روح شمس!

پنج‌شنبه‌ای که گذشت با دوستم رفتیم طهران (تهران؟) اون دو-سه ساعتی جایی کار داشت و نمی‌شد که منم باهاش برم، طبیعتاً باید این تایم رو بی‌کار می‌موندم اما از اون‌جایی که من نمی‌تونم یه گوشه ساکن بمونم تصمیم گرفتم برم یه وری، حالا کجا بودم؟ دم در ایستگاه متروی تجریش؛ بعدش تصمیم گرفتم کدوم وری برم؟ آفرین! برای بار سوم ظرف دو سال اخیر و دفعه شونصدم طی کل عمرم، عازم کاخ سعدآباد شدم! چه جوری؟ احسنت! با پای پیاده یا به قولی خط 11 !

همین جوری آهسته و پیوسته، هدفون توی گوش، مسیر رو طی می‌کردم و از تنفس هوای استثنائاً تمیز (!) اون روز پایتخت استفاده می‌کردم و از تماشای طبیعت زیبا و ساختمونای شیک و البته ماشینای فوق خفنی که توی اون منطقه دلبری می‌کردن هم نهایت لذت رو می‌بردم؛ بعد از 15 دقیقه رسیدم دم در کاخ، دیدم بسته است! یه نگاهی به ساعتم انداختم دیدم تازه 8:45 است و یادم اومد که ساعت 9 در مجموعه باز می‌شه؛ یه سربازی، طفلکی‌تر از خودم (!) هم اون گوشه ایستاده بود و معلوم بود داره بهم فحش میده چون... چون من اولین کسی بودم که اون روز قصد مزاحمت داشتم! درکش می‌کنم با تمام وجودم! با عمق جونم! اصلاً با هر چی شما بگید!

بعد از من چند تا گروه دیگه هم اومدن و همه هم دست بر قضا دفعه اولشون بود که قصد «سعدآباد نوردی» داشتن و طبیعتاً من براشون حکم تور لیدر رو داشتم که تا موقع خروجم از مجموعه این برچسب «لیدری» روی پیشونی‌ام خورده بود!

چون دفعات قبلی («سعدآبادنامه؛ سفرنامه سعدآباد» / «من و آرش کمانگیر یه روز خوب!») همه کاخ‌ها رو یه دل سیر دیده بودم، این سری تصمیم گرفتم عمدتاً توی محوطه پاییزی و عاشقانه سعدآباد وقت بگذرونم و فقط سه تا کاخ رو ببینم؛ کاخ سفید (+موزه هنر ملل) ، کاخ سبز (رضاشاه) و کاخ شمس (موزه پوشاک) که اولی و دومی رو محض تجدید خاطره و سومی رو چون سری قبلی به خاطر تعمیرات بسته بودنش، انتخاب کردم که متأسفانه بدشانسی آوردم و کاخ سبز به دلیل تعمیرات تعطیل بود، اما کاخ سفید (ملت) و شمس رو رفتم؛

(این پا که جلوی پلکان کاخ سفید می‌بینید یه زمان شاهی رو راه می‌برده، حالا مترسک باهاش سلفی می‌گیره!)

بعد از تماشا و لذت بردن از زیبایی کاخ محمدرضا پهلوی، همین جوری مرض‌دار (!) راهی شمالی‌ترین نقطه مجموعه شدم که تهش می‌رسید به کاخ سبزِ در حال تعمیر و نهاد تشریفات ریاست جمهوری (کاخ ملکه مادر) که طبیعتاً مسیرش به کلی بسته بود؛ حالا چرا گفتم مرض‌دار؟ چون مقصد بعدی‌ام که موزه پوشاک باشه خیلی پایین‌تر بود و واقعاً دلیلی نداشت من این همه راه رو بالا برم و دوباره برگردم پایین اما خب... من مترسکم و خبری از رفتار آدمیزادی در من یافت می‌نشود!

