ما بی‌چاره‌های مجازی

تذکر: خیلی زشته اما لازمه همین اولِ بسم الله متذکر بشم این پست اشاره به شخص خاصی نداره و قراره یه موضوع عمومی رو به بحث بذاره؛ پس لطفاً لطف کنید و حماسه‌آفرینی نکنید؛ حوصله ندارم بعداً توضیح بدم منظورم اونی که عده‌ای فکر می‌کردن، نبوده؛
اسمِ این‌جا، همینی که بزرگان بهش میگن «دهکده جهانی» و در کرانه رودی به نام «اینترنت» شکل گرفته، «فضای مجازی»ـه؛ هر دو قسمت اسمش رو با هم بررسی می‌کنیم:
  1. فضا؛ این‌جا زمین نیست، سفت نیست، پایدار نیست، دقیقاً عین «فضا» تو خلأ سِیر می‌کنه؛ حتی از بدیهی‌ترین چیزها یعنی جاذبه و هوا هم بی‌بهره است، یه مشت کُد، صفر و یک، بیت و بایت و الی ماشالا بایت با هم تشکیل این‌جا رو دادن؛ می‌دونم این «فضا» از نظر لغوی با اون «فضا» فرق داره اما از نظر اصطلاحی که حساب کنیم، دقیقاً همینه؛ ضمناً یه نتیجه‌ای هم می‌خوام در ادامه از این قضیه بگیرم؛
  2. مجازی؛ غیرِ واقعی، عدمِ وجود، چیزی که نیست، چیزی که حتی اسمی هم نمی‌شه روش گذاشت؛ همه اینا و بیش‌تر از این‌ها، همگی تعریفی از «مجازی» هستن؛ حتی این تکنولوژی «واقعیت مجازی» که چند ساله در حال پیش‌رفت و همه‌گیر شدنه و همه میگن آینده فناوری نهایتاً به اون ختم می‌شه هم، باز همینه؛ دقیقِ دقیقش یعنی «هیچی»، یعنی «هیچی» نیست؛ هیچ «هست»ـی نداره، کاملاً «نیستی»ـه؛
و حالا خودِ «فضای مجازی»؛ خلاصه‌اش می‌شه «خلائی که نیست»! اون فضای ماورای جو درسته جاذبه و هوا نداره اما حداقلش اینه که «هست» اما این یکی فضای لبریز از کُد، چی؟ این یکی کلاً نیست، از اولی که ساخته شد هم وجود نداشت؛ تمام این قضیه، با همه زرق و برق و جذابیت‌هاش، همگی با یه کلیک؟ نه؛ با یه کنار گذاشتن کامپیوتر و تبلت و موبایل؟ نه؛ با حتی قطع شدن اینترنت؟ نه؛ با قطع شدن برق؟ نه؛ تمام این قضیه با یه نادیده گرفته شدن، تموم می‌شه؛
واقعاً کافیه فقط یک روز بدون این‌که دکمه پاور دستگاه رو بزنید تا خاموش بشه یا بدون این‌که کلیک کنید و از برنامه خارج بشید یا بدون این‌که اینترنت و برق قطع بشه، فقط با یه نادیده گرفتنش درش رو تخته کنید؛ یعنی فقط کافیه یه روز صبح جای این‌که برید چک کنید توی فلان گروه یا فلان وبلاگ براتون چی نوشتن، فقط بهش اهمیت ندید؛ همین برای تعطیلی این‌جا کافیه؛ می‌بینید؟ هیچ اتفاقی نمیفته، نه تغییری روی زندگی شما می‌ذاره و نه نظم دنیا به هم می‌ریزه؛
همین قدر این‌جا، پوچ و پوشالی و تو خالیه؛ حتی شکننده‌تر از تار عنکبوته، چون تار عنکبوت حداقل توانایی شکار حشرات رو داره و حتی می‌شه با اِعمال یه فعل و انفعالاتی ازش در ساخت لباس ضد گلوله هم استفاده کرد اما «فضای مجازی» چی؟ هیچی! فقط کافیه یه روز بهش اهمیت ندید، خیلی راحته! انگار از اولش هم وجود نداشته؛
همه اینا رو گفتم تا برسم به تیتر مطلب یعنی «ما بی‌چاره‌های مجازی» که قطعاً یه عده از همین الان برداشت توهین‌آمیزی ازش داشتن و دارن فکر می‌کنن چه فحشی بهم بدن تا دلشون خنک بشه؛ اما خواهر من، برادر من، عزیز من، الهی قربون اون مانیتور خوش آب و رنگت بشم، تو که تا الان صبر کردی، یه خرده دیگه هم صبر کن شاید نظرت عوض شد؛ آره، داشتم می‌گفتم «ما بی‌چاره‌های مجازی» هستیم؛ باز جا داره تیکه تیکه بهش بپردازم:
  1. ما؛ یعنی همه؛ یعنی همه آدمای کره زمین منهای اونایی که از این چیزا سر در نمیارن؛ یعنی تمامِ صددرصدِ «ما» کاربران اینترنت و اهالیِ «فضای مجازی» با تعریفی که چند خط بالاتر براش گفتیم؛
  2. بی‌چاره‌ها؛ غریبه که بین‌مون نیست (!) همه آشناییم، «ما» خیلی «بی‌چاره» تشریف داریم! «بی‌چاره»ـایم چون این «خلائی که نیست» (اشاره به تعریفم از «فضای مجازی») رو خیلی جدی گرفتیم؛ به والله قسم اگه دنیای واقعی و تمام حقیقت‌های پیرامونمون رو نصف این‌جا، جدی می‌گرفتیم الان شکل زندگی همه‌مون یه ریخت دیگه‌ای بود؛ «بی‌چاره»ـایم چون این‌جا رو این قدر جدی گرفتیم که اگه یه نیازمند تو خیابون ازمون کمک بخواد به راحتی از کنارش می‌گذریم اما کافیه یه نفر توی همین فضای مجازی برای اول شدن توی یه چیزی از ما کمک بخواد، چنان براش انرژی می‌ذاریم که انگار اگه اول نشه، آسمون به زمین میاد و زمین به آسمون میره و کن فیکونی در همه عالم می‌شه که اوووف!
  3. مجازی؛ تلخ‌ترین قسمتش همین جاست؛ «ما»ـها «بی‌چاره»ـهایی هستیم که حتی وجود هم نداریم، خودمون هم «مجازی» هستیم، نیستیم؛ همگی پشت یه مشت یوزرنیم و آدرس و آواتار و پسورد و... قایم شدیم و یه چیزایی رو (جدای از راست یا دروغ بودنش) از خودمون به نمایش می‌ذاریم که گاهی خودمون هم یادمون میره اینی که تو ویترین گذاشتیم، اصولاً تو فروشگاهمون وجود نداره، چون همه‌اش «مجازی»ـه و حتی گنده‌ترین وجوهش هم اصلاً وجود نداره چه رسد به «ما»ـهایی که لابه‌لای دست و پای اون گنده‌ها، گم و‌ گوریم؛
«فضای مجازی» ساخته شد تا آدمای واقعیِ دنیای واقعی، کارای واقعی‌شون رو با سرعت و سهولت بیش‌تری انجام بدن و گاهی هم تفریحی بکنن و نهایتاً اگه حال داشتن تفکراتشون رو با هم به اشتراک بذارن و اگه وقت زیاد آوردن دیالوگی هم برقرار کنن؛ اما الان چی شده؟ تمامِ واقعی‌هامون رو وقفِ «مجازی‌جات» کردیم تا خودمون رو توش بزرگ‌تر از چیزی که هستیم، نشون بدیم؛
از کارمون، استراحتمون، خانواده‌مون، دوستامون، عزیزانمون و تک تک لحظاتِ تکرارنشدنیِ زندگیمون می‌زنیم تا چند تا عکس و ویدئو شِیر کنیم و لایکی بگیریم و پُز بدیم و اگه هم از کسی خوشمون نیومد بهش فحش بدیم و خدا نکنه این وسط یه نفر برگرده یه چیزی بگه که ما به خودمون بگیریم...
رسماً محشرِ کبری به پا می‌کنیم؛ خودمون که هیچ، همه دوست و رفیقامون رو در قالب یه لشکر می‌فرستیم تا درِ صفحه‌اش رو گِل بگیرن؛ و بیش‌تر از اون خدا نکنه که توی دنیای واقعی هم طرف رو ببینیم؛ طوری باهاش تا می‌کنیم که متفقین و متحدین زمان جنگ جهانی و غرب و شرق زمان جنگ سرد با هم تا نکردن!
