داستان «شاه‌نامه» | میدان شهناز

(آن‌چه گذشت: شاهدخت دورگه)

زمستان ۱۳۲۶ ، تهران ، کاخ نیاوران

مدت کوتاهی پس از استعفا و تبعید رضاشاه بود که فوزیه به بهانه استراحت و بدون کم‌ترین مخالفتی از جانب شاه جدید، ایران را به مقصد مصر ترک کرد و هنگامی هم که با صادر نشدنِ مجوزِ خروجِ شهناز مواجه شد هم اعتراضی نکرد و خود به تنهایی عازم سفر شد؛

محمدرضا در حالی که از پنجره نظاره‌گر برف‌بازی شهناز و ملازمینش بود، گفت: حسین؟ من با فوزیه چه کار کنم؟ شهناز رِ گروگان نگه داشتم بلکه دلش بلرزد و نرود یا حداقل زود برگردد اما الان سه سال است که رفته و خبری هم از وی نیست؛

حسین فردوست سینه‌ای صاف کرد و گفت: به نظر من ایشان خواسته‌ای جز طلاق ندارند؛

شاهِ جوان اخمی کرد و گفت: زبان که دارد! چرا تا الان صراحتاً مطرح نکرده؟

فردوست گفت: وقتی مادری حاضر می‌شود از خیر دیدن دخترش بگذرد آن هم دختر زیبایی مانند والاحضرت شهناز، فکر نمی‌کنم معنای دیگری داشته باشد؛

محمدرضا که هم‌چنان خوش‌بین بود گفت: آن که از بی‌مهری‌اش نسبت به شهناز است، هنوز یادم نرفته که حتی موقع شیر دادن یک بار هم با لبخند نگاهش نکرد؛

حسین فردوست قدری مِن و مِن کرد و گفت: جسارتاً احساس نمی‌کنید این دقیقاً تبعات برخورد خود اعلی‌حضرت و مرحوم رضاشاه کبیر و نسوان دربار با شهبانو بود؟

پهلوی دوم قدری فکر کرد و گفت: اوومم... بد هم نمی‌گویی فردوست، چون تا قبل از تولد شهناز کسی با فوزیه مشکل نداشت؛ حال می‌گویی چه کنیم؟

دست راست شاه بدون تأمل گفت: ملاحظه فرمودید که چند بار سفیر ایران در قاهره و تعدادی از درباریان مورد اعتماد را محض وساطت فرستادیم اما نتیجه‌ای حاصل نشد؛

محمدرضا در حالی که به عکس شهناز نگاه می‌کرد گفت: شهناز چه؟ بیش‌تر نگرانی‌ام بابت شهناز است؛

فردوست لبخندی زد و گفت: این‌که نگرانی ندارد قربانتان گردم؛ اولاً که تمام دربار در خدمت والاحضرت هستند، در ثانی هر کسی هم که بعداً جانشین علیاحضرت شود، اگر بخواهد هم نمی‌تواند در محبت به پرنسس شهناز کوتاهی کند و کم از مادر برایش نخواهد گذاشت، من به شما قول می‌دهم؛

محمدرضا دستش را روی میز کوبید و گفت: حسین! متوجهی شهناز، دختر است و بیش‌ترین وابستگی رِ اول از همه به مادرش دارد؟ همین الان که هنوز اتفاقی نیفتاده دائم بی‌قرار فوزیه است؛

حسین فردوست قدری خودش را جابه‌جا کرد و گفت: این‌که غصه ندارد اعلی‌حضرت! همان طور که رضاشاه شما را چند صباحی به سوییس فرستادند تا کسب علم کنید، شما هم والاحضرت را به خارج بفرستید تا از این حال و هوا در بیایند؛

محمدرضا که انگار باری از روی دوشش برداشته شده باشد، جرعه‌ای آب نوشید و گفت: پیشنهاد خوبی دادی؛ پس به دولت مصر پیام بدهید که درخواست رسمی طلاق رِ کتباً و عمومی صادر کنند تا ما هم بعد از تصویب در مجلس، ترتیب اثر بدهیم؛ ضمناً نباید به روابط فی‌مابین دو حکومت خدشه‌ای وارد شود، ازدواج و طلاق پادشاه نباید مصالح کشور رِ تهدید کند؛ نام تمام اماکنی هم که «فوزیه» هستند به «شهناز» تغییر کند، خوش ندارم از فردا خیابان «شاهرضا» به «فوزیه» ختم شود، باید به «شهناز» برسد!۱

سرانجام در ۲۴ مهر ماه ۱۳۲۷ جدایی محمدرضا و فوزیه رسمی شد و از همین دوران بود که بی‌تابی شهنازِ ۸ ساله شدت یافت و شاه برای التیام شاهدخت کوچکش، او را به پانسیون ماری‌ژوزه سوییس راهی کرد؛ پایان این دوره هم‌زمان با تابستان ۱۳۳۱ و اوجِ قدرت گرفتن محمد مصدق بود که نخست‌وزیر وقت، مادربزرگ و عمه‌های شهناز را تبعید کرده بود که به دستور محمدرضا، دخترش هم تا به ثبات رسیدن اوضاع سلطنت به آمریکا نزد تاج‌الملوک رفت و پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، به ایران برگشت.


