لذت ببر!

امشب وسط اجرای قطعه بودم که استادم گوشم رو گرفت و گفت: «نوازندگی وظیفه‌ات نیستا، هنرته، یه خرده هنری‌تر و لطیف‌تر بزن، از کارِت لذت ببر، چرا با گیتارت دعوا داری»؟!

جا داره پشت همین تریبون اعتراف کنم که این تلنگر و پیچش گوش، رو لازم داشتم؛ به قدری این اواخر همه روزگارم رو وقف تمرین کردم که اصلاً یادم رفته بود موسیقی هم یکی از هنرهای هفتگانه است که اولین مسئولیتش ایجاد لذت در شنونده و تزریق لذت مضاعف به خودِ موزیسینه؛ چیزی که مشترک بین همه هنرهاست.

اگه انسان اشرف مخلوقاته، قطعاً هنر تاج سر آفرینشه، پس بیاییم از این تاجی که روی سر دنیاست لذت ببریم، چه به عنوان مخاطب و چه به عنوان خالقش، عمرمون کلاً دو روزه، ارزش سخت‌گیری نداره.

(از زندگی لذت ببریم)

مترسک
شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶ ۱۷ نظر

تو بُغضَم تِرافیکِ هِمَّت گُمِه

مترسک
جمعه ۲۴ آذر ۱۳۹۶ ۹ نظر

داستان «شاه‌نامه» | عروس تاج‌دار

(آن‌چه گذشت: شاهدخت دورگه - میدان شهناز - شاید دیگری)

آذر ۱۳۳۵ ، تهران ، کاخ سعدآباد ، ساعت ۱۰ شب

بعد از صرف شام، شهناز خواست از سالن غذاخوری خارج شود که محمدرضا صدایش کرد: شهناز؟

شاهدخت جوان که در حضور خانواده و خدمتکاران مجبور بود رسمی جواب بدهد، گفت: بله اعلی‌حضرت؟

محمدرضا پا روی پا انداخت و گفت: برو در دفتر کارم بنشین تا بیایم با هم راجع به موضوعی صحبت کنیم؛

شهناز که اندکی هم ترسیده بود اما چاره‌ای جز اطاعت نداشت، رفت در دفتر پدرش نشست و با خود فکر می‌کرد که «یعنی چه شده این طور رسمی و این وقت شب مرا خواسته»؟

بعد از چند لحظه محمدرضا وارد اتاق شد و قبل از بستن در به نگهبانان و مستخدمین گفت: هیچ کسی رِ به حضور نمی‌پذیرم و اجازه ندهید کسی نزدیک در شود، خودتان هم مبادا چیزی بشنوید؛ همین جمله کافی بود تا رنگ از رخسار شهناز بپرد؛

در را بست و با اخم رضاشاهی نشست پشت میز و بعد از صاف کردن صدایش گفت: شهناز؟ حرفی هست که لازم باشد پدرت بداند؟

شهناز که هول و اندکی هم گیج شده بود، گفت: اوومم... یادم نمی‌آید حرفی باشد... نه یعنی... متوجه منظورتان نمی‌شوم...

شاه میان کلامش پرید و گفت: ببین شهناز، من پدر تو و شاهنشاه این مملکتم، با من صادق باش؛

شهناز هم‌چنان داشت فکر می‌کرد چگونه از زیر این سوال فرار کند که محمدرضا اجازه نداد چیزی بگوید، قدری صدایش را بالا برد و گفت: این مکث‌ات رِ به حساب شرم و حیای شرقی‌ات می‌گذارم اما من می‌دانم (به گوشم رسانده‌اند) تو با مردی در ارتباط هستی، پس حداقل خودت اسمش رِ بگو، اگر خوب بود اصلاً چه اشکالی دارد؟ ازدواج هم می‌کنی! هوم؟

شاهدخت جوان دستپاچه و شوکه شده بود که چگونه پدرش از این موضوع مطلع شده ولی یادش آمد که دخترِ «شاه» است و این یعنی خیلی‌ها گوش و چشم پدرش هستند؛ در همین احوال بود که سرش را پایین انداخت و حرفی نزد؛

بعد از چند لحظه که سکوت میان پدر و دختر به اوج رسید، شهناز با ترس سرش را بالا گرفت و گفت: حَ حَ حقیقت امر، پدر شما هم می‌شناسیدش؛

محمدرضا بلند خندید و گفت: اقلاً ۳۰۰ نفر از اعضای خاندان و درباریان و هیئت دولت و سران ممالک خارجی هستند که می‌توانم همین الان برایت اسم تک‌تک‌شان به علاوه همسرانشان رِ بیاورم، این چه طرز معرفی کردن است؟!