طوری بعضی موضوعات و حتی کلمات رو به خودمون می‌گیریم و برای خودمون «پَتِنت» (حق اختراع) در نظر می‌گیریم که کافیه یه نفر از اون لفظ توی جمله‌اش استفاده کنه و وای به وقتی که متلکی هم اون وسطای متن یا عکس و فیلمش باشه، انگار که بمب اتم وسط شهرمون انداخته باشن، سریع میریم شورای امنیت و طی قطعنامه‌ای درخواست تحریم‌های فلج کننده و در صورت لزوم، تقاضای جنگ می‌کنیم؛ این قدر از این دست موارد که سر یه کلمه یا حرف یا خاطره یا هر چیز دیگه‌ای بحث و داستان پیش اومده توی ذهن دارم و این قدر هم این بلا سر خودم اومده و هنوزم داره میاد که اگه همه‌اش رو بخوام بنویسم راحت 600-700 تا پست مستقل می‌طلبه؛
ببخشید خیلی روده‌درازی کردم ولی واقعاً جا داشت اینا رو بگم؛ جا داشت یه لحظه بزنم روی شونه همه‌مون (اولی‌اش هم خودم) و بگم حواست/حواسم/حواسمون کجاست؟ چرا این قدر محیطی که نیست و با یه ندیده و نشنیده گرفتن قابلیت تعطیلی داره رو جدی گرفتیم؟ طوری هم جدی گرفتیم که توش رسماً زندگی می‌کنیم (زندگیِ مجازی) و عاشق میشیم و فارغ میشیم و دشمن پیدا می‌کنیم و حتی دشمن‌سازی می‌کنیم و سر کوچک‌ترین چیزی یقه جر میدیم و از بالا تا پایینِ هم به علاوه همه بستگان نسبی و سببی و زنده و مرده طرف مقابلمون رو مورد عنایت قرار میدیم؟
از کِی این‌جا طوری برامون واقعی شد که حتی مناسبات دنیای واقعی‌مون هم تحت تأثیرش قرار گرفت؟ موردش رو به چشم دیدم که کسی به صرفِ این‌که یکی از آشناهاش رو توی اینستاگرام فالو کرده بود مورد سرزنش قرار گرفته که حتماً بهش نظری داشته و یا توی همین وبلاگستان موارد زیاد بوده که طرف صرفاً چون توی متنش کلمه‌ای بوده که مخاطبش ارادت خاصی بهش داشته، به خودش گرفته و ناراحت شده و بابتش بقیه رو هم ناراحت کرده و حتی مرزبندی‌هایی رو هم ایجاد کرده و بعد از اون ماجرا، اطرافیانش رو به سه دسته «خودی» و «بی‌خودی» و «نخودی» تقسیم کرده؛ اونم اطرافیانی که همگی توی دنیای واقعی‌اش هم حضور دارن؛
رفقا بیایید یه خرده با خودمون روراست باشیم، بیایید یه مقدار دلمون به حال خودمون بسوزه، بیاییم حداقل این‌جا دموکرات باشیم و نظرات هم‌دیگه رو تحمل کنیم؛ الان این‌جا هیچ شباهتی به «دهکده جهانی» نداره بلکه بیش‌تر شبیه کوره‌های آدم‌سوزیه که همه داریم توش می‌سوزیم و تبدیل به روغن میشیم و با روغنامون باعث براق‌تر شدن این‌جا میشیم! بیایید یه مقدار واقعی‌تر باشیم، بیایید کم‌تر به «فضای مجازی» رو بدیم؛ «فضای مجازی» به طور خلاصه ساخته شده که ما از دنیای واقعی‌مون بیش‌تر لذت ببریم ولی الان عملاً اسبابی برای اعصاب خوردی بیش‌تر فراهم کرده و توش هی شاهد تنش‌آفرینی هستیم؛ بیایید این قدر «بی‌چاره» نباشیم و خودمون و دنیامون رو بابت یه پست و لایک و کامنت و seen ، تباه نکنیم؛ بیایید بیش‌تر از زندگی لذت ببریم، چاشنی و سس‌اش هم «فضای مجازی» باشه و نه غذای اصلی‌اش!
(می‌دونم به خاطر طولانی بودنش خیلیا قید خوندنش رو زدن اما شماهایی که خوندین، ازتون فقط توقع دل سوزوندن برای خودتون دارم، چرا که اگه هر کس فقط دلش به حال خودش بسوزه، این‌جا خیلی قشنگ‌تر می‌شه؛ ستاد زیباسازی فضای مجازی!)
مترسک
جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۶ ۱۶ نظر