موقع برگشت هم از راه صاف نرفتم، انداختم از وسط جنگل رفتم که بین راه رسیدم به یه تابلویی که روش نوشته بود: «منطقه نظامی، خطر تیراندازی، ورود ممنوع»! که خب همون طوری که الان از زنده بودنم می‌تونید حدس بزنید، تصمیم گرفتم از راه صاف برم تا یه موقع تیری رو نوشِ جانم نکردن!

ولگردی‌های من داخل مجموعه شوخی شوخی یه ساعتی طول کشید تا نهایتاً رسیدم به کاخ شمس (بزرگ‌ترین خواهر تنی شاه) که الان موزه پوشاک شده؛ وارد کاخ که شدم، یه لحظه حس کردم روح شمس روی صندلی نشسته و دستش رو دراز کرده که بهم دست بده! گفتم یا خود خدا! این‌که مرده بود یه زمان، چه جوری زنده شد؟! اما یه لحظه بعد که حالم جا اومد فهمیدم راهنمای موزه است و دستش رو دراز کرده که بلیتم رو چک کنه! نخند عزیز من، این از جمله تبعات «شاه‌نامه»ـنویسیه که زمین و زمان رو شبیه دربار بدون درِ پهلوی می‌بینم! برو از خدا بترس!

(اون فرش قرمزه رو به افتخار ورود من پهن کرده بودن، دستشون درد نکنه!) D:

از موزه پوشاک فقط همین قدر بگم که جای خانومای جمع به شدت خالی بود؛ من که پسرم و طبیعتاً زیاد از لباس اینا سررشته ندارم، مجذوب شده بودم، دیگه شما خانوما که جای خود دارید! عکس اینا هم زیاد گرفتم اما چون اغلب پوشاک به خاطر مدیریت بی‌خردانه بعضی آقایانی که الان زنبیل به دست و بست‌نشین و حامی عدالت شدن، متحمل تخریب زیادی شده بودن، بعد از چند سال ترمیم و بازسازی دوباره سرپا شدن که متأسفانه توی بیش‌تر عکس‌هام خیلی مصنوعی افتادن که نهایتاً به این نتیجه رسیدم که بی‌خیال عکساشون بشم که توصیه می‌کنم یا حضوراً تشریف ببرید و از نزدیک شاهد زیبایی‌شون باشید یا دنبال تصاویر باکیفیتشون توی اینترنت بگردید؛


و اما... حواشی!

