داستان «کلاغ»

مترسک تنهای قصه، همین جوری که در بندِ چوب دار پشت سرش بود و داشت غصه «دخترک»ـش رو می‌خورد، یه کلاغی اومد نشست روی کتف راستش، زل زد به چشماش و گفت: مترسک کم‌تر غصه بخور، بیا با خودم حرف بزن و خالی شو؛

مترسک هم آهی کشید و گفت؛ هی گفت و گفت و گفت تا این‌که بغضش شکست، اشکاش چکید روی صورت زمخت و زشتش، کلاغه با اون پرهای مشکی عمیقش اشکاش رو پاک کرد، تو همین حین مترسک نگاهش متوجه چشمای کلاغ شد و گفت: تو چرا چشمات خیسه؟ من از آدما خسته‌ام، تو دیگه چرا؟

که کلاغه هم گفت: منم مثل تو درد کشیده‌ام، منم طعم زخمای تو رو چشیدم، خیلی شبیه خودمی، خوب می‌فهمم پشت هر کلمه‌ات، هر حرفت، هر بغضت، هر دردت... چه خبره؛ من و تو از یه جنسیم، فقط شکلمون فرق داره، من کلاغم و تو مترسک...

مترسک همین جوری زل زد تو چشمای وحشتناک مشکیِ کلاغِ مهربونی که حالا بهترین دوستش شده بود، یه نفس عمیقی کشید، بغضش رو به سختی قورت داد و گفت: ببخش این مدت ترسوندمت، رنجوندمت و پروندمت، می‌شه دوستم بشی؟

کلاغ داستان، یه دفعه سرش رو گرفت بالا، چشمای درشتش رو بازتر کرد، برق چشماش حواس تمام مزرعه رو پرت کرد، بال و پرش رو تکوند، گرد و خاکاش رفت، منقارش رو به پالتوی کهنه مترسک کشید تا برق بیفته، صداش رو صاف کرد و گفت: بله که می‌شه دوستم...

همون جا لم داد و سرش رو گذاشت کنار صورت مترسک و چشماش رو بست، چند تا نفس عمیق کشید و جفتی شروع کردن به حرف زدن، از زمین و زمان و دار و ندار و همه جیک و پوکشون برای هم تعریف کردن، از یه جایی به بعد کلاغه دید با چشم بسته معذبه، خبردار ایستاد، مترسک هم توی همین حین داشت با دقت تمام آنالیزش می‌کرد؛ هر چی که بیش‌تر دوست می‌شدن، کلاغه بیش‌تر و بیش‌تر از مترسک خوشش می‌اومد و کم‌تر و کم‌تر ازش می‌ترسید، مترسک هم هی می‌دید این یکی کلاغه از هر کلاغی کلاغ‌تره، بدجنس نیست، رنگش مشکیه اما زلال‌تر از آب روانه، به یک رنگی شبه، یه کلاغ کلاسیکه، همونیه که باید باشه، اما...

اما هر جفتشون داشتن به یه چیزی فکر می‌کردن که نمی‌تونستن به اون یکی بگن، چند وقتی به همین منوال گذشت تا این‌که یه روز جفتی و هر کدوم به سبک خودش، به اون یکی حرف دلش رو زد؛

مترسک گفت: کاش می‌شد تا همیشه کنارم باشی و توی این مزرعه تنهام نذاری...

کلاغ هم گفت: صورت تو چقدر قشنگه، مثل دلت...

دوباره مثل اون روزی چشمای کلاغه برق زد، یه نیم‌دوری بالای سر مترسک زد و رفت روی اون یکی کتفش نشست و آروم در گوشش گفت: دوستت دارم...

مترسک دوباره اشکش چکید روی گونه‌اش، اما این بار برعکس دفعه قبل، گوشه‌های لبش به سمت پایین خم نشد، بلکه چرخید به سمت بالا، آره... اشک شوق بود؛ تو همون لحظه «دخترک» از جلوش رد شد و نگاهش بهش افتاد، برای اولین بار تو زندگی‌اش هیچ حسی بهش نداشت، همین، عامل کافی شد برای این‌که بفهمه، می‌شه مترسک باشی اما عاشق کلاغا باشی، می‌شه کلاغ باشی و عاشق مترسک باشی، می‌شه دو تا مهره سربازِ سفید و سیاه شطرنج باشی اما جای این‌که به حرف شاه و وزیر و بقیه درباریان گوش کنی، دست اون یکی رو بگیری و صلح رو به جنگ ترجیح بدی، عشق رو به نفرت ترجیح بدی، لبخند رو به بغض ترجیح بدی، می‌شه زنده باشی و زندگی کنی و زندگی ببخشی، می‌شه هر دو تا از گذشته اون یکی خبر داشته باشید اما همون گذشته تلخ و کدر، عامل عشقتون بشه، اون هم با این منطق که «تو اگه به خاطر کسی که نابودت کرد این جوری عشق خرج می‌کنی، اگه عاشقم بشی و من پات بمونم خدا می‌دونه قراره چی کنی»... و همین لحظه بود که بالاخره مترسک زشت و کلاغ زیبا، با هم یکی شدن، دیگه «تو و من» نیستن، «ما» شدن؛