هنوز دل‌تنگتیم صدا مخملیِ سینمای ایران

مترسک
چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۶ ۹ نظر

واعظیسم

داشتم بین خبرا می‌چرخیدم که زمزمه‌هایی از خداحافظی محمود واعظی از سمت وزارت «ارتباطات و فناوری اطلاعات» در دولت دوازدهم خوندم؛ شوکه که چه عرض کنم... ماتم برد از این گزاره؛ طی سال‌هایی که چنین وزارتخونه‌ای (با اسم قبلیِ «پست و تلگراف و تلفن») داشتیم، اصولاً شخصی مثل واعظی و طرز تفکر «واعظیسم» رو کم‌تر شاهد بودیم (البته اگه نگیم که از بیخ شاهد نبودیم) و از همین بابت همیشه به این وزیر خوش‌تیپمون به چشم متخصصی فرادولتی نگاه کردم که جداً جا داره هر دولتی با دلبستگی به هر جناحی سر کار میاد از ایشون استفاده کنه، چه در سطح وزارت و چه در سطوح دیگه؛ دقیقاً همین هم باعث یأسم شد، چرا که دولت دوازدهم قراره ادامه دولت یازدهمی باشه که دکتر واعظی از ابتدای روی کار اومدن، وزیرش شد تا به همین الان؛ حتی اگه رقیب جناح فعلی هم رأی می‌آورد کماکان این انتظار حداقل از جانب من و امثال من وجود داشت؛

تکنولوژی و مخصوصاً اینترنت به شخص شخیص محمود واعظی و همکاران و معاونینش خیلی مدیونه؛ پدیده‌ای که تا همین چند سال پیش با الفاظ «نفتی» ، «ذغالی» (زغالی؟) ، «حلزونی» ، «لنگری» ، «لنگرنشان» و... ازش اسم می‌بردیم، الان به جایگاهی رسیده که دیگه یادمون نمیاد اون سالایی رو که برای دانلود یه فایل کوچیک چند مِگی، چقدر باید منتظر می‌موندیم؛ البته همین حالا هم با استانداردهای جهانی فاصله داریم اما پیش‌رفت و ارتقای سطح اینترنت و افزایش کاربرانش در کنار کاهش قیمتِ هرچند کم ولی ادامه‌دارِ هزینه‌ها، همگی اقداماتی هستن که نمی‌شه منکرشون شد؛ خدماتی که حتی رقبای رییسش در دوران انتخابات از اون در جهت تبلیغات استفاده کردن و کسی انتقادی به این بخش از کارنامه دولت یازدهم وارد نمی‌دونست؛

واقعاً دستم به جایی نمی‌رسه اما از صمیم قلب آرزو دارم جناب آقای دکتر محمود واعظی، وزیر خوش‌فکر و کار درستمون هم‌چنان وزیر بمونن و حتی این قدری خدماتشون مورد توجه قرار بگیره که هر دولتی در سال 1400 سر کار اومد، کماکان از ایشون یا حداقل شخصی با همین مشخصات در این مقام استفاده بکنه؛ چون که IT تو مملکت ما اوضاعش به حدی از فلاکته که نیاز مبرم به وزیری به قامت واعظی و یا حداقل، تفکر «واعظیسم» داره؛ بلکه عقب‌موندگی این چند ساله در زمینه «فاوا» بالاخره جبران بشه.