  1. چون اولین نفر بودم طبیعتاً بلیت شماره 1 رو دستم دادن!
  2. ویراستاری نهایی قسمت اخیرِ «شاه‌نامه» (شاید دیگری) رو روی نیمکت مقابل کاخ سفید، زیر پای مجسمه آرش کمانگیر انجام دادم؛
  3. از دیگر تبعات «شاه‌نامه»ـنویسی می‌تونم به این اشاره کنم که موقع گشتن تو سعدآباد حس جی.کی.رولینگ رو داشتم که داره فیلم هری‌پاتر رو می‌بینه؛ با این تفاوت که اون فیلمش رو می‌دید و من داشتم وسط یه مشت تاریخ راه می‌رفتم!
  4. به نظرم اون روز بالای 30 نفر از من آدرس کاخ‌های مختلف رو پرسیدن، جالبه که نقشه هم دستشون بود اما خب ترجیح می‌دادن از نقشه سخنگو استفاده کنن!
  5. بعد از سه ماه، قرار بود مصاحبه‌ام با رادیو بلاگی‌ها وسط سعدآباد انجام بشه اما خب... نشد که بشه و هم‌چنان منتظر موقعیتی برای گفتگو هستم؛
  6. این چینی‌ها درسته مینیاتوری و کوچولو هستن اما عجیب دقیقن! چند تا توریست چینی اون‌جا بودن که از یک جاهایی عکس می‌گرفتن و به یه چیزایی دقت می‌کردن که مطمئنم خود شاه هم حواسش به اونا نبوده!
  7. سه-چهار تا پیرمرد هم بودن، از همونا که نمی‌تونی جز «چشم» چیز دیگه‌ای بهشون بگی! دیدم خیلی با غم به در و دیوارا نگاه می‌کنن که وقتی نزدیکشون شدم شنیدم زیر لب میگن «حیف... حیف...» و سر تکون میدن؛ یه لحظه اومدم بزنم به شونه‌اش بگم: پدرجان روح خود «اعلی‌حضرت» هم راضی نیست که یه روز بری علیهش انقلاب کنی و فرداش حسرت بخوری (!) اما خب حیا کردم و چیزی نگفتم؛
  8. قبلاً خیلی دوست داشتم خدمتم توی سعدآباد میفتاد اما حالا خوشحالم که سرباز سعدآباد نشدم چون قطعاً از هر چی تاریخ و موزه و کاخ بود، متنفر می‌شدم!
  9. یه چیزی بگم؟ این‌که خیلی به دوران پهلوی علاقه دارم، دلیلی بر سلطنت‌طلب بودنم نیست، من کلاً تاریخ دوست دارم ولی این برش زمانی رو بیش‌تر دوست دارم، هر حکومت دیگه‌ای هم جای پهلوی‌ها بود باز بهش علاقه داشتم، وگرنه من هم مثل همه 80 میلیون ایرانی، دموکراسی‌خواهم.
(خودم هم توقع نداشتم این قدر طولانی بشه، ببخشید دیگه!)
مترسک
شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶ ۳۱ نظر

داستان «شاه‌نامه» | شاید دیگری

(آن‌چه گذشت: شاهدخت دورگه - میدان شهناز)

پاییز ۱۳۳۵ ، تهران ، کاخ نیاوران ، ساعت ۸ صبح

محمدرضا در حالی که چای می‌نوشید، روزنامه صبح را کناری گذاشت و‌ گفت: ثریا خاطرت هست روز ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ که از کلاردشت رفتیم بغداد، ملک فیصل چه استقبال گرمی از ما کرد؟

ثریا در حال لقمه گرفتنِ کره و مربا بود که گفت: لحظه به لحظه آن روزها را یادم هست، هیچ وقت فراموش نمی‌کنم که با غیررسمی‌ترین حالت ممکن به کاخ ابیض رفتیم و با فیصل ملاقات کردیم؛ شما با لباس ورزشی و من بدون کلاه و پوشش متعارف! چطور؟

شاه خندید و گفت: چه خوب یادت هست! حقیقت امر میل دارم شهناز به عقد فیصل درآید؛ به گمانم این وصلت موجب ازدواج دائمی دو ملت هم بشود؛

ملکه با دستمال دور دهانش را تمیز کرد و گفت: فکر خوبی‌ست، هر دو هم جوان و زیبا هستند، یکی شاهزاده و دیگری هم پادشاه ولی چگونه این مسأله را با ایشان مطرح کنیم؟

محمدرضا به خدمتکار اشاره کرد دوباره فنجانش را پر کند و بعد گفت: می‌خواهم این مسئولیت رِ به تو بسپارم؛ هم شهناز با تو صمیمی‌ست و هم فیصل برای تو به عنوان ملکه کشور همسایه، احترام زیادی قائل است؛

ثریا لبخندی زد و گفت: روی چشم؛ در حاشیه دیدار هفته آینده‌ام با ملک فیصل، ترتیب ملاقات «کاملاً اتفاقی» والاحضرت شهناز با ایشان را می‌دهم، فقط امیدوارم به هم علاقه‌مند شوند؛

چند روز بعد از آن دیدار «اتفاقی»، محمدرضا شاهدخت جوانش را به حضور خواست؛ پس از سلام و احوال‌پرسی‌های پدر-دختری، با لبخندی تصنعی به شهناز گفت: ثریا می‌گفت موقع ملاقات با ملک فیصل، تو هم بودی و با ایشان نهار خوردی؛

