چقدر شبیه منی!

این کتاب «تئوری بنیادی موسیقی» از مرحوم پرویز منصوری رو همراه خودم می‌برم که توی وقت بی‌کاری‌ام (که زیاد هم دارم) بخونم و عذاب وجدان ناشی از تمرین نکردنم تا یه حدودی تسکین پیدا کنه و ضمناً یه چیزی هم از تئوری یاد بگیرم ببینم چی به چیه؛ مشغول خوندنش بودم که اون یکی دوستم که با هم داشتیم نگهبانی می‌دادیم پرسید چی دارم می‌خونم و منم ماجرا رو گفتم، یهو سر درد دلش باز شد و شروع کرد راجع به موسیقی حرف زد و حس و حالش رو برام تعریف کرد؛ از سابقه نوازندگی‌اش و کارایی که کرده و... تا این‌که بابت مشکلات مالی حتی ماشینش رو فروخته تا بتونه یه پیانوی خیلی معمولی بخره؛ راجع به سلایق موسیقایی‌مون هم صحبت کردیم که چه کارایی گوش میدیم و اینا؛

اما نکته جالبش برام این بود که از خیلی جهات شبیه هم بودیم، مثل نظرمون درباره شادمهر عقیلی که چقدر حیف شد از ایران رفت و عشقی که جفتی نسبت به موسیقی داریم و... و یه وجه اشتراک عجیب! که یکی از موسیقی‌دانانی که استادش نبوده ولی حق استادی و حتی برادری به گردنش داره و خیلی کمکش کرده، شوهر استاد خودمه! در جریان بودم دنیا کوچیکه ولی فکرش رو هم نمی‌کردم دیگه این قدری فسقلی باشه! جل الخالق! :))

(اگه یه برادر گم شده داشتم قطعاً بهش شک می‌کردم که شاید همون باشه، در این حد!) D:

يكشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۵ ۱۶ نظر
مترسک

آیا چهل سالمه؟

به حدی گیتار خونم پایین اومده بود که دیروز به زور یه ساعت مرخصی گرفتم و برگشتم خونه با همون لباسای نظامی‌ام تمرین کردم و دوباره برگشتم ستاد! با انرژی هم برگشتم؛ اون جوری هم نگام نکنید، عاشقم و تقصیر خودم نیست! 3>

[حرف دکتر شریعتی شد] گفتم: راستی یکی از افتخاراتم اینه که روز وفات ایشون به دنیا اومدم؛

گفت: دقیقاً همون سال یا فقط روز و ماهش همونه؟

[پوکرفیس نگاش کردم] گفتم: شریعتی سال 56 از دنیا رفته، به نظرت من چهل سالمه؟

[خندید] گفت: راست میگیا، سوالم چرت بود! :))

در راستای ماجرای استعداد دوست‌یابی‌ام که اون روز گفتم یه چیزی رو یادم رفت بگم اونم این‌که که توی سربازی‌ام بعضی مواقع به این شکل استارت دوستی رو می‌زنم که «چقدر چهره‌ات برام آشناست، کجا دیدمت؟» یا این‌که «چقدر شبیه یکی از دوستامی»! جالبه که به همین منوال یه نفر جدی جدی آشنا از آب در اومد و گفت دانشجو بودیم یه بار هم ازت جزوه گرفتم! شانسه به هر حال!

این پارکینگ ستاد ما فقط به ماشینای پلاک نظامی اجازه پارک میده و بقیه باید بیرون پارک کنن ولی من دیشب با نهایت پررویی اجازه پارک گرفتم و ماشینم تنها پلاک شخصی جمع بود! هنوز نیومده دارم از حداکثر امکانات مجموعه استفاده می‌کنم، خدا می‌دونه وقتی تقسیم بشم و محل کارم دقیقاً مشخص بشه، چی کار قراره بکنم؟! D:

(امروز جزو معدود جمعه‌هاییه که برام دلگیر نیست، جالبه برام)

جمعه ۶ اسفند ۱۳۹۵ ۳۱ نظر
مترسک

و هم‌چنان منتظر آینده نزدیک

اون روزی دیدم یکی از آشناها که از پیشکسوتان عرصه اینستاگرام هم هست، کل پستاش که تقریباً 500 تا می‌شد رو زده ترکونده و الان فقط سه تا یارو (!) داره که دو تاش متن انگلیسی در باب تنهاییه که کامنتشون بسته است و یکی هم عکس خودشه بدون هیچ متنی با کامنتای قربون صدقه رفتنای رفقاش! (الان متوجه شدید که خانومه یا بیش‌تر توضیح بدم؟!) پیش خودم داشتم فکر می‌کردم دیدم من سرباز شدم ولی این بنده خدا رد داده! به خودم امیدوار شدم، خیلی هم جدی! D:

تازگیا که دارم بیش‌تر دقت می‌کنم، می‌بینم در هر زمینه‌ای بی‌استعداد باشم در مورد زود دوست شدن با خلق الله خیلی بااستعدادم! به این صورت که زمان دانشگاه ظرف همون ترم اول با همه آدم حسابیا جور شدم، دوران آموزشی خدمت هم بدون در نظر گرفتن حسابی یا ناحسابی بودن افراد (!) با تقریباً 150-160 نفر سلام علیکی پیدا کرده بودم و با 50-60 نفرشون که خوب بودن هم رفیق شدم، این چند روزی که در بلاتکلیفی سیر و سیاحت می‌کنیم هم به طور متوسط روزی با 5-6 نفر آشنا شدم و دوستی‌ای شکل گرفته! که حدوداً نصف این جماعت درجه‌دارن و می‌شه حتی برای بعضی مواقع روی کمکشون حساب باز کرد؛ یعنی می‌خوام بگم راضی‌ام از خودم! :))

این سریال «عاشقانه» ساخته جناب منوچهر هادی و با بازی محمدرضا گلزار، مهناز افشار، مسعود رایگان، ساره بیات، هومن سیدی، پانته‌آ بهرام، حسین یاری و... و با صدای فرزاد فرزین و فریدون آسرایی عزیز رو پیشنهاد می‌کنم ببینید؛ تا الان دو قسمتش اومده، استارت خوبی داشته و اگه همین جوری پیش بره می‌شه به عنوان یه اتفاق خوب بین سریالای شبکه نمایش خانگی هم رده‌بندی کردش، حتی در کنار عنوان موفقی مثل «شهرزاد»؛ در این حد به آینده‌اش خوش‌بینم؛ لینک دانلود قانونی‌اش:

دانلود قانونی سریال «عاشقانه» از منوچهر هادی

[قیمت: هر قسمت 2000 تومان]

(دوستان در انتها یه خواهشی ازتون دارم، این روزا بیش‌تر از هر زمان دیگه‌ای به دعاهاتون محتاجم، مرسی)

چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۵ ۲۹ نظر
مترسک

علافی برای هیچی

تمام سختیای سربازی یه طرف، این علافی‌هایی که به وجود میاد، مخصوصاً این چند روزی که منتظریم محل تقسیم‌مون مشخص بشه هم یه طرف؛ معلوم شده شهر خودمونیم ولی مشخص نیست تو کدوم ارگان باید مشغول به کار بشیم و همین جوری بی‌خودی این یه هفته رو هی از صبح تا شب میریم عنر عنر دور خودمون می‌چرخیم و یه شب در میون هم اون جا می‌مونیم تا نهایتاً بفهمیم قراره چی کنیم؛ بابت شدت علافی و بی‌کاری و هدر رفتن وقتم که عملاً مانع این شده به کارای خودم برسم، کلافه شدم و دلشوره عجیبی دارم، چرا که خیلی شیک همه برنامه‌هام رو زد لت و پار کرد و فقط امیدوارم هر چی زودتر تکلیفم روشن بشه تا بتونم سامونی به این بی‌سامونی زندگی‌ام بدم... خدایا خودت به همه‌مون رحم کن.

(با لحن ابی بخونید: چه حس بدیه، حس علافی!)

دوشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۵ ۳۰ نظر
مترسک

اهواز خفه شد بس که هوا ندارد

مسئول یا مسئولینی که به هر نحوی مرتبط با وضعیت خوزستانید، یه چیزی رو خیلی رُک و عصبانی میگم، از ذیل تا صدرتون رو هم دارم عرض می‌کنم، اونم این‌که اگه وجود کار کردن و باری از روی دوش مردم برداشتن رو نداری، برو استعفا بده تا کسی که واقعاً آدم روزای سخته بیاد و یه کاری انجام بده؛

زمان انتخابات که می‌شه، فارغ از حزب و جناح و طرز فکر، به اولین استانی که میرید خوزستانه و وعده و وعیدهای ابرقهرمانانه عجیب و غریب میدید که کسی ندونه فکر می‌کنه با رستمِ دستان طرفه اما همین که اون میز و صندلی کوفتیِ مسئولیت رو لمس می‌کنید انگار نه انگار... ثروتمندترین نقطه ایران باید برای هوای نفسش و آب خوردنش و امثالهم لنگ باشه اون وقت... بگذریم؛

یه چیزی بگم و تمام: شمای مسلمون از اون نامسلمون ژاپنی چی‌ات کم‌تره؟ که اون کوچک‌ترین اشکالی در مجموعه تحت مدیریتش ایجاد می‌شه فوری مقابل ملتش تا کمر تعظیم می‌کنه و عذرخواهی که کرد بعدش استعفا می‌کنه.

(هم‌وطنان عزیز خوزستانی، من و امثال من رو ببخشید که نهایت توانمون در حد یه پست وبلاگیه، شرمنده همه‌تونیم)

شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۵ ۲۷ نظر
مترسک
مطالب اخیر