(یه خرده شوخی: اعتراف می‌کنم موقع نوشتن این پست چند بار اشتباهی اسم دکتر واعظی رو «دکتر وزیری» نوشتم!) D:

مترسک
سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶ ۵ نظر

جان مریم چشماتو وا کن...

(بیدار شو استاد محمد نوری، بیدار شو و با اون صدای افسانه‌ایت برای مریم میرزاخانی بخون: جان مریم چشماتو وا کن، سری بالا کن، در اومد خورشید، شد هوا سپید، وقت اون رسید، که... هعی... روحش شاد)

مترسک
يكشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۶ ۱۷ نظر

تحقق یک رویا

بالاخره روزی که چهار سال منتظرش بودم رسید و رفتم روی صحنه؛ اما چون هیچ چیزی به روال عادی نبود، منم غیرعادی براتون تعریفش می‌کنم! به ترتیب زمانی:

  1. پنج‌شنبه رو مرخصی گرفتم (که بعداً افسوس خوردم کاش شنبه رو مرخصی می‌گرفتم؛ در ادامه دلیلش رو میگم) تا بتونم انرژی و تمرکز جمع کنم برای اجرای فرداش؛
  2. جمعه بابت ذوق و البته استرسم ساعت 7 صبح بیدار شدم؛ این قدر تمرین کردم که کم مونده بود صدای گیتارم بگیره!
  3. هر ساعتی که می‌گذشت استرسم بالاتر می‌رفت اما به روم نمی‌آوردم تا ساعت 12 که یکی از فامیلای همسایه‌مون که می‌شناختمش اومده بود این‌جا، بعد چون ایشون از اصحاب تکنولوژیه، فرصت رو غنیمت شمردم تا ازش بابت اون مسأله مشورت بگیرم (انصافاً کدوم عاقلی چند ساعت مونده به اجرا به فکر این چیزاست؟) دوستمون هم حسابی خوش‌حرفه و تا 1:30 حرفامون طول کشید!
  4. نزدیکای 2 بود که رفتم دوشی گرفتم و بعدش نهاری بر بدن زدم (دِ حالا مگه پایین می‌رفت؟) و یه دسر مختصری هم خوردم؛
  5. قرار بود ساعت 4 - 4:30 خودمون سالن باشیم تا مقدمات کار انجام بشه؛ حالا الان ساعت چنده؟ تازه 3 شده! رسماً ساعت دیگه نمی‌گذشت؛ حتی موردش بود که عقربه ساعت به جای این‌که جلو بره، عقب می‌رفت!
  6. بالاخره پنج دقیقه به 4 شد و منم تیپ رسمی (همینی که این بالا می‌بینید) رو زدم و راهی شدم؛ ساعت 4:15 رسیدم و یه جای پارک مشتی زیر سایه درخت پیدا کردم و ماشین رو گذاشتم و با گیتارم رفتیم داخل؛
  7. توی لابی داشتم دنبال آشنایی، راهنمایی، چیزی می‌گشتم که مدیر آموزشگاهمون روبه‌روم دراومد؛ به داخل سالن راهنمایی‌ام کرد و گفت استاد امروز نمی‌رسه بیاد (چون این هفته مراسم عروسی‌شه و درگیر کاراشه) ولی ایشون سفارش کردن که کوک کردن ساز بچه‌هایی که بلد نیستن رو مترسک انجام بده!
  8. اولش بابت نبودن خود استاد ته دلم خالی شد اما بابت همچین سفارشی که کرده بود، دلم قرص شد، البته که به خودم! اما کاش بود... حضورش دلگرمی بزرگی برام بود...
  9. قرار شد هر کدوم از بچه‌ها در حد چند لحظه بریم روی استیج و اجرای تست داشته باشیم تا ترسمون بریزه؛ هر کسی هم که می‌رفت کسی اهمیتی نمی‌داد و مشغول کار خودش بود؛ من که شروع به نواختن کردم، همه ساکت شدن و وقتی کارم تموم شد همه هنرجوها برام دست زدن! اصلاً انتظارش رو نداشتم؛