شهناز که قدری آرام شده بود ولی هنوز می‌ترسید گفت: حق با شماست... راستش... اردشیر، پسر سپهبد زاهدی است؛

محمدرضا چند لحظه فقط در چشمان شهناز خیره شد، با خود فکر می‌کرد که «پدرش رِ تبعید کردیم چون خواب‌هایی که ما قبلاً برای مصدق دیده بودیم رِ داشت برای خودمان می‌دید، حالا خاطرخواه دختر ما شده؟ البته بد هم نمی‌شود، طبیعتاً که جرأت ندارد علیه پدر زنش اقدامی بکند، فضل‌الله هم دیگر با این وصلت بیش از پیش منزوی شده و در همان سوییس به زباله‌دان تاریخ نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود» که آرام آرام اخمش باز شد و لبخند روی صورتش نشست و گفت: خوب است! انتخابت رِ می‌گویم، این‌که پسرِ نخست‌وزیر سابق ما، حالا دامادمان شود! چقدر دوستش داری؟

شهناز که حسابی سرحال شده بود، با لبخند گفت: زیاد پدر، خیلی زیاد!

محمدرضا از جایش بلند شد، بازوهای شهنازش را گرفت و گفت: مبارکت باشد دخترم، می‌گویم ثریا به نمایندگی از خاندان، مدیریت امور ازدواجتان رِ عهده‌دار شود؛

شهناز بی‌اختیار خم شد دست شاه را بوسید و او هم دخترش را در آغوش گرفت، که بعد از چند لحظه متوجه شد گونه دخترش خیس شده، سرش را عقب کشید و دید که دارد گریه می‌کند، اشک‌های شاهدختش را پاک کرد و گفت: این اشک شوق بود یا چیز دیگر؟

که شهناز با بغض جواب داد: اشک شوق که هست اما پدر... کاش می‌شد مادرم هم ایران بود و این روزها را می‌دید؛

محمدرضا پیشانی دخترش را بوسید و گفت: می‌فهمم شهناز جان اما خب... همیشه زندگی طوری پیش نمی‌رود که ما می‌خواهیم... در همین حال یاد بچه‌دار نشدن خودش و ثریا افتاد ولی بغضش را پنهان کرد؛

سرانجام در دی‌ماه همان سال مراسم نامزدی برگزار شد و یک سال بعد شهناز پهلوی و اردشیر زاهدی رسماً عروسی کردند؛ پدر اردشیر یعنی فضل‌الله زاهدی که نخست‌وزیر کودتای ۲۸ مرداد بود به علت تلاش در جهت کودتای مجددی که این بار علیه خود شاه بود، در تبعید (سوییس) به سر می‌برد که فقط به مناسبت این عروسی آن هم به مدت یک هفته اجازه ورود به ایران پیدا کرد؛ سال ۱۳۴۲ بعد از مرگ، جسدش به آرامگاه رضاشاه (شهر ری، نزدیک حرم شاه‌عبدالعظیم حسنی(ع)) منتقل شد که نهایتاً آن مقبره در اردیبهشت‌ماه ۱۳۵۹ توسط حاکم شرع (آیت‌الله صادق خلخالی) تخریب شد.

(ادامه دارد...)


مترسک
پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۶ ۱۵ نظر

طهرون یعنی صدای تو

مترسک
چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۶ ۱۵ نظر

و قسم به هفت

قسم به قلم...

قسم به حرفای گفته شده...

قسم به حرفای ناگفته...

قسم به حرفای نگفتنی...

قسم به حرفایی که شنیده شدن...

قسم به حرفایی که نشنیده گرفته شدن...

قسم به دل‌گفتنی‌ها...

قسم به عشق...

قسم به دل همه عاشقا و به سلامتی همه معشوقا...

و... قسم به هفت...

که این سیاهه، هفتمین برگ از دفتر «صدانه»ـهای این مزرعه بود... همین!

(اگه در جریان «صدانه» نیستید: 100 ، 200 ، 300 ، 400 ، 500 و 600)

مترسک
سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۶ ۲۰ نظر
مطالب اخیر