فرداش مترسک پرونده «دخترک» رو برای همیشه بست و با تمام خاطراتش سپرد به دست باد تا ببره در دورترین نقطه هستی گم و گورش کنه... و تمام!

(دل)

مترسک
پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۶ ۴۴ نظر

تک نقطه آرزو

آرزوهای بزرگی داشتم، خیلی بزرگ... آره، تو هرچند به بزرگی همه اونا نیستی ولی... ولی از همه آرزوهام، آرزوتری... پارادوکس جالبیه، نه؟ می‌دونی چرا؟ چون تو تک نقطه آرزوهای منی که اگه نباشی، بی‌معنی میشم... پس بمون تا بمونم!

(دل)

مترسک
دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۶ ۳۲ نظر

StopRemovingIranianApps#

لعنت به سیاست که سایه شومش حتی روی سر دنیای قشنگ تکنولوژی هم افتاده...

(آگاهی بیش‌تر از ماجرای این پست و هشتگش: بازتاب جهانی رفتار اپل با توسعه‌دهندگان ایرانی)

مترسک
شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۶ ۱۹ نظر

آلبوم «یادم تو را فراموش» از مازیار فلاحی

بالاخره بعد از نزدیک به سه سال و چند بار به تعویق افتادن، آلبوم «یادم تو را فرموش» شامل آثاری که مازیار فلاحی برای فیلمی به همین نام و به کارگردانی علی عطشانی ساخته، منتشر شد.

دانلود قانونی آلبوم «یادم تو را فراموش» از مازیار فلاحی

[قیمت: 4000 تومان]

[8 شهریور 1396 منتشر شد]

مترسک
چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۶ ۱۸ نظر

هدف؛ صفت

این رفیق ما اصولاً تو زندگی‌اش هیچ دغدغه‌ای نداره جز هدف؛ یعنی اگه یه روزش بدون هدف بگذره یا برای فرداش هدفی تعیین نکرده باشه، عین مار زخمی هی به خودش می‌پیچه و به هیچ چیز و هیچ کسی هم رحم نمی‌کنه؛ خلاصه خواستم بگم منم تازگیا به سندروم هدف (!) دچار شدم و گاهی این قدر وسط اهدافم و راه رسیدن بهشون گم میشم که یادم میره آیا اصلاً هدفی داشتم یا نه؟ و خدا نکنه یه روزم همین جوری بی‌هدف‌طوری بگذره... هیچی دیگه خدا به داد اطرافیانم بترسه! مترسک ترسناکی میشم!

و اما ماجرای داغ این روزها یعنی حمید صفت، رپر معروف؛ دیگه همه می‌دونن که رپ سبک مورد علاقه‌ام نیست، هر آهنگ رپ رو فقط یک بار گوش میدم و تمام (البته به جز کارای یاس) و حمید صفت رو هم همیشه بابت صدای قوی و تکستای خاصش تحسین کردم، علاوه بر این از دید حقوقی هم نمی‌خوام به «اتهام» قتل پدرخونده‌اش بپردازم (توجه کنید فعلاً «متهم»ـه، هنوزم «مجرم» نیست) اما نمی‌دونم چرا واقعاً دلم نمی‌خواد بهش بگم «قاتل» و اگه هم ثابت بشه قاتل بوده اصلاً دوست ندارم پایان زندگی‌اش بالای جرثقیل و با طناب دار باشه؛ جداً از ته دل آرزو می‌کنم که در درجه اول تبرئه بشه و اگه نشد، رضایت بگیره و به زندگی برگرده؛ خودم هم علت این دعام رو نمی‌دونم ولی امیدوارم خدا هواشو داشته باشه.

(شمارش معکوس پایان تابستون شروع شد) :|

مترسک
سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶ ۱۶ نظر
مطالب اخیر