  10. ساعت ده دقیقه به 5 شده و نم نم صدای خانواده‌ها رو پشت در می‌شنیدیم که دارن میان و منتظرن برنامه شروع بشه؛ از مدیر آموزشگاه پرسیدم نفر چندمم؟ گفت ترتیب هنرجوها از ضعیف به قوی چیده شده و از مجموع 28 نفر، شما نفر 24 هستی! اولش بابت ارزیابی استاد و آموزشگاه از سطحم خرکیف (به معنای واقعی کلمه‌اش!) شدم اما بعدش ترسیدم؛ نه بابت سطح خودم بلکه بابت تایم اجرام؛ چون فاصله من با نفر اول تقریباً یک ساعت و نیم می‌شد؛
  11. بعد از پنج دقیقه تأخیر (ساعت 5:5 دقیقه) باز شدن رسمی در برای ورود خانواده‌ها با خروج ما از سالن اعلام شد؛ همگی ساز به دست از سالن خارج شدیم و خوش و بشی با خانواده‌هامون کردیم و چند تا سلفی هم که نمی‌شد نگیریم (!) و بعدش ما رفتیم پشت صحنه و حضار هم سر صندلیاشون نشستن؛
  12. اونایی که نفرات اول بودن و طبیعتاً چون ضعیف‌تر بودن استرس وحشتناکی هم داشتن رو تا جایی که تونستم بهشون آرامش دادم؛ کنار مدیر آموزشگاهمون ایستادم و جدای از جنسیت بچه‌ها، هر کدوم که می‌خواست وارد صحنه بشه رو با یه «موفق باشی» و با چاشنی لبخند بدرقه می‌کردم و وقتی کارش تموم می‌شد با «خسته نباشی» و تکرار همون لبخنده، به استقبالش می‌رفتم؛ این طوری هم اون بنده خدا آروم می‌شد و هم خودم انرژی مثبت می‌گرفتم؛
  13. همین طوری هی زمان می‌گذشت و رسید به نفرات آخر که یکی‌شون خودم باشم؛ ساعت 6:15 شده بود؛ آرامشی که داشتم برای خودم هم عجیب بود چون می‌دیدم کسی که سابقه اجراش از من بیش‌تره هم استرس داره و رنگش پریده ولی من انگار که رفتم پیک‌نیک! همون قدر آروم!
  14. ساعت 6:25 نفر قبل من رفت و من توی اون فاصله کوک گیتار خودم رو چک کردم و یه تمرین مختصری محض یادآوری کردم و منتظر موندم تا کار اون دوستمون تموم بشه؛
  15. ساعت 6:30 روی استیج رفتم، اون لحظه هیچ کسی جز خانواده‌ام رو ندیدم؛ تعظیم کردم و خیلی آروم نشستم؛ مسئول صدای سالن، مایکروفون (میکروفون؟) رو برام طوری تنظیم کرد که زانوم بهش نخوره (برای هر هنرجو این کار تکرار می‌شد) وقتی که ایشون کارش تموم شد و از پیشم رفت من تازه استرس گرفتم! روی صحنه تنها شده بودم و تازه جو استیج و چیزی که بهش «استرس صحنه» میگن من رو بلعید! یه نفس عمیق کشیدم و با یه «الهی به امید تو» کارم رو شروع کردم؛
  16. صدای بلندگوهای سالن رو خودم نمی‌شنیدم، فقط صدای سازم که توی بغلم بود رو می‌شنیدم؛ برای اولین بار طی این چهار سال نوازندگی‌ام، دستم موقع زدن، لرزید؛ خیلی هم بد لرزید؛ مخصوصاً دست چپم که عمده کار رو هم اون انجام میده؛ صدایی که به گوش خودم می‌خورد، یه صدای لرزان و... بدون تعارف بگم، افتضاحی بود؛ اما تمرکزم رو تا جایی که تونستم حفظ کردم تا از اون بدتر نشم و یا حتی سعی کنم اصلاحش کنم؛