شهناز طوری شاه را نگاه کرد که یعنی «من هم باور کردم بدون هماهنگی شما بوده» (!) و در جواب گفت: بله پدر، جناب فیصل را دیدم؛

محمدرضا عکس دخترش که روی میز بود را قدری جابه‌جا کرد و گفت: نظرت راجع به فیصل چیست؟

شاهدخت ۱۶ ساله خودش را به آن راه زد و گفت: نظرم راجع به چه، چیست؟

شاه با شیطنت نگاهش کرد و گفت: به جهت ازدواج؛

شهناز اخمی کرد که به شدت شبیه اخم‌های عمه اشرفش بود و بی‌درنگ گفت: خیر پدر! علاقه‌ای به ایشان ندارم و بعید می‌دانم ملک فیصل هم نظر متفاوتی داشته باشند؛

پدر تاج‌دارش که انتظار این حجم از صراحت لهجه را نداشت، یکه خورد و گفت: بیش‌تر فکر کن دخترم، شاید...

شهناز میان کلام پدر پرید و گفت: خیر پدر، متشکرم! علاقه‌ای به وصلت با دربار عِراق ندارم، لطفاً اصرار نفرمایید؛

محمدرضا که تمایلی به کدر شدن رابطه با تنها دخترش را نداشت هم دیگر ادامه نداد و به این فکر می‌کرد که «پدرمان چگونه به اجبار فوزیه رِ به عقد ما درآورد و جرأت هم نکردیم معترض شویم که الان ما نمی‌توانیم همان کار رِ با شهناز بکنیم؟» در همین افکار بود که از صندلی‌اش بلند شد و کنار شهناز نشست و پس از نوازش موهایش گفت: باشد دختر زیبایم، مجبورت نمی‌کنم تن به ازدواج با کسی بدهی که تمایلی به او نداری، حتی اگر پادشاه باشد؛

این را که گفت شهناز لبخندی زد و مانند دوران کودکی، پدرش را در آغوش کشید و همین لحظه بود که برق نگاهش، محمدرضا را به فکر فرو بُرد که شاید دل دخترش گرفتار کسی است!

دو سال بعد، ملک فیصل دوم در اثر کودتای ضد سلطنتی در سن ۲۳ سالگی به عنوان آخرین پادشاه عراق از سلطنت خلع شد و پس از اعدام، پیکرش را مُثله کردند و از دیوار وزارت دفاع عراق آویختند.

(ادامه دارد...)


مترسک
پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۶ ۱۹ نظر

بی‌حیاها

آقاگل‌مون به تازگی دریافتن که دوستان ممیزی لطف کردن و شعر خاطره‌انگیز «اتل متل توتوله» رو با یک سری تغییرات (مثل جایگزین کردن «نه شیر داره نه سینه» به جای «نه شیر داره نه پستان») آپدیت کردن! منم طبق معمول لازم دیدم نکاتی رو در همین رابطه به سمع و نظرتون برسونم:

  1. این‌که «سینه» و «پستان» دو عضو متفاوت هستن و فلسفه وجودی و کاربردی متفاوتی دارن اصلاً چیز مهمی نیست، به‌پا منحرف نشی، گل من!
  2. از این پس به جای واژه مستهجن «پستانداران» از عبارت «سینه‌‌داران» استفاده می‌کنیم و به هیچ عنوان اهمیتی نداره که همه حیوانات دستگاه تنفسی دارن که اسمش هم «سینه» است؛ مخاطب باید عاقل باشه و بفهمه که این «سینه» با اون «سینه» فرق فوکوله!
  3. یعنی خوشم میاد رفقا آینده‌نگرن! از «پستان» شروع کردن تا نم‌نم اسم تمام اعضای بی‌حیای بدن رو ادیت کنن! حالا یعنی چی؟ شما یه نگاهی به خودت بکن، ببین چند تا بی‌حیا با هم تشکیل یه بدن رو دادید!
  4. از پا که بالاخره ممکنه هر جهنمی بره، شروع کن همین جوری بیا بالاتر، بیا سر وقت دستگاه تناسلی و نشیمن‌گاهت که معلوم نیست چیا می‌خوری و می‌نوشی که از اون جا دفع میشن و یه خرده بالاتر که نافه و بعضی دوستان ممکنه اون رو با یه چی دیگه اشتباه بگیرن و در ادامه می‌رسیم به گردن که چون اون مغز منحرف رو به بقیه تنه اصلی وصل می‌کنه که اصلاً مجرم بودنش از روز هم روشن‌تره و بالاتر که میاییم دهان مبارک رو داریم که قلم این حقیر در توصیفِ شدت بی‌حیا بودنش قاصره و بینی هم که خدا می‌دونه چه بوهایی استشمام می‌کنی و چشم هم که... خاک تو سرش! ابرو و پیشونی و موی سر هم که قطعاً مفسده‌انگیزن به دلایل گوناگون؛ گوش! وای وای وای از این عضوی که هیچ وقت تعطیلی نداره و چه صداهایی که نمی‌شنوه! یه عضو مونده که چون خیلی مهمه جداگونه بهش می‌پردازیم:
  5. دست! بله، دست! خطرناک‌ترین و ناجورترین عضو، همون دستته! ام‌الفساد بدنته، خبر نداری! از ذکر جزییات معذورم چون خانواده از این‌جا رد می‌شه!
  6. این‌که میگن ما ایرانیا خیلی بافرهنگ و فلانیم، همین قضیه یکی از نشونه‌هاشه! شما ببین ما چقدر مودب و خوبیم که از به زبون آوردن اسم چیزی که یا خودمون داریم یا می‌دونیم جنس مخالفمون داره یا خودمون هم با قدری تفاوت همون رو داریم هم حیا می‌کنیم و حاضریم به جاش یه اسم کاملاً بی‌ربطی رو بگیم!
  7. بعد همین ما باحیاها، پاش که بیفته میریم تو صفحه فلان فوتبالیست خارجی یا حتی زن اون یکی که دست بر قضا اونم سلبریتیه و هر چی که دوست داشته باشیم رو نثارش می‌کنیم!
  8. الان لازمه توضیح بدم همه اینا توطئه اجانبه یا خودتون متوجهید؟
  9. ما خیلی خوبیم! خیلی!
(یه مقدار بی‌رحمانه: اعتقادی که این قدر سسته که با یه شعر کودکانه و یا اسم یه عضو متزلزل می‌شه همون بهتر که عین دندون لق، کشیده بشه)
(فردا ساعت 6 عصر با قسمت تازه‌ای از «شاه‌نامه» به‌روزم)
مترسک
چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۶ ۱۷ نظر

خوشا ماهی که بیننده‌اش تو باشی

تو خبرا خوندم که امشب شاهد اَبَرماه هستیم؛ یاد زمانای قدیم افتادم که اینترنت نبود و نامه‌نگاری هم ریکس (ریسک؟) زیادی داشت، پس آقا و خانمِ مرغ عشق با هم قرار می‌ذاشتن شبایی که ماه معلومه یا از اون بهتر، قرص کامله یا مثل امشب، اَبَر می‌شه، به ماه نگاه کنن و با هم حرف بزنن، انگار که روبه‌روی هم نشستن؛

و حالا منم امشب اگه هوا صاف باشه، زُل زُل به ماه نگاه می‌کنم، چون چه بخواد و چه نخواد، نگاهش به ماه میفته و هرچند حرفام رو نمی‌شنوه و هیچ وقت هم نخواهد شنید اما حداقلش اینه که من «دل‌گفتنی»ـهام رو یه جوری و یه جا خالی می‌کنم.