۱. خیابان شاهرضا: «انقلاب» کنونی / میدان فوزیه یا شهناز: «امام حسین(ع)» فعلی

(ادامه دارد...)


مترسک
پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۶ ۱۳ نظر

هشتم آذر 1376 مذگان

ترکیب یه اتحاد، یه هماهنگی، یه هدف مشترک، یه دعای دسته‌جمعی 70 میلیون بیننده و توپی که نهایتاً با چند پاس صحیح، رفت پیش پای «غزال تیز پای آسیا» که با قد 169 سانتی‌متری‌اش چنان گلی به دروازه دل یه ایران هدیه داد که هنوز خاطره‌اش بعد از 20 سال زنده است و هنوز گزارشگرش به یادش احساساتی می‌شه و اشک می‌ریزه و هنوز یه ملت، اون صحنه و این تاریخ رو یادشونه و هر سال گرامی می‌دارنش...

راستی بعد از 8 آذر 1376 ، دیگه بابت کدوم اتفاق همه ما، همه «ما»یی که الان 80 میلیون و اندی شدیم، دقیقاً همون جوری و به همون ابعاد و یک‌دل و یک‌صدا دعا کردیم و بعدش شاد شدیم؟ دوباره بابت کدوم اتفاق، همه‌مون فارغ از اختلافات و تفاوت‌ها، «جشن ملی» برگزار کردیم؟ از همه اینا گذشته، آخرین باری که اصولاً رنگ شادی عمیق و از ته دل رو دیدیم، کِی بود؟ یادمون هست؟ نه، نیست... چون نبوده تا بخواد یادمون هم بمونه.

(فردا ساعت 6 عصر با ادامه ماجراهای «شاه‌نامه» آپدیتم)

مترسک
چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۹۶ ۱۸ نظر

احساس دماغی!

جاتون خالی یکی از دوستای خانوادگی‌مون که خارج زندگی می‌کنه، چند شب پیشا مهمون ما بود، بحثا کشیده شد سمت موسیقی و نوازندگی، قرار شد منم براشون قطعه‌ای بزنم و آوازَکی هم بخونم؛ به نظرم رسید «سلطان قلب‌ها» انتخاب مناسبی باشه (از آثار عارف دوست‌داشتنی با آهنگسازی استاد انوشیروان روحانی) ؛ رسیده بودم به وسطاش، همون جاش که میگه «پیش عشق ای زیبا زیبا، خیلی کوچیکه دنیا دنیا...» که متوجه شدم مهمونمون دستی به چشماش کشید، بعدشم دست کرد تو جیبش دستمال درآورد؛ توی دلم گفتم «دمَم گرم! بالاخره تونستم یه نفر رو تحت تأثیر قرار بدم»! توی همین فکرا بودم و رسیده بودم به اون قسمت آهنگ که می‌فرماد «سلطان قلبم تو هستی...» که با اون دستماله یه حرکاتی روی بینی مبارکش انجام داد و تازه فهمیدم از اولش تحت تأثیر من نبوده بلکه از ترکشای سرماخوردگی‌اش بوده که با ریزش اشک و دماغ دست به گریبان بوده! هیچی دیگه، با احساسی سرکوب شده تا آخر قطعه رو رفتم و به روی خودم هم نیاوردم که چه برداشتی از اون دستمال درآوردنش کردم! :))

(یعنی این طوری بهتون بگم که می‌رفتم توی جوب (!) خالی کرال پشت شنا می‌کردم، کم‌تر ضایع می‌شدم!)