  17. از اواسطش به بعد نم نم به شرایط معمول خودم نزدیک شدم، هر چند به حد مطلوبم نرسیدم ولی خب، بهتر از اولش شد؛ کارم که تموم شد مجدداً تعظیمی کردم (تصویر بالا، عکس همین تعظیم انتهای اجرامه) و رفتم بیرون؛
  18. همه اونایی که بهشون انرژی داده بودم، به همون ترتیب با لبخند بهم «خسته نباشی» گفتن (اعتراف می‌کنم خیلی حال داد!) مدیر آموزشگاهمون رو که دیدم، گفت خیلی خوب بودی و آفرین و اینا؛ خیلی پریشون نگاهش کردم و گفتم: گند زدم... هنوز ادامه حرفم مونده بود که پرید وسط حرفم و گفت: اجرای زنده همینه، حالا شما که هنرجویی، حتی نوازنده‌های خیلی مطرحش با چندین و چند سال سابقه اجرا خراب می‌کنن، برای شما که اولین اجرات بود خیلی هم خوب بود؛
  19. ساعت 7 برنامه که تموم شد ویدئوی اجرام رو دیدم؛ دیدم چیزی که خودم می‌شنیدم رو بقیه اصلاً نشنیدن! یعنی تمام اون لرزش‌ها و اینا رو فقط خودم شنیدم؛ از خانواده که سوال کردم گفتن نسبت به اجرای عادی‌ات سطحت پایین‌تر بود ولی اون چیزی که میگی رو متوجه نشدیم؛ همون مثل همیشه بودی فقط یه مقدار از سطح ایده‌آلت کم‌تر بودی؛
  20. ویدئو رو برای استادم تلگرام کردم، اونم حرف مدیر آموزشگاهمون رو زد و در ادامه گفت: تازه الان یاد گرفتی که باید چه جوری تمرین کنی و تجربه امروزت سال‌های بعد به دردت می‌خوره؛
  21. یه خرده با خانواده رفتیم گردش و دور دور (!) و بستنی و شامی خوردیم و برگشتیم خونه؛ تازه اول مصیبتم شروع شد! به خاطر حجم زیاد آدرنالینی که توی خونم ترشح شده بود، علی‌رغم زمان زیادی که بیدار بودم اما حسابی سرحال بودم و شب خوابم نمی‌برد؛ دارو هم خوردم و باز تأثیری نکرد و تا صبح عینهو جغد بیدار بودم؛
  22. ساعت 6:30 صبح با سردرد وحشتناک و در حالی که هی به خودم فحش می‌دادم چرا جای پنج‌شنبه، روز شنبه رو مرخصی نگرفتم، راهی ستاد شدم!
  23. امروز ساعت 5:40 عصر کلاس دارم و استاد رو می‌بینم؛ منتظرم ببینم چی می‌خواد بهم بگه؛
  24. فیلمی که خانواده ضبط کردن یه مقدار زوائد و مشکلات داره که باید سر فرصت اصلاحش کنم و سعی می‌کنم به زودی براتون آپلودش کنم؛
  25. هر چند سخت گذشت اما به شدت بهم چسبید و باز هم اگه اجرایی باشه، با کله قبولش می‌کنم! دقیقاً همین قدر با «عشق»!
  26. «دخترک» هم ویدئوی اجرام رو دید، واکنشش این بود: «خیلی خوب بود، لذت بردم، موفق باشی تو مسیری که انتخاب کردی»؛
  27. بعدها توی تاریخ ثبت می‌شه که مترسک اولین کنسرتش رو زمان سربازی‌اش برگزار کرد!
(از صمیم قلبم آرزو می‌کنم به همه آرزوهاتون برسید، مثل من که دیروز به یکی از آرزوهام رسیدم) ^_^
مترسک
شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۶ ۴۰ نظر
مطالب اخیر