مناسبتانه

امروز تولدمه؛ به همین سادگی! باید بگم که افتخار می‌کنم همچین روزی به دنیا اومدم؛ افراد بزرگی امروز رو به اسم خودشون مزین کردن و خوشحالم که منم به عنوان «کوچیک‌ترین»، این روز متولد شدم؛ امروز سه تولد و یک مرگ داریم، یکی از یکی عزیزتر و بزرگ‌تر:

1. تولد پروفسور مجید سمیعی، 29 خرداد 1316

2. تولد آقا ابی، 29 خرداد 1328

3. تولد رضا کیانیان نازنین، 29 خرداد 1330

4. فوت دکتر علی شریعتی، 29 خرداد 1356

واقعاً پیش این بزرگان هیچی نیستم (به قول معروف «من، نیم‌من هم نیستم») و فقط می‌تونم از خدا بخوام که به اون سه تا عزیزمون عمر با عزت طولانی همراه با سلامتی و شادی روزافزون عطا کنه و روح اون مرحوم سفر کرده هم قرین رحمت و بخشش الهی قرار بگیره؛ الهی آمین.

(به همه همزادای خودم تولدشونو تبریک میگم) ;)

مترسک
جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۹۴ ۱۵ نظر

آقای معرفت

طبیعتاً از ماشین نو آدم انتظار نداره که یهو وسط راه و بدون هیچ دلیلی خاموش بشه اما دیشب این بلا سرم اومد و توی پیک ترافیک شهر و در حالی که یه خیابون ماشین پشتم کیپ تا کیپ واستاده بودن یهو خاموش شد و دیگه روشن نشد؛ هی خلاص کردم هی استارت زدم هی گاز دادم هی چراغا رو خاموش و روشن کردم هیچ فایده‌ای نداشت؛ هی هم بوق پشت بوق بود که نوش جان می‌کردم؛ کاملاً مستأصل شده بودم چی کنم و داشتم به یه راه‌حل فوری فکر می‌کردم یه دفعه یه آقایی که نمی‌دونم اون‌جا چی کار می‌کرد (مغازه‌دار بود یا رهگذر یا شایدم یکی از راننده‌های عقبی بود یا...) اومد گفت «خلاصش کن هولت بدم» منم خلاص کردم و با یه هول کوچیک روشن شد و راه افتادم! اون لحظه فقط تونستم بلند داد بزنم «دمت گرررم»!

(تاریک بود چهرش رو درست ندیدم اما صداش هنوز توی گوشمه و هیچ وقت فراموشش نمی‌کنم)

مترسک
پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۴ ۸ نظر

مهاجرت به سبک آریایی

در طی تاریخ چندین هزار ساله آریایی‌ها چون کلاً «حسش نیست» نژاد مربوطه هر جوری شده با شرایط موجود کنار اومده و خودشو وفق داده اما فقط دو بار این جماعت مجبور شدن کوچ بزرگ داشته باشن؛ اولیش قریب به شونصد (!) قرن پیش بود که از سرزمینای شمالی اومدن به فلات ایران و دومیش همین خروج از بلاگفا و ورود به بیان بود؛ جداً خدا قوت!

(یه سوال: پرشین‌بلاگ این وسط چشه دقیقاً؟ حسودیش شده که چرا بلاگفا فُلان بشه و من نشم و این صحبتا؟ خسته نباشی، دلاور)

مترسک
چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۴ ۷ نظر

نه بابا!

گفتم: راستی عکسای اون روز رو برات فرستادم؛

گفت: نه بابا!

گفتم: جان؟!

گفت: هان؟ نه، یعنی چیزه، دستت درد نکنه!

(دوستام هم به روز خودمن!)

مترسک
چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۴ ۱ نظر

پنچر می‌شویم

نمی‌دونم چه حکایتیه که این ترم آخری خیلی از اتفاقات ترم اول داره تکرار می‌شه برام؛ هفته دوم یا سوم شروع کلاسای ترم اول بودیم که توی راه دانشگاه سرویس خراب شد و تا تعمیر بشه و راه بیفته نیم‌ساعتی طول کشید؛ از اون قضیه گذشت و دیگه یک بارم پیش نیومد همچین اتفاق بیفته تا همین هفته پیش اولین روز امتحانات که نمی‌دونم چی شد ماشین پنچر شد! جناب راننده زد کنار پنچری‌شو گرفت و راه افتادیم، حالا از شانس خوبمون (!) اون یکی لاستیک هم مشکوک و در شرف پنچری بود و زاپاس دیگه‌ای هم نداشت و تازه باد لاستیکای دو طرف هم تنظیم نبود و تا برسیم یه دستش به ترمز دستی بود که اگه چیزی شد بتونه کنترلش کنه؛ یکی از خانومای جمع هم زرتی برداشت گفت «من به دلم بد افتاده، تصادف نکنیم یه وقت»! راننده بیچاره هم که انگار نمک روی زخمش پاشیده باشن گفت «داری دعا می‌کنی ما رو؟ پولم کجا بود دیه شماها رو بدم»! وقتی رسیدیم بنده خدا از زور استرس رنگ به رخسار نداشت و همین که ما رو صحیح و سلامت رسوند، یه نفس عمیق مردونه (!) کشید.

(بماند که امتحان اون روزمونم درس سختی بود اما استاد لطف کرد و ساده‌ترین سوالای ممکن رو داد! خلاصه که اون روز خیلی شانس آوردم) ^_^

مترسک
سه شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۴ ۴ نظر
مطالب اخیر