(امیدوارم امشبتون به لذت‌بخش‌ترین شکل ممکن رقم بخوره)

مترسک
يكشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۶ ۱۹ نظر

مقصر محترم

سه-چهار هفته پیش بود که داشتم مسیر هر روزه‌ام رو به قصد محل خدمتم طی می‌کردم (ساعت 6:30 صبح، شما تو سر گراز بزنی از لونه‌اش در نمیاد ولی ما باید بریم سرِ سربازی!) یه ماشینی که راحت 100 تا سرعت داشت (اونم داخل شهر) از پشت محکم کوبید بهم که از شدت ضربه‌اش همین قدر براتون بگم که اگه کمربند نبسته بودم با سر می‌رفتم توی شیشه؛ چند لحظه که گنگ بودم و همه جا رو تار می‌دیدم، حالم که سر جا اومد، پیاده شدم ببینم چه خبر شده؛ اون بی‌معرفت هم تا مطمئن شد من زنده‌ام گازید و رفت لابه‌لای ترافیک گم شد و حالا کیه که پیداش کنه؟ سپر عقبم خیلی شیک شکست، خیلی شیک! بماند که تا سه-چهار روز بعدش گردن‌درد خیلی بدی داشتم؛

از اون روز گذشت تا همین دو-سه روز پیش که رسیدم به یه سرعت‌گیر/دست‌انداز/سرعت‌کاه/ساندویچی (!) و داشتم عین یه شهروند جنتلمن (!) از روی دوستمون رد می‌شدم که این بار یه ماشین شاسی‌بلند از پشت زد بهم و چون روی برآمدگی قضیه بودم، چند قدمی عین توپی که بزنی زیرش، پرت شدم؛ منم عجیب کُفری شده بودم و توی دلم بود اگه این یکی هم بخواد مثل اون قبلی زیرآبی بره، نه‌تنها تا قِرون آخر خسارت خودشو ازش می‌گیرم بلکه خسارت اون قبلیه رو هم می‌اندازم گردنش! سر ظهر بود و خیابونا هم خلوت شده بودن، در صورت فرار راحت می‌تونستم گیرش بیارم؛

زدیم کنار، اون زودتر از من پیاده شد، اولش که اومد جلو قبل از هر کاری خیلی مودبانه سلام داد و عین این اروپایی‌های فلان فلان شده (!) بهم دست داد و کلی عذرخواهی کرد و بعدش پیگیر احوال ماشینم شد؛ جالبه که یه خال هم روی سپر عقبم نیفتاده بود و منم که بابت ادبش حسابی کیفور شده بودم، حتی اگه چیزی هم شده بود می‌گفتم فدای سرت، بشین برو! خودش چشمش به دسته‌گل نفر قبلی افتاد، گفت آخ! شرمنده‌ام و بریم همین الان درستش کنیم و اینا که منم گفتم این از قبل بوده، نتیجه تصادفم با شما نیست، بفرمایید تشریف ببرید، روز خوبی داشته باشید؛

همه اینا رو گفتم که بگم «حرمت امام‌زاده رو متولی‌اش نگه می‌داره»؛ یه نفر به خیال خودش زرنگی می‌کنه اما تا عمر داره لعن و نفرین بقیه توشه راهشه، یه نفر هم طوری وجدان به خرج میده که حتی اگه مقصر باشه و مترسکِ مقرراتی‌ای مثل من هم به پستش بخوره، میگه «داداش زدی که زدی، اصلاً ماشین برای زدنه، فدای سرت»! البته که من از اولی هم گذشتم ولی هر بار که سپر شکسته‌ام رو می‌بینم، نمی‌تونم دل‌چرکین شدنم رو پنهان کنم.

(از ته دل آرزو می‌کنم که هیچ وقت تصادف نکنید، حتی تصادف کوچیکی در حد مالیده شدن آینه بغل)

مترسک
شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۶ ۱۹ نظر
مطالب اخیر