مترسک
دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۶ ۲۰ نظر

سریال «آشوب»

گویا ترکیب بازیگران مطرح + دکور، لباس و صحنه‌های پر زرق و برق + حضور پر رنگ موسیقی + استفاده از رنگ قرمز در تبلیغات، فرمول امتحان پس‌داده‌ای برای جذب مخاطب شده که بعد از حسن فتحی (شهرزاد 1 و 2) و منوچهر هادی (عاشقانه) حالا جناب کاظم راست‌گفتار هم تحریک شده فیلمی که قبلاً ساخته رو حالا به سریال تبدیل کنه و شانسش رو برای بازار شیرین شبکه نمایش خانگی امتحان کنه؛ امیدوارم ایشون هم بتونه موفقیت سه تا اثر قبلی رو تکرار کنه و بیننده از تماشاش لذت ببره.

دانلود قانونی سریال «آشوب» از کاظم راست‌گفتار

[قیمت: 2000 ، 2500 ، 3000 و 4000 تومان با کیفیت‌های مختلف]

مترسک
يكشنبه ۵ آذر ۱۳۹۶ ۵ نظر

نازنین شانسی که ندارم! + یه چیز دیگه

همون طور که یحتمل در جریانید از جمله اصول و قواعد نوازندگی گیتار، ناخن بلند دست غالب (خیلی بلند هم نه، اندازه مخصوص داره همراه با فرم خاص سوهان زدن) و ناخن اون یکی دست هم باید از زیر گرفته بشه، یا به عبارتی من که دست راستم باید ناخن دست راستم بلند باشه و ناخن دست چپم هم کوتاهِ کوتاه باشه؛ بعضیا هم که با یه قطعه پلاستیکی به نام «پیک» می‌نوازن، سبکشون با من فرق داره؛ این آخری البته که ربطی نداشت اما خب صرفاً جهت اطلاع و این صحبتا بود!

عاما (!) من از جمله معضلاتی که دارم همین ناسازگاری ناخن‌هامه! یعنی ناخن دست چپم که باید کوتاه باشه، طوری رشد می‌کنه که هر دو روزی باید بگیرمش و ناخن دست راستم هم طوری رشد نمی‌کنه (!) که خدا نکنه بشکنه، تک تک اجدادم رو به گریه می‌اندازه تا به اندازه قبلی برگرده؛

و قسمت مسخره قضیه این‌جاست که دوران آموزشی (سربازی) باید ناخن‌هامون رو از زیر می‌گرفتیم چون امکانات نظافت محدود بود و دسترسی به گیتار هم که نداشتم تا اندازه ناخن برام مهم باشه، پس می‌گرفتم؛ اما جالبه که همین ناخن دست راستم که این قدر در رشد کردن تنبله، اون دوران طوری در یکی-دو روز قد می‌کشید که حالت عادی ظرف یه هفته اون قدری می‌شه که منم اون دوره همیشه حرص می‌خورم که «توی بی‌صاحب (!) چرا وقتای عادی این جوری بلند نمیشی»!

تا این‌که رسید به تقریباً یه هفته قبل، که اومدم در کاپوت ماشین رو باز کنم، نمی‌دونم به کجا بند شد که تق! شکست! ناخن انگشت اشاره‌ام هم هست که بیش‌ترین حجم کار هم به گردن اون بنده خداست؛ حالا بعد از یه هفته فقط یه نوار باریکی در حد «خم ابروی یار» (!) رشد کرده و قشنگ طی این مدت بیچاره‌ام کرده موقع نوازندگی، چون بدون ناخن جداً صدا درآوردن از گیتار، کاری سخت در حد فیل هوا کردنه!

یه چیز دیگه: خدایی کسی گناه کرده از ابتدا همراه «شاه‌نامه» نبوده و تازه به جمع پیوسته؟ نه والا! خیلی از دوستان بودن که از قسمتای جدیدتر همراه می‌شدن و چون نمی‌دونستن جریان چیه (؟) چندان ارتباطی برقرار نمی‌کردن، بابت همین تصمیم گرفتم یه صفحه فهرست‌گونه‌ای همراه با توضیح مختصری ایجاد کنم تا عزیزانی که از اول همراهمون نبودن یا قسمت‌هایی رو این وسط از دست دادن، بتونن خودشون رو برسونن؛

صفحه داستان «شاه‌نامه» از منوی بالای صفحه قابل دسترسیه، با این توضیح که اعداد داخل پرانتز که کنار اسم هر فصل اومده، سال‌های ابتدا تا انتهای اون بُرشی از ماجراست که «شاه‌نامه» روایت‌گرشه؛ امیدوارم براتون کاربردی باشه و اگه هم پیشنهادی، انتقادی و نظری در رابطه با هر بخش وبلاگ داشتید، با کمال میل پذیرا هستم.

(امیدوارم هفته خوبی در انتظارتون باشه)

مترسک
شنبه ۴ آذر ۱۳۹۶ ۱۶ نظر
مطالب اخیر