خُرد داری؟

گفتم: خُرد داری؟

گفت: چقد؟

گفتم: 50 تومان؛

گفت: 50 چی؟ هزار تومان؟

گفتم: نخیر! میلیون تومان! اصن کل زندگی من روی هم 50 میلیون می‌ارزه که حالا بخوام خُردش کنم؟

گفت: به هر حال خُرد ندارم!

گفتم: خسته نباشی :|

(همچین نوابغی اطرافم دارم!) :D

مترسک
شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۴ ۸ نظر

شیربچه‌ها، مچکریم!

(عکس: فرشاد عباسی)

مترسک
شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۴ ۷ نظر

من از پایان شروع کردم...

نمی‌دونم چرا ولی از اون موقعی که یادمه روز تولدم غمگینانه‌ترین وقت ساله‌ام بوده؛ دلیلش هرچی که هست امروز رو ترجیح میدم با خودم خلوت کنم و به هیچی و هیچ‌کس فکر نکنم اما تا الان موقعیتش پیش نیومده و امسال این قضیه تشدید هم شد؛ اولاً که بنا به دلایلی خودخواسته مجبور شدم از «She» جدا بشم اونم در حالی که از سه ماه مونده به امروز در تدارک تهیه کادوی تولد «خاص» برام بود اما خب نشد که بشه، از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون که عجیب دلم هواشو کرده اما خب توانشو ندارم و نمی‌تونم کسی رو الکی به خودم امیدوار کنم و بماند که با چشم گریون هم ازش دل کَندم؛ دوم این‌که امروز آخرین روز دانشگام بود و تموم شد رفت؛ اونم توی فضایی که دو تا امتحان داشتم با دو گروه مختلف از دوستان عزیزم، یه تیم قدیمی و یه تیم جدید که هرچند عمر دوستیم با این دومی سرجمعش یه ترم بود (اونم ترم بهار که نصفش تعطیلیه) اما خیلی خوب بودن و علاقه داشتم بیش‌تر باهاشون بُر بخورم، فارغ از جنسیت و سن و سال همه‌شون عزیز بودن برام، چه اون آقایی که دو-سه برابر من سن داشت و چه اون خانومی که مثل خودم مشکل تکلم (منتها یه مدل دیگه‌اش رو) داشت و... از طرف دیگه این چهار سال دانشجوییم بهترین روزای زندگیم بود و از تک‌تک روزا و لحظاتش خاطرات خوب و درسای مهمی دارم که حاضر نیستم یک ثانیه از این تجربه دوست‌داشتنیم رو با تمام دوران قبل و بعدش عوض کنم؛ همه اینا دست به دست هم دادن تا امروز غم‌انگیز‌ترین روز تولد کل عمرم بشه...

(تیتر مطلب رو از آهنگ «مارتیک» عزیزمون برداشتم که میگه: من از پایان شروع کردم، من از مغرب طلوع کردم و الی آخر)

(در مورد جداییم از «She» دوست ندارم توضیح بدم، خواهشمندم نپرسید، با تشکر)

مترسک
جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۹۴ ۸ نظر

مناسبتانه

امروز تولدمه؛ به همین سادگی! باید بگم که افتخار می‌کنم همچین روزی به دنیا اومدم؛ افراد بزرگی امروز رو به اسم خودشون مزین کردن و خوشحالم که منم به عنوان «کوچیک‌ترین»، این روز متولد شدم؛ امروز سه تولد و یک مرگ داریم، یکی از یکی عزیزتر و بزرگ‌تر:

1. تولد پروفسور مجید سمیعی، 29 خرداد 1316

2. تولد آقا ابی، 29 خرداد 1328

3. تولد رضا کیانیان نازنین، 29 خرداد 1330

4. فوت دکتر علی شریعتی، 29 خرداد 1356

واقعاً پیش این بزرگان هیچی نیستم (به قول معروف «من، نیم‌من هم نیستم») و فقط می‌تونم از خدا بخوام که به اون سه تا عزیزمون عمر با عزت طولانی همراه با سلامتی و شادی روزافزون عطا کنه و روح اون مرحوم سفر کرده هم قرین رحمت و بخشش الهی قرار بگیره؛ الهی آمین.

(به همه همزادای خودم تولدشونو تبریک میگم) ;)

مترسک
جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۹۴ ۱۵ نظر

آقای معرفت

طبیعتاً از ماشین نو آدم انتظار نداره که یهو وسط راه و بدون هیچ دلیلی خاموش بشه اما دیشب این بلا سرم اومد و توی پیک ترافیک شهر و در حالی که یه خیابون ماشین پشتم کیپ تا کیپ واستاده بودن یهو خاموش شد و دیگه روشن نشد؛ هی خلاص کردم هی استارت زدم هی گاز دادم هی چراغا رو خاموش و روشن کردم هیچ فایده‌ای نداشت؛ هی هم بوق پشت بوق بود که نوش جان می‌کردم؛ کاملاً مستأصل شده بودم چی کنم و داشتم به یه راه‌حل فوری فکر می‌کردم یه دفعه یه آقایی که نمی‌دونم اون‌جا چی کار می‌کرد (مغازه‌دار بود یا رهگذر یا شایدم یکی از راننده‌های عقبی بود یا...) اومد گفت «خلاصش کن هولت بدم» منم خلاص کردم و با یه هول کوچیک روشن شد و راه افتادم! اون لحظه فقط تونستم بلند داد بزنم «دمت گرررم»!

(تاریک بود چهرش رو درست ندیدم اما صداش هنوز توی گوشمه و هیچ وقت فراموشش نمی‌کنم)

مترسک
پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۴ ۸ نظر
مطالب اخیر