای چرت و پرت، بالاخره یه دونه درست و حسابی‌اش که خیلی هم به درد می‌خوره، ظهور کرده و امیدوارم که امسال یه چهارشنبه‌سوری با حداقل خبرای تلخ رو شاهد باشیم؛ پارسال به خاطر اون کپسولی‌ای که نزدیکم ترکید یا شاید هم ترکوندن (چون نمی‌دونم هدفش من بودم یا از قبل انداخته بودنش) تا یه هفته‌ای گوش راستم مشکل داشت؛ هیچ وقت درک نکردم این چیزا چه لذتی داره؟ به جاش دست همو بگیرید از روی آتیش بپرید؛

این مصاحبه رضا کیانیان که هم‌زاد جان خودمه با رضا رشیدپور (+ لینک تماشای آنلاین در آپارات) رو پیشنهاد می‌کنم ببینید، نکته‌های خوبی داره که می‌شه ازشون درسای مهمی گرفت؛ شاید همین روزا یه پستی هم براش نوشتم [مطمئن نیستم] ولی چیزای خوبی ازش یاد گرفتم؛ دفعه اولم نیست و اصلاً هم نمی‌دونم چرا این قدر استعداد یاد گرفتن از رضا کیانیان رو دارم! اگه همین استعداد رو در قبال معلما و استادام داشتم، الان قطعاً این‌جا نبودم، دو قدم جلوتر بودم! :))

(یکی بود می‌گفت حضرت ایوب(ع) هم دو بار صدای ترقه می‌شنید، سر سومی قطعاً عصبانی می‌شد!)

مترسک
سه شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۴ ۲۷ نظر

عجم با «رگ و ریشه» مجاز شد

دانلود قانونی آلبوم «رگ و ریشه» از عجم

[قیمت: 9000 تومان]

(امروز که به اندازه کافی روز خوبی بود و با شنیدن خبر مجاز شدن «عجم»، روز دلچسب‌تری هم شد و به عبارتی حُسن ختام شد؛ آلبوم داغِ داغه، مراقب باشید نسوزید!)

مترسک
دوشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۴ ۱۹ نظر
مطالب اخیر